
نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، نه !
حرف هست
عشق هست
بغض هست
دلتنگی هست
درد هست
امـا ...
چه بگویم وقتی
نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است
نه در روزهایت تلاش ِ داشتن ِ همیشگی ِ من
|
یــــه دنیـــا حـــرفــــ حرفهاي من اندازه يه دنياست يا دنيا اندازه حرفهاي منه؟؟؟
| ||
|
نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، نه ! [ سه شنبه 19 فروردین 1393 4:22 PM ] [ [مهسا جانم] ]
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛ [ سه شنبه 19 فروردین 1393 4:20 PM ] [ [مهسا جانم] ]
ســــال ها از پی هم می آیند و می روند [ سه شنبه 19 فروردین 1393 4:15 PM ] [ [مهسا جانم] ]
مردی داشت در جنگلهای آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که به گوشش رسید که دایم بلندتر می شد. وقتی به پشت سرش نگاه کرد، دید شیر گرسنهای با سرعت باور نکردنی دارد به سمتش میآید. مرد بلافاصله پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کاملا به چشم می خورد داشت به او نزدیک و نزدیکتر میشد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود. سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد تا مقداری صدای نعرههای شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظهشماری میکند. مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر میکرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا میآیند و همزمان دارند طناب را میخورند و میبلعند. مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان میداد تا موشها سقوط کنند اما فایدهای نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیوارهی چاه برخورد میکرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد. خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیوارهی چاه قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موشها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید. خواب ناراحت کنندهای ی بود، تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد. پس نزد عالمی رفت که تعبیر خواب میکرد و آن عالم به او گفت تفسیر خوابت خیلی ساده است: شیری که دنبالت میکرد ملک الموت(عزرائیل) بوده... چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت است... طنابی که به آن آویزان بودی همان عمرت است... و موش سفید و سیاهی که طناب را میخوردند همان شب و روز هستند که عمر تو را میگیرند... مرد گفت ای شیخ پس جریان عسل چیست؟ گفت: عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کردهای. [ دوشنبه 18 فروردین 1393 10:15 PM ] [ [مهسا جانم] ]
مـــن می خواهـم با تو باشـم [ دوشنبه 18 فروردین 1393 9:34 PM ] [ [مهسا جانم] ]
غم که نوشتن ندارد [ دوشنبه 18 فروردین 1393 9:32 PM ] [ [مهسا جانم] ]
فکر تو را حتی در میان خنده هایم نمی توانم پنهان کنم [ دوشنبه 18 فروردین 1393 9:31 PM ] [ [مهسا جانم] ]
ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﻴﺎﺩ ﻭﻟﻲ ﻧﻤﻴﺮﻡ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ [ دوشنبه 18 فروردین 1393 9:29 PM ] [ [مهسا جانم] ]
آنقدر با تنهایی انس گرفتم که دیگر زبانش را می فهمم ! [ دوشنبه 18 فروردین 1393 9:26 PM ] [ [مهسا جانم] ]
بهش گفتم دوست دارم باورنکرد [ دوشنبه 18 فروردین 1393 9:19 PM ] [ [مهسا جانم] ]
عشق می بارد [ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:58 PM ] [ [مهسا جانم] ]
من درختت میمونم [ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:53 PM ] [ [مهسا جانم] ]
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا… [ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:51 PM ] [ [مهسا جانم] ]
ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
[ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:48 PM ] [ [مهسا جانم] ]
ﻣﻦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ [ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:46 PM ] [ [مهسا جانم] ]
دﻟﮕﯿﺮﻡ [ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:39 PM ] [ [مهسا جانم] ]
هیچ وقت یکی را با همه ی ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺵ! [ دوشنبه 18 فروردین 1393 4:14 PM ] [ [مهسا جانم] ]
دلم سکوت میخواهد یک سکوت ممتد ...یک فکر عمیق....یک مرور...مرور خطاها و راه های گذشته... دلم آرامش میخواهد....یک خواب آرام و عمیق....بدون دلهره از دیر شدن... l دلهره ازحرف ها و کلماتی که دیگر برایم رنگورو رفته و نخ نماشده اند.... دلم خانه تکانی میخواهد.....دلم میخواهد تمام ذهنم راپاک کنم... آسمان دلم را دوباره آبی ببینم... باران میخواهم... [ یک شنبه 17 فروردین 1393 5:04 PM ] [ [مهسا جانم] ]
تــنـهآیـیـــمـ رآ بـﮧ گـــرכטּ هـیچ کــَــس نمــﮯانــבآزمــ ! گـــرכטּ هـیـچ کــَــس تــآبــِ ایــטּ هـمـــﮧ ســنگیـــنـﮯ رآ نــَـבآرכ ... [ یک شنبه 17 فروردین 1393 5:03 PM ] [ [مهسا جانم] ]
حس بودنت قشنگ ترین حس دنیاست!!!تو که باشی..هر روز را.. نه!هر ثانیه را ...عشق است!! [ یک شنبه 17 فروردین 1393 5:00 PM ] [ [مهسا جانم] ]
|
||
| ::::تعداد کل صفحات 8:::: 1 2 3 4 5 6 7 8 | ||