ستم، آشوب نامردی زیادست
ستم، آشوب نامردی زیادست
غم و اندوه بی دردی زیادست
دل من خوب می داند پس از این
امید این که برگردی زیادست
جهان در حسرت آیینه مانده است
جهان در حسرت آیینه مانده است
گرفتار غمی دیرینه مانده است
شب سردی است بی تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدینه مانده است
با هرچه غریبه، مهربانی ای دوست
با هرچه غریبه، مهربانی ای دوست
خورشید زمین و آسمانی ای دوست
آنان که به چشمان تو ایمان دارند
گویند که صاحب الزمانی ای دوست





