زین روزگار عـُزلـَت، قلبی شِکسته دارم
از شِکوه های ِبسیار، لبهای ِ بسته دارم
در بندِ شـَحنه چندی، بَر دست بود زنجیر
حالی دو دستِ خـَسته، از بند رَسته دارم
پیمان ِ ما شکسته، باری دِگر نـَبـَسته
زان عهد ِدیر پایا، پیمان گـُسـَسته دارم
با رهروان ِ خـَسته، راهی نمیتوان رَفت
زین راهِ بی تفاوت، بَس گام ِخسته دارم
یک دست بی توان است، ازبَرگرفتن ِگـُل
در آرزوی ِبُستان، گـُل دَسته دَسته دارم
دُردیست دربرابر، با کـَس نمیتوان خورد
در خانقاه، تنها، جامی شِکسته دارم
برخیز، گرچه پیری، زین کـُنج ِ پُرمَرارَت
تا کِی رضی بگویی، کـُنجی نِشسته دارم
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 16 اسفند 1388 ساعت 12:30 PM | نظرات (0)
RSS