عاشق خدا
عاشقان را مست معشوق است و بس........

دیگر زمین هیچ وقت چنین مجلس ذکری به خود نخواهد دید
و آسمان هیچ وقت چنین مناجاتی نخواهد شنید
حتی وقتی که آقا بیاید...
 
تو دعا بخوانی
و زینب گریه کند
دو امام معصوم ، عباس، علی اکبر؛ قاسم ، عبدالله...
با تو زمزمه کنند
رباب، دخترش را کنار دست نشانده باشد و شیرخواره اش را در آغوش کشیده باشد و
هم نوای تو اشک بریزد....
دیگر هیچ وقت هیچ وقت تکرار نمی شود...
 
گفتی
  الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع
خدایا!
من با پای خودم آمده ام که ذبح عظیم تو باشم
نکند بلاهای کربلا را از من دفع کنی...
 
می دانستی همه ی دارو ندار خدا تویی
می دانستی محبوب نازک دل  تو دل این را ندارد که این بار به تیغ اجازه ی بریدن بدهد
گفتی
 اشکو الیک غربتی
 و بُعد داری
دلم برایت تنگ شده . به تنهائی ام رحم کن
شاید همان لحظه ها بود که مسلم را از پله های دارالاماره بالا می بردند....
 
گفتی
  أسألک  بنور وجهک الذی أشرقت له الارض و السموات
 أن لا تمیتنی علی غضبک
 و لا تنزل بی سخطک
 


به  صورت خون گرفته ی خودم قسمت می دهم
حسین چه جوری برایت بمیرد تو راضی تر می شوی؟
 
لک العتبی
لک العتبی
حتی ترضی
 
کمر حسین شکسته باشد
از او راضی می شوی؟
پیشانی اش شکافته باشد
چه؟
بگذار تیر به قلبش بنشیند
عیبی ندارد
سنگبارانش کنند
اصلا شمر بیاید روی سینه اش بنشیند
فقط تو راضی باش
فقط تو راضی باش
 
گفتی خدایا تو قبلا هم رفیق و دوست و خلیل و کلیم داشته ای
اما حساب حسین با همه ی اینها فرق می کند
 
یا مقیّض الرّکب لیوسف فی البلد القفر و مخرجه من الجُبّ و جاعله بعد العبودیّة ملکا
یا رادّه علی یعقوب بعد أن ابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم
 
یک وقت مرا از گودی قتلگاه  بیرون نیاوری
بگذار گرگ های آل ابوسفیان ...
 
و شاید این ها را می گفتی که زینب هم بشنود : یا رادّه علی یعقوب...
 
یا کاشف الضر و البلوی عن ایّوب
 
و ممسک یدی ابراهیم عن ذبح اسماعیل
بَعد کبر سنّه ...
 
عاطفه ی تو  که از ابراهیم کمتر نیست حسین!
از تو هم سنی گذشته
جوان تو کمتر از اسماعیل دلبری نمی داند
حتی طفل شیر خواره ات ...
شاید این ها را گفتی که علی اکبر هم بشنود
که رباب هم...
 
یا من فلق البحر لبنی اسرائیل فأنجاهم...
 
و توی دلت می گفتی عباسم
 این بار قرار نیست دریایی شکافته شود
 و کسی راه باز کند ...
 
گفتی
یا من دعَوتُه مریضا فشفانی و عریانا فکسانی و جائعا فأشبعنی
و عطشانا فأروانی
 
خدایا! تو زیاد به حسینت مهربانی کرده ای
زیاد گرسنگی و تشنگی اش را رفع کرده ای
این  یک بار تشنگی حسینت را طاقت بیاور
حسین تو کسی نیست که کسی از پیش او دست خالی برگردد
بگذار این بار
پیراهنش را هم...
 
گفتی
فبأیّ شیء أستقبلک یا مولای
أ بسمعی؟
أم ببصری؟
ام بلسانی؟
أم بیدی؟
أم برجلی؟
ألیس کلها نعمک عندی و بکلّها عصیتک ؟
 
خدایا !
زبان حسین خشکیده باشد
چشم هایش سیاهی برود
همه جایش قطعه قطعه شده باشد
حسین را می بخشی؟
 
 
گفتی
اللهم إنّک یجیب المضطر و تکشف السّوء و تغیث الکروب و تشفی السقیم و تغنی الفقیر و تجبر الکسیر و ترحم الصغیر و تعین الکبیر و لیس دونک ظهیر و أنت العلی الکبیر المطلق المکبل الاسیر
یا رازق الطفل الصغیر
یا عصمة الخائف المستجیر
 
خدایا فقط یک چیز هست که حسین هم طاقت دیدنش را ندارد...
.
.
.
به بچه های کوچک حسین
وقتی از وحشت بین آتش ها می دوند
خودت رحم کن
زینب را خودت یاری کن
آخر آنها کسی را جز تو ندارند ...
 
گفتی
یا اجود الاجودین و اکرم الاکرمین
الیک اقبلنا موقنین
و لبیتک الحرام ءامّین قاصدین
فاعنّا علی مناسکنا
و اکمل لنا حجّنا
 
خدایا هنوز حج حسین تمام نشده
هنوز حسین قربانی هایش را نداده...
کمکش کن که...
 
راوی می گوید حسین به اینجا که رسید از چشم های زیبایش مثل دو مشک ، اشک  سرازیر بود:
 
یا اسمع السامعین
هرچقدر دوست داری مناجات حسینت را گوش کن
یا ابصر الناظرین
سیر حسینت را تماشا کن!
 
یا رب یا رب یارب...
 
راوی می گوید حالا دیگر صدای گریه ی اهل بیت هم به آسمان بلند شده بود
 
فکر کن
با هرکدام از این صداهای گریه باید یک بار جدا عرفه خواند...
با صدای گریه ی عباس...
صدای گریه ی زینب ...
صدای گریه ی رباب
صدای گریه ی قاسم ...
صدای گریه ی عبدالله...
حتی صدای گریه ی علی اصغر...
.
.
.
راستی !
             چقدر جای حر خالی بود.



[ جمعه 18 آذر 1390  ] [ 10:01 PM ] [ الهام مصلح راد ]
نظرات 0

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.
 

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
 

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.
 
 
من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
 

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
 

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.
 

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
 

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
 
 

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
 

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.
 
 

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.
 
 

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.
 
 
 

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
 

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
 

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
 

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
 
 

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
 

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.
 

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
 

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
 

من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»
 

 
و من باور دارم
...




[ دوشنبه 6 دی 1389  ] [ 8:04 PM ] [ الهام مصلح راد ]
نظرات 3

سلام صبح بخير


چشم که می گشایی، به تو لبخند می زند زندگی.

طلوعی دوباره است؛ فرصتی دوباره برای شکفتن
 
بر تاقچه های روشن صبح، در تکاپوی سلام خداوندی:

چشم هایت را برمی داری و می دوی درهای و هوی صداها و عطرها.

شب را آرام می تکانی از جانمازت و ملکوت، بر گونه ات می خندد. از خبرها بگذر، از خیابان ها؛ از طارمی های خورشید بگذر و از تمام کلماتی که دست افشان، بر حاشیه ها می گذرند.

صورت به صورت شهر بگذار و با تمام فریادت بخند. تو شروع شده ای... .

سلام ای سلام خداوند! سلام ای هوای روان بر دریچه های بی هنگام!

سلام ای عطر بی مرز!

ذرات، مرا می خوانند؛ آن چنان که آفتاب بر دره های خاموش جهان آواز می خواند.

برمی خیزم و با تمام تنم از رخوت خویش بیرون می زنم. در نفخات تو می چرخم و باز می چرخم، ای هیجان ناتمام! سلام ای هیجان ناتمام!

دست هایت در شیار دقایق می دود و همچنان بر طبل تلاش می کوبی؛ در تکاپوی سهم خویش بر سفره بی حصار خداوند.
 
با لبان این همه انسان می خندی، وقتی که شانه ات، تکیه گاه جداره های جهان است.

عشق، سر بر زانویت می گذارد و تو همچنان بر طبل تلاش می کوبی. لب بر پینه دستانت می گذاری و عطرهای دنیا را می نوشی.

نسیم متراکم شهر از پیشانی ات می گذرد و قندیل آسمان از صدایت می آویزد.

بر گام هایت محکم بایست و باقی مانده توانت را سرود بخوان؛ سرودی بر گسله های ویران زمان.
 
جاده تو را نمی برد؛ تویی که چون رودی پر خم راه را با خویش به دریا کشانده ای؛ راه می خندد و دریا. ملکوت می خندد و تو بر تاقچه های روشن صبح.

صبح شده است.




[ دوشنبه 6 دی 1389  ] [ 10:24 AM ] [ الهام مصلح راد ]
نظرات 0


يادمان باشد که : هر روز بايد تمرين کرد دل کندن از زندگي را.
يادمان باشد که : آنها که دوستشان مي دارم مي توانند دوستم نداشته باشند.
يادمان باشد که : باور هايم شايد دروغ باشند.
يادمان باشد که : لزومي ندارد همانقدر که تو براي من عزيزي، من هم برايت عزيز باشم.
يادمان باشد که : محبتي که به ديگري مي کنم ارضاي نياز به نمايش گذاشتن مهر خودم نباشد.
يادمان باشد که : دلخوشي ها هيچکدام ماندگار نيستند.
يادمان باشد که : لازم است گاهي با خودم رو راست تر از اين باشم که هستم.
يادمان باشد که : پيش ترها چيزهايي برايم مهم بودند که حالا ديگر مهم نيستند.
يادمان باشد که : آنچه امروز برايم مهم است، فردا نخواهد بود.
يادمان باشد که : گاهي مجبور است براي راحت کردن خيال ديگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
يادمان باشد که : خوبي آنچه که ندارم اينست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود.
يادمان باشد که : با يک نگاه هم ممکن است بشکنند دل هاي نازک.
يادمان باشد که : بجز خاطره اي هيچ نمي ماند.
يادمان باشد که : وظيفه ي من اينست: حمل باري که خودم هستم تا آخر راه.
يادمان باشد که : به جستجوى راه باشم، نه همراه.
يادمان باشد که : با يک ايميل در مورد کسي قضاوت نکنيم! حتي اگر با اون ايميل مخالف بوديم!
يادمان باشد که ... خاطرمان تنها نماند ...
 




[ پنج شنبه 2 دی 1389  ] [ 7:48 PM ] [ الهام مصلح راد ]
نظرات 1
درباره وبلاگ

نويسندگان
امار سايت
كل بازديدها : 17465 نفر
كل مطالب : 17 عدد
تعداد کل نظرات: 6 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: پنج شنبه 2 دی 1389 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 2 آبان 1391 
امکانات وب