داشتم از درد می مردم. فکر کنم سرما خورده بودم. هیچ کس نبود کمکم کند. از هیچ کس هم نمی شد انتظار داشت. بخصوص از آن کسی که همه اش سرش تو لاک خودش بود و زیاد با کسی نمی جوشید و فقط کتاب می خواند. در اوج تب و مریضی و ناله های من بلند شد از اتاق رفت بیرون. ازش بدم آمد. خودم و مسئولین دانشگاه را نفرین کردم که چرا با او همکلاسی ام. عهد کردم اگر سالم ماندم یک لحظه هم با او حرف نزنم. همین طور داشتم حرص می خوردم و درد می کشیدم و نفرین می کردم که دیدم برگشت. یک کاسه دستش بود که ازش بخار بلند می شد و بوی سوپ می داد. آمد جلو صورت من و قاشقی رفت داخلش و لبخندی به م گفت « بخور! مرهم دردت است.»

در سکوت و آرام و خوددار بلند شدم سوپ را خوردم. سرما یواش یواش از تنم آمد بیرون و جان گرفتم. ما در خوابگاه شمس تبریزی بودیم و من در محبت دست های گرم مهدی را برای اولین بار آن جا چشیدم. حالم که بهتر شد شبی رفتم به اتاقش. تنها بود. نشستیم به حرف زدن.
پیوند دوستی مان در آن شب در بحث دونفره مان شکل گرفت. او اوایل از بحث سیاسی پرهیز می کرد، به دلیل شناختی که از من نداشت، اما بعد حتی مرا هم به بحث و کارهای سیاسی وارد کرد. او آن شب حرف های زیادی زد. از آن سال، سال سیاه پنجاه و دو و آینده ی تاریکش، نکته ها گفت: گفت « این راه را رفتن کار سختی است. برای رفتن باید توشه برداریم. این توشه جز دین و دیانت و آدم سازی چیز دیگری نیست.»
معتقد بود « کار سیاسی مان نباید فقط به دانشگاه محدود شود.»
چون دیده بود عده یی فقط در دانشگاه و در زمان دانشجویی شان کار سیاسی می کردند و بعد که می رفتنند سرکار و زندگیشان سیاست را هم فراموش می کردند.
مهدی می گفت: « کار سیاسی یک کار دائمی است و خداوند متعال یک تطور دائمی را از بنده اش می خواهد پس باید به آن مسیری فکر کنیم که به آن جا برسیم.»
در آن بحث های دو نفره به این نتیجه رسیدم کمه با این وضع نمی شود توی خوابگاه بود. مهدی رفت یک خانه پیدا کرد، در انتهای یک کوچه، که دو اتاق داشت و سقفش خیس و نمور بود. رفتیم آن جا. دو تا پتو انداختیم به جای فرش و یک پوستین هم روی آن ها. همان جا بود کهم دیدم مهدی چطور به خودسازی اش می اندیشد و می پردازد. اول یک مسیر مطالعاتی مشخص را شروع کرد. در کنارش به خود واقعی خودش می پرداخت. به من هم البته یاد می داد. مثلاً وقت غذا هیچ وقت دوتا ژتون نمی گرفتیم و با هم غذا می خوردیم. یا اگر هم ژتون می گرفتیم غذامان را نصفه می خوردیم. یا مثلاً می گفت « فردا هرجا بودیم فقط نان بخوریم.»
و فردا فقط نان می خوردیم. سیر هم می شدیم.
یا می گفت « روزه بگیریم برویم کوه»
می رفتیم. هم ورزش بود هم عبادت. می دانستم مهدی دارد روی تقویت ارداه ی خودش برای پیمودن این راه سخت کار می کند. همین کارها بود که مهدی را از این دنیا جدا کرد. این اواخر دیگر هیچ وابستگی به دنیا نداشت. نمازش کامل و مرتب بود. روی انس به قرآن خیلی تاکید داشت. و همین طور عشق به ائمه. و درنهایت اطاعت از امام، که ما آن روزها به ایشان می گفتیم آقا. مهدی از بنیانگذاران این تفکر در دانشگاه تبریز بود. و بیشترش با هماهنگی های پنهان مهدی.
مهدی همین طور روی خودش کار می کرد. می رفت ارومیه و در باغچه یی که داشتند صبح تا شب کار می کرد و ناهار هم فقط یک کم نان و ماست می خورد.
دانشگاه که تمام شد مانده بودیم در محیط دانشگاه بمانیم یا برویم. به این نتیجه رسیدیم که روابط دانشگاهی مزاحم کارهای ماست. زدیم بیرون. با این که مهدی واقعاً دانشجوی با استعدادی بود و در رشته ی خودش آینده ی درخشانی داشت. سربازی یک فاصله ی شش ماهه بین ما به وجود آورد. بالاخره هم با هم افتادیم یک جا. آمدیم تهران. خانه گرفتیم و ماندگار شدیم.
مهدی افسر وظیفه شده بود. ماهی هزار و پانصد تومان حقوق می گرفت. ما باز به خودمان سختی می دادیم. ماه رمضان که می شد یک تومان یخ می خریدیم برای دم افطار و افطار هم نان و انگور می خوردیم.
فراموش نمی کنم که زمستان آن سال هیچ وقت توی آن خانه نفت نیامد.
مهدی گفت « می سازیم. یعنی باید بسازیم.»
فهمیدم این سختی ها ادامه ی همان سختی هایی است که در تبریز داشتیم، ادامه ی همان روزه ها و کوه رفتن ها و کارکردن ها و فقط با نان و ماست گذراندن ها. ما تا سال پنجاه و هفت اصلاً گوشت نخریدم. اگر هم پیش می آمد بخریم نمی خریدیم.
مهدی می گفت « لازم نیست فعلاً.»
فقط وقتی لازم شد برود خرید که من مریض شدم.
سال پنجاه و هفت قرار شد مهدی برود اسلحه تهیه کند. رفتن و برگشتن چهل روزی طول کشید. آمد به من گفت « نشد، کاظم.»
تمام آن سختی چهل روزه را فقط در همین یک کلمه خلاصه کرد تا من همیشه مطمئن باشم که اگر هر جا قرار باشد حرفی از مهدی باشد، حتی اگر سخت ترین سختی ها روی دوشش بوده، اولین کسی که اسمش خط خواهد خورد خود مهدی خواهد بود. مهدی فقط گفت نشد، تا من چیز دیگری نپرسم و او هم چیزی نگوید، مبادا ا زحرمت سختی ها کاسته شود و به غرور و خودخواهی و چیزهای مادی و زمینی دیگر کشیده شود.
مهدی همیشه می گفت « ما باید جواب این سوال ها را با خودمان حل کنیم که چرا می خوریم،چرا می خوابیم، چرا می خوانیم،چرا ورزش می کنیم،چرا...»
مهدی با همین چراهای پرسشگرش فلسفه زندگی اش را پیدا کرد. فهمید یک آدم خیلی معمولی و عادی است و همین آدم معمولی و عادی می تواند با خودشناسی به خداشناسی برسد.
هیچ کس ندید وقتی مهدی از عملیات می آید، با تمام خستگی و تشنگی و گشنگی، از کسی آب خنک بخواهد یا بگیرد. حمید هم همراه مهدی بود. واصلاً در کنار او بود که حمید شد. من با چشم خودم می دیدم که حمید چطور دارد قدم به قدم می رود جلو، اول با ژسه می جنگد، بعد با آرپی جی، بعد به جایی می رسد که دیگر آتش در مقابلش هیچ ست.
الآن اگراز من بپرسند که مهدی در مقابل فلان اتفاق سیاسی چه کاری می کرد یا چه حرفی می زد کاملاًمی تونم حدس بزنم. و این معنی اش این ست که من هنوز با مهدی زندگی می کنم و تمام وجودم غرق در این است که من هنوز با مهدی زندگی می کنم و تمام وجودم غرق در خاطرات و یاد اوست. اگر یک ذره آدمیت پیدا کردم، یا یک جو همیت دفاع از انقلاب و اسلام، همه از وجود مهدی ست. همین الآن هم مهدی مرا کمک می کند. هیچ وقت بعد از شهادتش تنهام نگذاشته. یا بام حرف زده یا برام پیغام گذاشته. از خطاهام هم گفته. و این که باید چی کار کنم و کجاها چی بگویم و چطور.
من هنوز پتوی مهدی را،ضبط صوت مهدی را پیش خودم نگه داشته ام. بچه ی کوچکم گاهی که از تلویزیون فیلم می بیند می آید شخصیت ها را با شخصیت مهدی مقایسه می کند. حتی گاهی شباهت هایی از مهدی پیدا می کند و از کشفش خوشحالی می کند.
او دنبال این نشانه ها در من هم هست. نمی داند که فاصله من با مهدی از زمین تا آسمان ست. این را خودم وقتی فهمیدم که در تبریز درگیر شد و ساواک چند نفر از بچه هایی را که با مهدی رابطه داشتند شهید کرد. آن شب من خیلی ترسیدم. اولین بار بود که رودررو شده بودم. مهدی اصلاً باکی نداشت. صبح من ترسیدم بروم از خانه بیرون مهدی خیلی خونسرد رفت بیرون، نان خرید برگشت، با این که می دانست خانه تحت نظرست. من همان موقع بود که فاصله را فهمیدم.
یا آن روز که مجروح شده بود و من نمی دانستم. تلفن کردم. گفتم « چرا این جوری حرف می زنی؟طوری شدی؟»
گفت «نه. صبح سرم گیج رفت، لبم خورد به درِ اتاق.»
بعدها خانمش گفت مجروح بوده که نتوانسته حرف بزند. یا آن بار که گلوله خورده بود به مچ پاش.
گفتم «چرا می لنگی، مهدی؟»
گفت « سرنیزه ام ناغافل خورد به پام زخمش کرد. چیزی نیست.»
نمی گفت گلوله خورده به پاش. می گفت سرنیزه خورده تا هیچ وقت خودش برای خودش مهم نباشد. او این حرف ها را حتی به من، به منی که سال ها با او بودم و از تمام کارهای هم خبر داشتیم می زد. یا مثلاً وقت کارکردن. مهدی اوایل انقلاب دادستان انقلاب ارومیه بود. از صبح تا شب کار می کرد. خستگی نمی شناخت. همیشه ساعت دو یا سه ی صبح وقت می کرد بخوابد.
یک بار گفتم «چرا این طوری کار می کنی؟ می افتی می میری آ.»
عادتش شده بود که دو سه هفته شبانه روز کار کند، دو روز مریض شود، باز بلند شود و همان طور کار کند. بگوید « فرصت نیست.»
انگار بداند فرصت دنیا فرصت کوتاهی است و ممکن است زود از دست برود. از حدود یک ماه قبل از شهادتش ما فقط با هم ارتباط تلفنی داشتیم.
من بندرعباس بودم. آمدم تهران. زنگ زدم به یکی از بستگان سراغ ابوالحسن آل اسحاق را گرفتم.
گفت «مگر نمی دانی شهید شده؟»
گفتم « نه.»
گفت «او از وقتی که مهدی شهید شد دیگر نتوانست... الو؟...گوشی هنوز دستت است، کاظم؟»
خاطره کاظم میرولد از شهید مهدی باکری






