آخرین روزهای تیرماه شصت و دو بود که مارش عملیات بلند شد و خبر انجام عملیات « والفجر2» و آزادسازی پادگان «حاج عمران» عراق به گوشمان رسید. چند روز بعد ما را، که در پایگاه چریکی عمار بودم، جمع کردند. گویا به حضور لشکر در منطقه احساس نیاز شده بود. حدود پانزده نفر از بچه های اطلاعات به همراه حمید باکری، مصطفی مولوی، «سعید فقیه» و علاالدین نورمحمدزاده برای کار در منطقه به آن سمت اعزام شدند که من نیز در بینشان بودم.
غروب به «نقده» رسیدیم. با آموزش و پرورش نقده هماهنگ کرده بودند و مدرسه ای به عنوان مقر در نظر گرفته شده بود. اولین کار در مدرسه، وضو ساختن و ادای نماز بود. موکت پهن شد. شانه های به هم پیوست. برادر مهدی باکری هم از راه رسید و به نماز ایستاد. زبان ها به اصرار باز شد.
ـآقا مهدی، بفرمایید جلو. پیش نماز ما شمایید.
آقا مهدی با جوابی که داد، دهانمان را بست.
-جایی که سید صادق هست، وظیفه ما نیست بریم جلو نماز بخونیم.
شب را در اتاق بزرگی در همان مدرسه خوابیدیم. حرف آقا مهدی در مورد سید صادق، مدام در ذهنم تکرار می شد. سید صادق، استحقاق خیلی چیزها را داشت. با او در عملیات والفجر مقدماتی آشنا شده بودم. همیشه بین او و فیروز وفوری می خوابیدم و تا پاسی از شب به حرف های سید صادق که به قصد نصیحت من می گفت، گوش می دادم. وقتی می دیدم در کارهای من تا آن حد دقت به خرج می دهد، فکر می کردم که با این حساب کارهای خودش را با چه دقتی انجام می دهد! می گفت: «مهدیقلی، با بچه ها بیشتر از این همکاری کن. می تونی خوش برخوردتر از این باشی... احساساتی نباش. تو کارای جمعی شرکت کن...» جارو کردن، شست وشوی ظرف ها، حضور مرتب در نمازجماعت ها و... چیزهایی بود که سید روی آنها حساسیت داشت و به زیبایی به من هم تذکر میداد. افکار و برخوردهای سید صادق، یک کلاس درس عملی بود. روزهایی که افرادی به دروغ از دیدار با آقا امام زمان(عج) حرف میزدند، بچهها شروع به طرد آنها کرده بودند اما همان روزها سید صادق با سعه صدری که داشت، میگفت: «شما قاطی این مسایل نشید. هر کاری مسئولی داره که به اون رسیدگی میکنه. شما اگه میخواین فکر کنین، به هدایت دقیق بچهها تو شب حمله فکر کنین، نه چیزای دیگه...»
آن شب، همه به سید صادق که آن روزها هجده سال داشت اقتدا کرده بودیم. سید صادق که در عملیات والفجر مقدماتی یک نیروی ساده اطلاعات بود، رفته رفته تا حد معاون اطلاعات بالا آمده بود. او آنقدر همت و نبوغ داشت که همه فرماندهان برای آینده لشکرروی او حساب باز کرده بودند. او حق همه چیز را به خوبی ادا می کرد؛ دوستی، برادری، شناسایی و جنگ.
کتاب لشکر خوبان / صفحه 135 و 136






