شخصيت
در دانش روان شناسي، تعريف هاي متفاوتي از شخصيت ارائه شده است كه به طور كلي، آن را مي توان به نظام صفات انساني معنا كرد كه هر فرد را از ديگري متمايز مي كند؛ يعني مجموعه اي از صفات جسمي، عقلي، مزاجي، اجتماعي و خلقي كه شخص را آشكارا از ديگري جدا مي كند.1 به تعبير ديني، شخصيت همان ساختار روحي هر انسان است كه اعمال خوب يا بد انسان بر اساس آن شكل ميگيرد. خداوند در قرآن كريم مي فرمايد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَي شَاكِلَتِهِ ؛ بگو هركس بر اساس شاكله خود عمل مي كند.» (اسراء: 84) و «از كوزه همان برون تراود كه در اوست».
همچنين لفظ شخصيت، مشابه تعبيري است كه علماي لغت از لفظ «سجيه»2 و علماي اخلاق از لفظ «خُلق» ارائه مي كنند: «خُلق مجموعه اي از ملكات است كه سبب مي شود انسان اعمال را بدون تروي (بدون تأمل و درنگ) انجام دهد.»3 پس شخصيت هر كس سبب صدور رفتار خوب يا بد از او مي شود. اين شخصيت ممكن است مثبت يا منفي و محدود يا گسترده باشد. شخصيت انسان همان گونه كه منشأ رفتارهاي آدمي مي شود، متقابلاً از رفتارهاي آدمي اثر مي پذيرد و كامل تر يا پست تر مي شود. انسان هايي كه تنها به زندگي خود مي انديشند و خود را در غم و گرفتاري ديگران شريك نمي كنند و به تعبير قرآن: «طَآئِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ؛ گروهي كه تنها اهتمامشان به خود است.» (آل عمران:154)، شخصيتي پست و درحال سقوط دارند. آنها كه حصار خود بيني را شكسته و نگاهشان را به افق هاي دورتري دوختهاند و در انديشه غم و گرفتاري ديگران و باز كردن گره از كار آنان هستند، شخصيتي پيشرفته و رو به تكامل دارند. برخي روانشناسان، گروه اول را در مرحله «خود» و گروه دوم را در مرحله «فراخود» مي دانند.4 ممكن است انسان در اين مرحله، چنان پيشرفت كند كه براي ناراحتي و غم ديگران، بيش از غم و ناراحتي خود دل بسوزاند:
من از بينوايي نِيُم روي زرد
غم بينوايان رْخَـم زرد كرد5


