داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت: به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم.
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
کنار اروند مینشینم. دستهایم را در این رود وحشی فرو میبرم، چشمهایم را میبندم و مسافر زمان میشوم. به دی 65 میروم؛ «کربلای 4». تو را میبینم که رد ترکشی عمیق، بر پیشانیات نشسته و با لباسهای غواصی از آبهای اروند بیرون میآیی و پا در خاک عراق میگذاری.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا میروند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکمتر میکنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقههای ازدواج خویش نشان دادند.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پیشنهاد کرده بودیم ما با پیشدستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیههایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:46 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تکهای از بدن شهید محسن حاجی بابا در بازی دراز ماندگار شد. شهیدی که میگفت: میخواهم به گونهای شهید شوم که حتی تکههای بدنم را نتوانند جمع آوری کنند.

موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ، درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .
فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد . پرسید سید چکار میکنی ؟ گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ، شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .
صبح آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ، فرمانده دسته ، یعنی مراد امانی مقدم ، به بچه ها گفت ، آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟ بعد ادامه داد ، دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب بیدار می شود ، متوجه می شود که هم شعله ی سماور زیاد است هم آب ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .
بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .
حالا هر چه فریاد می زنم ، که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .
این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند سید وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن . ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .
این خاطره را نوشتم ، تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ، بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .
در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .
برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .
– اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب