دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت: به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم. 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اخلاص در جبهه
در یکی از شبهای سرد آذر ماه ۱۳۶۵ در اردوگاه کرخه در حال استراحت بودیم. چادر دسته یک گروهان روح الله, برای رفع حاجت از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم، تقریبا حدود ۲ساعت به اذان صبح باقی مانده بود. 

موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ،  درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .

فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد .  پرسید سید چکار میکنی ؟  گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ،  شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .

صبح  آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ،  فرمانده دسته ،  یعنی مراد امانی مقدم ،  به بچه ها گفت ،  آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟   بعد ادامه داد ،  دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب  بیدار می شود ،  متوجه می شود که هم  شعله ی  سماور زیاد  است هم  آب  ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .

بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .

حالا هر چه فریاد می زنم ،  که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .

این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند  سید  وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن .  ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .

این خاطره را نوشتم ،  تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ،  بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .

در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه  و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .

برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .


 – اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:25:43

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

کنار اروند می‌نشینم. دست‌هایم را در این رود وحشی فرو می‌برم، چشم‌هایم را می‌بندم و مسافر زمان می‌شوم. به دی 65 می‌روم؛ «کربلای 4». تو را می‌بینم که رد ترکشی عمیق، بر پیشانی‌ات نشسته و با لباس‌های غواصی از آب‌های اروند بیرون می‌آیی و پا در خاک عراق می‌گذاری. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. 


 
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
یتیمان شهدا
خاطره ای کوتاه از شهید محمد علی غفاری 

هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 11:40:15

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

پیشنهاد کرده بودیم ما با پیش‌دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه‌هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد. 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آخرین سواری بر دوش بابا
«محمد حسین»، بر روی مرکب پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود، «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.
 
 

 
به گزارش مشرق، «جعفر جنگروی» به سال 1333 در «فریدن» اصفهان متولد شد و در روز 27 بهمن ماه 1364، چند روز پس از آزادسازی بندر «فاو»، در اثر اصابت موشک دور بردی که نزدیکی مقر فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بر زمین خورد، بال در بال ملائک گشود.
شهید «جعفر جنگروی»، در زمان شهادت، جانشین فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بود و با شهادتش، یکی از ارکانِ رکین لشکر مزبور، از میان رفت.
تصویری که مشاهده می کنید، در روز تشییع پیکر پاک شهید «جعفر جنگروی» برداشته شده است. «محمد حسین» پسر کوچک شهید، توسط همرزمانش، بر روی تابوت پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود،  «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.( برادر کوچک تر جعفر، با نام «علی جنگروی» به تاریخ اول مرداد ماه سال 1361، طی عملیات رمضان، خلعت شهادت پوشید. بر روی تابوتِ جعفر، تصویر هر دو برادر نصب شده است اما تصویر مشخص تر، متعلق به علی است.)
روحمان با یادش شاد
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 9:47:2

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:46 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ایثار در لحظه شهادت
من فکر کردم می‌خواهد خود را از معرکه برهاند ولی تصورم اشتباه بود ... 
وسط میدان مین دشمن تیر خورده بودم. چند متر آن طرف تر شهید «عسکری فرد» فرمانده گردان نیز مجروح شده بود و از شدت درد، به خود می‌پیچید. در همان حال دیدم که خود را با کمک آرنج چند سانتیمتر، به سمتی می‌کشد که مجروحان زیادتری افتاده بودند. متعجبانه سئوال کردم: با وجود این همه درد چرا به خودت فشار می‌آوری؟ همین جا بمان تا ببینم خدا چه می‌خواهد.

من فکر کردم می‌خواهد خود را از معرکه برهاند ولی تصورم اشتباه بود چون او گفت: من هنوز از قمقمه‏ى آبم استفاده نکرده و می‌دانم چند دقیقهى دیگر بیشتر زنده نیستم می‌خواهم از قمقمه آب من مجروحان دیگر استفاده کنند.

خاطره از حسین عمو شاهی

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 10:1:3

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تکه‌ای از بدن شهید محسن حاجی بابا در بازی دراز ماندگار شد. شهیدی که می‌گفت: می‌خواهم به گونه‌ای شهید شوم که حتی تکه‌های بدنم را نتوانند جمع آوری کنند. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 150 ] [ 151 ] [ 152 ] [ 153 ] [ 154 ] [ 155 ] [ 156 ] [ 157 ] [ 158 ] [ 159 ] [ > ]