|
دست تقدیر برای گمنامی یک شهید ؛ بیاد جاویدالاثر محمدرضا خوانساری
|

صفحه صفحه تقدیر
صفحه اول :
اول تیر ماه سال 1360. جبهه صالح مشطط. دشمن با استفاده از موانع طبیعی شامل تپه هایی کوتاه اما از نظر نظامی دارای موقعیت مناسب نیروهایش را مستقر کرده است.
صفحه دوم :
قرار است در این منطقه عملیاتی صورت گیرد و توان رزمی دشمن منهدم شود. علیرضا[1] به همراه سیف الله [2]و حمید[3] و حاج عظیم [4]و معلم[5] ،چندین مرتبه یک شیار کم عمق را که به پشت نیروهای دشمن ختم می شود برای عملیات شناسایی می کنند.
صفحه سوم:
قرار بر این می شود که سه دسته ادغام شده از سپاه و ارتش - از لشکر 21 حمزه - در این عملیات شرکت کنند. فرمانده یک دسته می شود سیف الله. فرمانده دسته دیگر، حاج عظیم و معاون دسته سوم می شود علیرضا.
صفحه چهارم:
علیرضا برای انتخاب نیروهایش ازبین تعدادی از بچه های مسجد امام صادق(ع) در اندیشه فرو می رود. با خود می گوید :« برای اینکه تمام نیروهای عمل کننده از یک محل نباشند بهتر است همه بچه های یک مسجد با هم در عملیات نباشند »
لذا «محمدرضا خوانساری» را از لیست خط می زند و محمدرضا بسیار دلخور و ناراحت می شود.
صفحه دهم این خاطره هنوز پیدا نشده است. چون نه هنوز خبری از «محمدرضا» شده است و نه از پیکر پاک و مطهرش
صفحه پنجم :
آن شب نیروها تا پشت نیروهای عراقی می روند ، اما به دلیل بروز مشکلاتی ، عملیات انجام نمی شود و بر می گردند.
صفحه ششم:
فردای عملیات نزدیک غروب حبیب[6] و محمدرضا و تعدای از بچه ها برای وضو گرفتن کنار چاه آب حضور دارند. علیرضا مدام تذکر می دهد که زودتر به سنگر برگردند. زیرا در آن وقت روز معمولا عراق توپ و خمپاره می زند . علیرضا در حال تذکر دادن است که ناگهان . . .
صفحه هفتم :
خمپاره ای 60 میلیمتری در نیم متری علیرضا به زمین می نشیند و ترکش ها دست و پا و کمر علیرضا را بوسیده و راهی بیمارستان افشار دزفول می کنند.

صفحه هشتم :
دو روز از آمدن علیرضا به دزفول گذشته است. علیرضا در حالی که یکی از دوستانش زیر بغلش را گرفته است و به سختی راه می رود، پس از نماز ظهر از مسجد بیرون می آید . حمید[7] را می بیند. حمید می گوید : عملیاتی که قرار بود شما انجام دهید انجام شده است و سپس سکوت و بغض و . . .
علیرضا دلیل بغضش را می پرسد و حمید فقط می گوید«محمدرضا» و بغض به گریه تبدیل می شود و باز هم کمی سکوت و بعد . . .
صفحه نهم :
تو که مجروح می شوی «محمد رضا» را جایگزین تو می کنند. حین عملیات تیر به سینه محمدرضا می خورد و بچه ها نمی توانند او را به عقب بیاورند .
سی سال بعد . . .
صفحه دهم این خاطره هنوز پیدا نشده است. چون نه هنوز خبری از «محمدرضا» شده است و نه از پیکر پاک و مطهرش.
حاج علیرضا بی باک، دارد برای علی[8] این خاطره را تعریف می کند و از تقدیر می گوید . تقدیری که جای «علیرضا» و «محمدرضا» را عوض کرد و تصمیم می گیرد از «جاویدالاثر محمدرضا خونساری» یادی کند. محمدرضایی که هنوز تصمیم نگرفته است بی خیال گمنامی خویش شود.
پی نوشت ها:
[1] حاج علیرضا بی باک (راوی خاطره)
[2] شهید سیف الله صبور
[3] شهید حمید عنبرسر
[4] شهید حاج عظیم محمدی زاده
[5] شهید میرزا معلم
[6] شهید حبیب نمازی
[7] مرحوم حمید شوهان( ایشان پس از جنگ دار فانی را وداع گفتند)
[8] حقیر نگارنده
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 1:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی بچههای گروهان را در پادگان میبینی، گویی اعضای یک خانوادهاید. خوشحال میشوید و با اندک برنامهای قرار میگذارید بعدازظهر ساعت پنج به منزل شهید جعفری بروید. کوچه را آذین بستهاند و سیاهی و چراغانی و گل و گلدان نشان از پذیرش عارفانه خانوادهی شهید میکند. جلوی منزل آب و جارو شده. خود را به برادر شهید معرفی میکنید و با سلام و صلوات وارد منزل شهید میشوید. پدر پیر شهید به جمع شما میپیوندد. سخنانی رد و بدل میشود. شما خوشحال از اینکه کنار همرزمی با این سعادت بودهاید، و پدر مسرور از اینکه خدا چنین فرزندی به او عنایت کرده است. پنج روز پیش جنازهی شهید با تشییع باشکوهی دفن شده و حالا عکسهای او تنها یادگار باقی مانده از او است. مادر شهید وارد میشود. همه برمیخیزند. سکوت مجلس را پر میکند. مادر شهید یکی یکی را برانداز میکند. نمیدانید شما باید سخن آغاز کنید یا مادر شهید. اما او خود میداند. « عزیزانم خوش آمدید. صفا آوردید... » صدایش میلرزد. شاید هر یک از ما را فرزند خود میبیند. طبیعی است که این سؤال برای این مادر پیر پیش آید که چرا فرزند من شهید شده و اینها سالم برگشتهاند؟ این مادر که از وضعیت جنگ و خط مقدم و خمپاره خبر ندارد. اما او خود پاسخگوی این توهم شماست: « انشاءالله که همیشه سرافراز باشین و خدا شما رو برای پدر و مادرتون حفظ کنه. پسر من خودش گفته بود که میره و دیگر نمیآد. حتما امام حسین اونو انتخاب کرده و برده پیش علیاکبر خودش. خدا کنه شما باقی بمونین و کمک امام کنین تا اسلام زنده بمونه، تا انقلاب هم بمونه.. » کلمات خیلی ساده است، ولی عمق بینش اسلامی را در خود دارد. از شعارها و لفاظی خالی است، ولی حق مطلب را خوب ادا میکند. ماشاءالله به چنین خانوادهای و مادری. ساعتی میگذرد و حضور شما تسلای دل خانواده شهید است. خاطراتی از شهید برای خانوادهاش نقل میکنید و جبهه اسلام را مرهون فداکاریها و جانبازیهای این شهیدان میشمارید. بعد از صرف چای و میوه و شیرینی از منزل خارج میشوید و قرار میشود سری هم به منزل شهید جباری بزنید. این خانه هم مثل خانه شهید جعفری، محقر و باصفا، با این تفاوت که این خانه مادر ندارد. شهید جباری همراه با پدر و دو خواهرش زندگی میکرده است. پدرش از شما میخواهد که بیشتر به این خانه سر بزنید و شما قول میدهید در هر فرصت مناسب به همراه سایر بچههای گردان به خانه شهید بروید. قبل از اینکه از خانه خارج شوید یکی از بچهها چند بیت شعر و مرثیه اباعبدالله الحسین را میخواند و بدین وسیله خود را در حزن و اندوه خانواده شریک میسازید. خیلی خوب شد. روز خوبی بود. رسیدگی به خانواده شهدا به پایان رسید. قرار پس فردا هم گذاشته میشود و قرار میشود طی آن روز به خانهی سه شهید دیگر برویم. قرار آخر برای نماز جمعه است. قرار است در آنجا وضعیت برگشت به منطقه روشن شود و به اطلاع نیروها برسد. روز جمعه هم فرامیرسد و مشخص میشود که روز یکشنبه ساعت هشت صبح همه باید برای حرکت به سوی منطقه در پادگان باشند. طی این روزها چند بار به لبه پرتگاه نزدیک شدی. شیطان تو را فریب داده. دهان را بیخود باز کردهای. نماز اول وقت هم فراموش شده. معلوم میشود هنوز کامل نشدهای. حرفها را خوب گوش نکردهای. کاملا بسیجی نشدهای. فریب میخوری طی این روزها چند بار به لبه پرتگاه نزدیک شدی. شیطان تو را فریب داده. دهان را بیخود باز کردهای. نماز اول وقت هم فراموش شده. معلوم میشود هنوز کامل نشدهای. حرفها را خوب گوش نکردهای. کاملا بسیجی نشدهای. فریب میخوری. چند بار در بین بچههای محل از جبهه گفتی. از چیزهایی گفتی که نباید میگفتی. از شجاعتها و رشادتهای کاذب. از آرپیجیهایی که هیچگاه نزدی. زبانت به ریا باز شد و به خودت مغرور شدی. چه خبر است؟ مگر حرفهای مسئول گروهان را قبل از مرخصی فراموش کردهای؟ مگر نگفت مواظب ریا و دروغ باشید؟ چرا دروغ گفتی؟ چرا 40 تانک زدید، 60 تانک گفتی؟ چرا یک روز جنگ را سه روز ذکر کردی؟ تو که اصلا تانکی نزدی، پس چگونه گفتی دو تانک را خودت منهدم کردی؟ چرا این قدر از جبهههایت میگویی؟ یا الله خودت کمک کن. استغفر الله ربی و اتوب الیه. استغفر... استغفر... عمل خیر خود را به دست خودت از بین میبری. میخواهی برای خودت عزت بیافرینی. تو که میدانی عزت و ذلت دست خداست. تو فقط یک بسیجی هستی. کوچکتر از همه. خاک پای حسین (ع). فدایی رهبر. خودت به جبهه رفتهای. پس چرا فخر میفروشی؟ چرا مغرور شدهای؟ چرا دروغ میگویی؟ تو نزد خدایی و در نزد خدا نباید معصیت کرد. بسیجی که دروغ نمیگوید. بسیجی که ریاکار و مغرور نیست. گول شیطان را مخور. اجر و ثواب را با دروغ از بین نبر. آیا ارزش دارد که آن روز سخت را که خدا نصیب هر کس نمیکند در این پشت جبهه به باد دهی؟ جلوی احساسات خود را بگیر. جلوی دوستان از خود بیخود مشو. خانههای بهشتیات را خراب مکن. رزمنده باقی بمان. تو که مرگ را در یک قدمی خود دیدهای. تو که دیدی چگونه خوبها شهید شدند. قیامت را فراموش نکن. سکرات مرگ را از یاد مبر. باید پاسخگوی همهی اعمال و گفتار خود باشی. جبهه رفتن مهم است، ولی جبههای باقی ماندن مهمتر است. اگر خدا پردهها را کنار بزند و مشخص شود که تو دروغ میگویی چه میشود؟ عمل خیر خود را به دست خودت از بین میبری. میخواهی برای خودت عزت بیافرینی. تو که میدانی عزت و ذلت دست خداست. تو فقط یک بسیجی هستی. کوچکتر از همه. خاک پای حسین (ع). فدایی رهبر. خودت به جبهه رفتهای. پس چرا فخر میفروشی؟ چرا مغرور شدهای؟ چرا دروغ میگویی؟ تو نزد خدایی و در نزد خدا نباید معصیت کرد. بسیجی که دروغ نمیگوید آیا فکر میکنی هیچ کس حاضر شود حتی زیر جنازهات را بگیرد. حالا که خدا پردهپوشی میکند پس بندهی همان خدا باش. از زبانت بهتر استفاده کن. برای خودت دوزخ را مهیا نکن. بزرگنمایی نکن. خاطرهها را ساده و بیآلایش تعریف کن. لازم نیست خود را قهرمان جنگ معرفی کنی. تو با هنرپیشهی فیلمها تفاوت داری. جنگ یک واقعیت است. مردها در آن میجنگند و برگزیدگان به شهادت میرسند. آنها که شهید شدند اول خالص و بعد خونی شدند. آن چیزی که بر روی خاک جبههها به زمین میریخت، خون بود. خون گرم و سرخ. چرا فراموش کردهای؟ مگر تو نمیخواهی شهید شوی؟ مگر نمیخواهی به حسین بن علی (ع) برسی؟ خودت را آماده کن. مجاهده کن در راه خدا. با مال و جان. قبل از جهاد اصغر باید جهاد اکبر کرده باشی. هنوز هم دیر نشده. بسیجی شو و بسیجی بمان. این طور تصور کن که دوستان و فامیل هم در مقابل بعضی حرفها به تو گفتند بارک الله، آفرین، اصلا دست زدند، هورا کشیدند... برای تو چه میشود؟ در مقابل خدا سرباز امام زمان باقی بمان و مغرور نشو. دل کسی را نشکن. به پدر و مادرت احترام بگذار. نهیب پشت نهیب. هشدار به دنبال هشدار. خودت را پیدا میکنی. متوجه خطا میشوی. باید توبه کنی. بهترین توبه این است که دیگر دروغ نگویی. البته شیطان رهایت نمیکند. و توجیه مناسب برای دروغهایت دارد. ولی هوشیار باش و خودت را ارزان نفروش. آمادهی بازگشت به جبهه باش.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 1:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
«ناصر نصراللهی» امدادگر و راننده آمبولانس و جانباز 50 درصد دفاعمقدس است كه ماجرای انتقال مجروحی را از جبهه جنوب به بیمارستان «كارخانه نورد» اهواز نقل میكند كه اشتباها به جای یك شهید تحویل وی شده بود
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 1:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
با شروع جنگ تحمیلی که ساربان كاروان عشق بانگ «الرحیل» سرداد و مشتاقان كوی حضرت دوست را به سوی بقای جاوید میخواند، طلبه ای از روستای «آغوزبن» شهرستان بابل نیز همراه با دوستانش به کربلای ایران رهسپار شد. عبدالجبار قلی زاده در منطقه عملیاتی فاو مجروح شد اما به كسی چیزی نگفت و تن زخمیاش را در هالهای از اخلاص نگه داشت. سپس به شلمچه عازم شد. آن روزها عبدالجبار، داغ هجران بهترین دوستانش را در سینه داشت. در عملیات كربلای پنج امدادگر بود و عروج افلاكیان خاك نشین را نظاره میكرد. روزها را روزه میگرفت و شبها را بیدار میماند و روح را مهیای بهشت میكرد. و سرانجام عبدالجبار در تاریخ 19/10/65 در عملیات «كربلای 5» از ساقی رخصت دیدار گرفت ، شهد شهادت نوشید و به کاروان دوستان شهیدش پیوست. مادر گرامی شهید عبدالجبار قلی زاده نقل می کند: دختر عموی شهید، در شبی که ما لباس ایشان را دفن کردیم خواب دیدند که از مزار عبدالجبار نور می بارد. گفت: اینجا چه خبر است؟ مگر شاهچراغ است؟ پسر عموی ایشان که قبلاً فوت کرده بود، پیش عبدالجبار حضور داشت و گفت: دو ماه سرم درد می کرد، اما از زمانی که پیش عبدالجبار آمدم، حالم خوب شده است. من دیگر همیشه اینجا هستم و پشت سر پسرعمویم عبدالجبار نماز می خوانم و دیگر به جای قبلی نمی روم خواهر شهید تعریف می کند: شبی خواب دیدم در قبرستان بقیع هستم و جنگی واقع شد و ایشان تیر خورد. مردم همه در حال فرار بودند. من که دیدم ایشان تیر خورد، بازگشتم تا کمک کنم که اشاره کرد اینجا نیا، خطر دارد. بعد از چند لحظه دیدم چند خانم به صورت ملائکه آمدند و ایشان را به خاک سپردند. از داداش پرسیدم مگه شهید نشده بودید؟ ایشان اول سراغ مادر را گرفت. گفتم که خوابیده است. گفت: حرف نزن، بیدارش نکن. خودش کارهای منزل را رسید و وضع خانه را جمع و جور کرد. سپس مادرم را صدا زد، وقتی مادرم بیدار شد، دست روی چشمش کشید و صورت و چشم مادرم را بوسید و گفت: من همه کاهای شما را می بینم و می دانم که شما برایم زیاد گریه می کنید و کم می خوابید اخیراً هم شبی خواب دیدم که ایشان بازگشتند به منزل، طوری که انگار شهید نشده بودند. از داداش پرسیدم مگه شهید نشده بودید؟ ایشان اول سراغ مادر را گرفت. گفتم که خوابیده است. گفت: حرف نزن، بیدارش نکن. خودش کارهای منزل را رسید و وضع خانه را جمع و جور کرد. سپس مادرم را صدا زد، وقتی مادرم بیدار شد، دست روی چشمش کشید و صورت و چشم مادرم را بوسید و گفت: من همه کاهای شما را می بینم و می دانم که شما برایم زیاد گریه می کنید و کم می خوابید دوست صمیمی شهید عبدالجبار قلی زاده تعریف می کند: بعد از 12 سال که از شهادت عبدالجبار گذشته بود، جسد مطهرش پیدا شد و به همراه خانواده اش به شناسائی رفتیم. همان شب، خواب دیدم شهید عبدالجبار با دو شهید دیگر در داخل مدرسه ابتدایی محل دراز کشیده بودند. شهید عبدالجبار به من گفت: یکی از دوستان ما را هم آوردند. گفتم: کی هست؟گفت: شهید حسن فغان پور من خیلی تعجب کردم، چون همان لحظه دیدم شهید عبدالجبار در یک مکان دراز کشیده و شهید حسن فغان پور هم در کنارش خوابیده است. فردا صبح یکی از دوستان تلفنی به من خبر داد که یک شهید از شهدای محل تان پیدا شده و آورده اند.پرسیدم کی هست؟ گفت: شهید حسن فغان پور...
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 1:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شب جمعه بود؛ سیزده ساله بودم؛ درسهایم را مرور کردم؛ دیر وقت بود که علی به خانه آمد وضو گرفت و بدون خوردن شام به اتاقش رفت؛ با ناراحتی به پدر و مادرم گفتم «شما همیشه به من میگویید نماز سر وقت بخوانم، اگر جرأت دارید به علی بگویید، چرا حالا ساعت 11 شب نماز میخواند؟» پدر و مادرم با لبخندی همیشگی اعتراضم را جواب دادند و گفتند «تو هنوز نمیدونی، این وضوی نماز واجب نیست». مدام چشم به چراغ اتاق او داشتم، چراغی که تا نیمه شب روشن بود، تنها مونس علی من بودم، تنها کسی که راه به اتاق او داشت، من بودم و تنها کسی که به داستانهای او گوش میکرد، من بودم و تنها کسی که از عظمت روح او خبر نداشت هم من بودم! من هیچگاه شکوه نمازهای نیمه شب او را درک نکردم. هفته قبل از جبهه بازگشته بود؛ همراه خود سوغات جبهه آورده بود. ترکش، موج انفجار، روماتیسم و … بعد از شهادتش ما داروهای جورواجور را در اتاقش دیدیم؛ آن شب گذشت؛ صبح آماده رفتن به مدرسه بودم، آخرین لقمههای صبحانه را میخوردم که اطلاعیه مهم رادیو توجه مرا جلب کرد. در آن اطلاعیه مرکز اعزام نیروی بسیج از نیروهای گردان ثارالله خواسته بود تا ساعت 10 صبح خودشان را به مرکز اعزام نیرو معرفی کنند؛ خبر را به خواهرم دادم و به او گفتم که به علی خبر دهد. ساعت 10 صبح علی برای خداحافظی به خانه آمد و 10 روز بعد او را بار دیگر با لبخند همیشگیاش در سردخانه خلدبرین یزد ملاقات کردیم. زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت» روز شنبه سیزدهم رجب، روز میلاد مولای متقیان حضرت علی(ع) بود، بعد از نماز صبح از اتاق بیرون آمدم، مادر را دیدم که مدام نماز میخواند و دعا میکرد؛ پدر را که سماور بزرگ روضه خوانی را آماده میکرد، نمیدانستم چه خبر است، دنیا دور سرم میچرخید. ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت». آن روز تا شب گریه کردم و به سکوت پدر و گریههای مادر توجهی نداشتم، لباسهای عیدمان به سیاهی گرایید و روز تشییع جنازه بود که فهمیدم برادرم چگونه شهید شده است. در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی پس از خواندن نماز مغرب برای تجدید وضو از سنگر بیرون رفت و در هنگام رکوع رکعت اول به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 12:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شب جمعه بود؛ سیزده ساله بودم؛ درسهایم را مرور کردم؛ دیر وقت بود که علی به خانه آمد وضو گرفت و بدون خوردن شام به اتاقش رفت؛ با ناراحتی به پدر و مادرم گفتم «شما همیشه به من میگویید نماز سر وقت بخوانم، اگر جرأت دارید به علی بگویید، چرا حالا ساعت 11 شب نماز میخواند؟» پدر و مادرم با لبخندی همیشگی اعتراضم را جواب دادند و گفتند «تو هنوز نمیدونی، این وضوی نماز واجب نیست». مدام چشم به چراغ اتاق او داشتم، چراغی که تا نیمه شب روشن بود، تنها مونس علی من بودم، تنها کسی که راه به اتاق او داشت، من بودم و تنها کسی که به داستانهای او گوش میکرد، من بودم و تنها کسی که از عظمت روح او خبر نداشت هم من بودم! من هیچگاه شکوه نمازهای نیمه شب او را درک نکردم. هفته قبل از جبهه بازگشته بود؛ همراه خود سوغات جبهه آورده بود. ترکش، موج انفجار، روماتیسم و … بعد از شهادتش ما داروهای جورواجور را در اتاقش دیدیم؛ آن شب گذشت؛ صبح آماده رفتن به مدرسه بودم، آخرین لقمههای صبحانه را میخوردم که اطلاعیه مهم رادیو توجه مرا جلب کرد. در آن اطلاعیه مرکز اعزام نیروی بسیج از نیروهای گردان ثارالله خواسته بود تا ساعت 10 صبح خودشان را به مرکز اعزام نیرو معرفی کنند؛ خبر را به خواهرم دادم و به او گفتم که به علی خبر دهد. ساعت 10 صبح علی برای خداحافظی به خانه آمد و 10 روز بعد او را بار دیگر با لبخند همیشگیاش در سردخانه خلدبرین یزد ملاقات کردیم. زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت» روز شنبه سیزدهم رجب، روز میلاد مولای متقیان حضرت علی(ع) بود، بعد از نماز صبح از اتاق بیرون آمدم، مادر را دیدم که مدام نماز میخواند و دعا میکرد؛ پدر را که سماور بزرگ روضه خوانی را آماده میکرد، نمیدانستم چه خبر است، دنیا دور سرم میچرخید. ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت». آن روز تا شب گریه کردم و به سکوت پدر و گریههای مادر توجهی نداشتم، لباسهای عیدمان به سیاهی گرایید و روز تشییع جنازه بود که فهمیدم برادرم چگونه شهید شده است. در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی پس از خواندن نماز مغرب برای تجدید وضو از سنگر بیرون رفت و در هنگام رکوع رکعت اول به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 12:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
چیزی كه برایم خیلی عجیب بود، این بود كه چندتا بچه كوچك را دیدم كه هیچ اثری از خون و زخم در بدن نداشتند و سالم، مرده بودند. نگران شدم. هرچه دیگران گفتند بیایید اینها را هم دفن بكنیم، من مخالفت كردم و گفتم: تا قبرها را آماده میكنند، نگهشان دارید. بگذارید من بروم پادگان ابوذر، یك دكتر بیارم تا مرگ اینها را تأیید كند. چون واقعاً سالم بودند و حتی رنگشان هم برنگشته بود...
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 12:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
... لحظههای آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم»شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست...
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 12:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
می دانید که پل آبادان خرمشهر یک جا قطع شده بود ، یعنی شکسته بود و قابل عبور و مرور نبود ؛ بچه ها از زیر پل راه باز کرده بودند و تا محل آن شکستگی می رفتند من تا آن انتها رفتم و آنجا هم احتمال می دهم در آن نقطۀ آخری که رفتیم یک نمازی خواندیم . یک نماز جماعت همچنین به ذهنم هست که در آنجا خوانده شد .
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 12:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
ساعت ۹ و نیم صبح روز بعد، توپخانه دشمن به سمت تانک های ما شلیک کرد. به تدریج تمام نیروها و منطقه سرپل ذهاب زیر حملات توپخانه عراقی ها قرار گرفت. ساعتی بعد، سه دستگاه نفربر پی ام پی، که موشک بر روی آن ها سوار بود، از دامنه ارتفاعات سمت راست حرکت کرده، توجه ما به آن ها جلب شد که از مواضع عراقی ها قصد حمله داشتند. بدین ترتیب تانک های و تعداد دیگری از تانک های گردان ۲۱۷ در سنگر فرو رفتند و این مسئله سبب تقویت روحیه همه پرسنل گردید. من و پورشاسب برای یافتن آثاری از جسد گروهبان صادقی به داخل تانک موشک خورده رفتیم؛ اما اثری از او نیافتیم. روز بعد هم با گلوله های توپخانه دشمن زیر آتش قرار گرفتیم؛ اما در هر حال با مقاومت و ایستادگی خویش مانعی برای پیشروی دشمن و سقوط سرپل ذهاب شدیم. راوی: احمد حسینیا

ادامه مطلب

ادامه مطلب


ملائکه، عبدالجبار را به خاک سپردند


ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

دو روز بعد، یگان ما تعویض شد. گردان ۲۱۱ و ۲۱۵ ماموریت یافتند راه نفوذی دشمن به سرپل ذهاب را سد کنند. همین ماموریت به ما نیز محول شد تا راه نفوذی دشمن را به سمت گیلانغرب سد کنیم. من به علت اصابت ترکش به ۵ نقطه از بدنم، به بیمارستان کرمانشاه انتقال یافتم و پس از مدتی بستری، برای استراحت به منزل نقل مکان کردم.
ادامه مطلب