|
مهمانان ویژه یک عروسی
|

ادامه مطلب
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اين دختر دانشجو كه محدثه خلف خاني نام دارد، توضيح داد كه چگونه با خواندن زندگينامه شهيد زينالدين زندگياش متحول شده است. او به خبرنگار ما گفت: من از كودكي دختر لجباز و كنجكاوي بودم. از دوران نوجواني تا جايي كه به ياد دارم پوشش اسلامي را رعايت نميكردم. مادرم اما هميشه سعي ميكرد تا مرا متقاعد به داشتن حجاب برتر كند اما دوست داشتم خودم مسير زندگيام را انتخاب كنم. دختر درسخواني بودم و در دانشگاه رشته مهندسي كامپيوتر قبول شدم. سال 89 در كلاس با يكي از همكلاسيهايم كه دختري بسيجي بود، آشنا شدم. البته او خودش را به من نزديك كرد و خيلي زود فهميدم كه ميخواهد به خاطر پوششي كه دارم ارشادم كند.
حدسم درست بود و بعد از كمي حرف زدن تا مدتها از رعايت حجاب حرف ميزد. دختر جوان ادامه داد: دوست تازهام يك روز يك جلد كتاب و يك مقنعه به من هديه داد. اسم كتاب «نيمه پنهان» درباره زندگي شهيد چمران بود. راستش را بخواهيد از گرفتن هديه ناراحت شدم و حس كردم به من توهين شده به خاطر همين هديهاش را پس دادم و گفتم دوست ندارم كسي برايم تكليف مشخص كند. همكلاسيام بدون اينكه ناراحت شود هديه را پس گرفت. چند روز بعد دوباره كتاب را به من هديه داد و من بار ديگر هديهاش را پس دادم. اين كار بارها تكرار شد تا اينكه سرانجام هديه را قبول كردم اما تأكيد كردم كه هرگز آن را ورق نخواهم زد.
دختر دانشجو ادامه داد: مدتي بعد نمايشگاه كتابي در مصلاي اراك برگزار شد. آن روز همراه مادرم براي خريد راهي نمايشگاه شدم. كتاب هايي كه ميخواستم را خريدم تا اينكه به غرفه كتاب شهدا رسيدم و در آن جا چشمم به كتاب نيمه پنهان ماه افتاد. بدون اختيار به كتاب خيره شدم. متوجه شدم كه مادرم با تعجب دارد به من نگاه ميكند. همانجا حس عجيبي داشتم. به جلد كتابهاي ديگر هم نگاه كردم.
روايت زندگي شهدا از زبان همسرانشان كنجكاويام را بيشتر كرد. از مسئول غرفه سري كامل كتابها را خريدم. اولين كتاب زندگينامه شهيد زين الدين بود كه اصلاً او را نميشناختم اما همان لحظه اول حس كردم برايم آشناست و به من نزديك است. وقتي كتاب را خواندم يك دل سير گريه كرده بودم. وقتي خواندن كتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم. وقتي به پدرم گفتم كه مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم كه پدرم مدتي همرزم شهيد بود.
آن روز راهي شهر قم شديم و به مزار شهدا رفتيم. وقتي كنار قبرش نشستم و قرآن را بازكردم از خودم خجالت كشيدم با آن سر و وضعي كه داشتم اما همانجا به شهيد زين الدين قول دادم تا با حفظ حجاب و شئونات اسلامي خون شهدا را پاس بدارم. سوره محمد (ص) را كنار مزارش خواندم و با چشماني گريان از او تشكر كردم كه اينگونه مرا هدايت و زندگيام را متحول كرد.
وي در پايان گفت: از دوران نوجواني مادرم اصرار داشت تا با او به زيارت امام حسين بروم اما هميشه با خودم ميگفتم كه چگونه امام حسين(ع) مرا قبول ميكند اما آن روز به شهيد زين الدين قول دادم تا به زودي به زيارت امام حسين (ع ) بروم و به اميد خدا تا چند روز آينده با مادرم عازم كربلا هستيم.
منبع: روزنامه جوان
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید جاوید نشان «محمدتقی ترکمانی» از فرماندهان سپاه همدان است که در یازدهم شهریور 1360 طی عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» در منطقه قراویز سرپل ذهاب به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه بر تپههای قراویز ماند.
این شهید عزیز علاقه بسیاری به همسر و تنها فرزندش «عمار» داشت؛ این مهر و محبت را میتوان در تمام نامههای او دید. یکی از نامههای این شهید به همسرش را که نخستین نامهاش از جبهه سرپل ذهاب برای وی بود، در اختیار مخاطبان قرار میگیرد.
بسمالله الرحمن الرحیم
ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم
سلام علیکم
خدمت همسر و همسنگر عزیزم سلام میرسانم. سلامی گرم به گرمی خون از راهی پرنشیب و فراز از میان آتش و خون از میان توپ و تانک، خمپاره و از میان سنگر اسلام.
مهین عزیزم، نامه را در تاریکی شب مینویسم، بچهها خوابیدهاند، ساعت 10:45 دقیقه است.
عزیزم تنها نگرانیام این است که الان چه میکنی، چطور میگذرانی.
میهن خوبم، امیدوارم که زیاد از دوری من ناراحت نباشی و این مدت را با خوشی و خوشحالی بگذرانی، اگرچه من کوچکترین لحظهای را نمیگذرانم مگر اینکه به یاد تو هستم و آنقدر دوریت برای من سنگین است که نمیتوانم بگویم.
عزیزم، هر لحظه صدای دختری که در چنگال دژخیمان فریاد میکشد و گریه طفلی که مادرش را از دست داده و مادر پیری که فرزندش را از دست داده و هماکنون در میان دشمن اسیر شدهاند و از قصرشیرین و از دیگر شهرهای از دست رفتهمان برده شدهاند در گوشم زمزمه میکند و مرا هر لحظه به استواری در مقابل دشمن میخواند.
اینها میگویند ما هم مثل شما بودیم امیدی داشتیم، آرزویی داشتیم ولی اکنون...!
همسرم، امیدوارم که تو هم چنین احساسی را داشته باشی.
مهین جان! با تمام اینها آن چنان خداوند نظر افکنده و دشمن را کور کرده که امیدواریم هر چه زودتر جبهه حق بر کفر غلبه پیدا کند.
عزیزم! همان طور که برایت گفتم الان دیروقت است وگرنه میخواستم آن قدر برایت بگویم و بنویسم تا خسته شوم، هر چند خسته نمیشوم، اما بیشتر از این مزاحمت نمیشوم، فقط میخواهم که خیلی سرحال و خوشحال باشی و هر ناراحتی که داری تحمل کنی و ابداً ناراحتی نداشته باشی.
در ضمن برایم بنویس که علی [برادر همسر] چطور است و در خانه با مادر و پدر و بچهها چه میکنی و در مورد سفارش و نامه و یادداشت چه کردهای، حتماً بنویس، فراموش نکن.
وضع جبهه هم خوب است، از اینجا نگرانی نداشته باش. انشاءالله با پیروزی برمیگردیم.
به ننه و پدر و مادر، حمید، مجید و زهرا و لیلی هم سلام برسان.
با کمال معذرت از اینکه نتوانستم نامه جالبی بنویسم.
آن کس که همیشه به یاد توست.
ترکمان
جمعه ساعت 11:15
7 فروردین 1360
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:18 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتي مي فهميد چيزي احتياج دارم به ديدنم مي آمد و براي اينکه خجالت نکشم و ناراحت نشوم وسايل را پشت در خانه مي گذاشت و خودش مي آمد داخل و مي گفت:" مادر جان، ببين کفشهاي مرا دزد نبرده باشد؟
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:18 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فرزاد میگفت: «بنیصدر به آبادان آمد در حالی که یک اورکت تمیز آمریکایی تنش بود. از ما سؤال کرد: بچه کجایید؟ گفتیم: از سپاه خرمشهریم. میخواستم به او بگویم ما به اورکتی که تن شماست بیشتر احتیاج داریم تا شما، چون سردمان است.»
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات شفاهی دفاع مقدس اغلب خواندنی و جالب توجه است. به خصوص که اگر راوی خودش هم خوش بیان باشد و بتواند دیدههایش را با جزئیات بیان کند. کامران فهیم یکی از مجاهدانی است که مدتی از عمرش را در جوانی در جبهه ها گذارنده و از حال و احوال آن روزها به خوبی یاد میکند. آنچه میخوانید یکی از خاطرات وی است که مینویسد:
***
آمده بودم تهران مرخصی. دیگر تهران برایم تنگ و دلگیر بود. احساس میکردم توی این شهر غریبم. دنبال این بودم که هر جور شده زودتر فرار کنم. جبهه انگار شده بود خانه اصلیام. وقتی مرخصیام تمام میشد و میخواستم برگردم، خیلی سرحالتر و پرشورتر میشدم. احساس میکردم که توی هوا راه میروم.
یک شب قبل از حرکت، خواب دیدم که توی اتوبوس هستم و دارم میروم کردستان. اتوبوس یک جایی توی راه ایستاد. آدمهای عجیب و غریبی توی ایستگاه بودند. احساس میکردم آدمهای خوبی نیستند. یک نفر که انگار آشنا بود، دستم را گرفت و مرا برد توی یک خانه. از چند در بزرگ و چند اتاق خیلی بزرگ رد شدیم. میدانستم اسمش حسین بود. دستم توی دستش بود. با حسین رفتیم تا رسیدیم به یک قبرستان کوچک که مثلاً چهل - پنجاه تا قبر داشت. مرا برد بالای یک قبر. حس میکردم آن قبر مال همان حسین است. تا آمد سنگ روی قبر را بردارد، دیدم رویش نوشته حسین.
در قبر را باز کرد. یک راهپلهای تنگ، توی قبر میرفت پایین. به من گفت بیا برویم پایین. میترسیدم، گفتم: حسین برای چی مرا آوردی اینجا؟ میخواهی من را کجا ببری؟ گفت: بیا، خیلی خوبه، یک چیزهایی نشانت میدهم که تا حالا ندیدهای. گفتم: از این پلهها میترسم. گفت: هیچ ترسی ندارد. همین پلهها را که بیایی پایین، تمام است.
با وحشت خیلی زیادی دنبالش رفتم پایین، خیلی طول کشید. انگار هر کدام از پاهایم چند هزار کیلو شده بودند. اما پایین پلهها یک باره همه چیز عوض شد. یک باغ خیلی بزرگ و یک فضای بسیار نورانی جلویمان باز شد. چند نفر توی باغ بودند، گفت: اینها همانهایی هستند که سنگهایشان آن بالاست. دیدی ترس ندارد؟
توی بهترین جای باغ، یک سفره انداخته بودند که تا چشم کار میکرد بزرگ بود؛ بزرگ و خیلی قشنگ، ولی با این حال، ته سفره را میدیدم. بالای سفره یک آقای نورانی بسیار زیبا نشسته بود و دور تا دورش، بچههای رزمندهای بودند که توی جنگ شهید شده بودند. ما را هم بردند سر سفره. حسین به من گفت «تو هم به زودی میآیی پیش ما. قرار شده جایت سر این سفره باشد».
از خواب پریدم. خیلی ترسیده بودم خدایا این چه خوابی بود؟
رسیدم به مقرر گردان. قرار شد برویم درگیری، درگیری نوبهار. نوبهار اسم یک ده بود. همیشه اسلحهی خودم را برمیداشتم؛ یک ژسهی قنداق تاشو. اما آن بار، ناخودآگاه یک آرپیچی برداشتم. یکی از بچهها اعتراض کرد که «چرا اینو برداشتی؟ این سنگینه و جلوی تحرکت رو میگیرهها؟ اسلحه کوچیک بردار. قبول نکردم».
احساس سبکی میکردم انگار وزنم یک دهم شده بود؛ بال در آورده بودم. رفتیم توی ارتفاعات تا رسیدیم به یک تپه که شیار پایینش میخورد به اول باغهای ده. بچهها را نشاندم و رفتم روی تپه که اوضاع را بررسی کنم. از شیار کنار جنگل، چند تا کوموله داشتند میآمدند بالا. درگیری هم شروع شده بود و شدت گرفته بود اگر کومولهها میرسیدند به آن جایی که میخواستند، همه بچههای ما توی خطر میافتادند. چخماق آرپیجی را خواباندم و نشانه رفتم طرفشان. چند متر جلوترشان را هدف گرفتم که تا برسند آنجا، موشک آرپیجی هم رسیده باشد. زدم، ولی شلیک نکرد. دوباره چخماق را کشیدم و ماشه را چکاندم، چخماق با شدت نشست ته سوزن و تق صدا کرد، اما باز هم شلیک نکرد. باز هم تکرار کردم. اما نشد که نشد؛ سوزنش شکسته بود.
کومولهها مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی. تیرهایشان میخورد اطرافم، ولی اسلحه نداشتم که جوابشان را بدهم. آرپیجی را انداختم و دراز کشیدم پشت قلوه سنگها. صبر کردم تا بچهها برسند. رسیدند و درگیر شدند و کومولهها فرار کردند تا آمدیم پایین، بچههای گشت جولهی همان ده، آمدند پیشمان. توی کردستان، هر محور یا گردانی چند تا گشت جوله داشت که شناسایی و اطلاعات - عملیات آن منطقه به عهده آنها بود. مسئول جوله با نگرانی آمد پیشم یقهام را گرفت و گفت: نمیذارم بری، به جون تو امشب باید با من باشی، و گر نه داد و بیداد راه میاندازم که عملیات لو بره. آبروت رومیبرم ...
گیر داده بود که بمانم. اکبر گفت «حالا که این جوریه، شما بمون. من میرم پایین و اگر خبری بود، با تیراندازی علامت میدم.»
به ما گفته بودند که کومولهها بیشتر توی ارتفاعات اطراف ده هستند، نه توی خود ده. پیش خودم گفتم اگر کومولهها توی ارتفاعات باشند و درگیری بشود، بهتر است که من اینجا باشم. قبول کردم و همان جا ماندم و بچهها پخش شدند.
پنج نفر داشتند راه میافتادند طرف ده، اما نگاه من دنبال اکبر بود که جلو میرفت. یک لحظه پر از نور شد. یک هالهی خیلی درخشان نور مهتابی از همه جایش میتابید. صورتش که دیگر از نور پیدا نبود. چیزی نگفتم. نمیدانستم که بقیه بچهها هم میبینند یا نه. فقط بهش گفتم «اکبر خوب نورانی شدی ها، مواظب خودت باش.» لبخند خیلی قشنگی زد و گفت «ای بابا، ما که سعادت نداریم».
هنوز داشتیم بچهها را نظم و آرایش میدادیم که صدای تیراندازی از چند جای ده بلند شد. از همه طرف تیر میبارید. بچهها از ارتفاعات، جنگلهای اطراف ده را گرفتند به رگبار. من هم شیارها را میزدم. میخواستم راه فرارشان را بسته باشم.
آتش که کمی سبک شد، یکی از آنهایی که رفته بودند توی ده، آمد بالا و گفت «همین که رسیدیم، از روبرو بستندمان به رگبار. اولین نفر درجا شهید شد؛ اکبر. سه نفر هم زخمی شدند و هنوز ماندهاند همان جا توی ده».
بعد از درگیری، رفتیم اکبر را بیاوریم. یک تیر خورده بود توی گلویش و از پشت گردنش زده بود بیرون. انگار شب را تا صبح برای خودش خوابیده بود. پیشانیش را بوسیدم و دادیمش به آمبولانس که ببردش عقب.
تا مدتها جای اکبر بین بچههای دسته خالی ماند دلمان برایش تنگ میشد و گاهی تنها و یا حتی دسته جمعی به یادش گریه میکردیم. یک آدم عجیبی بود این اکبر؛ هفده هجده ساله، قد متوسط، لاغر و چابک و ورزیده و خوش تیپ. خیلی خوشگل و بامزه بود. بچهها بهش میگفتند اکبر سوسول. بچه تهران بود؛ بالای ستارخان. شوخیهای اکبر به دل همه مینشست، همه را میخنداند تا حرف اکبر میشد، همه ازش به خوشی یاد میکردند. مثلاً موقع غذا همه میخواستند با او هم غذا شوند. چون هم شوخی و خندهشان به راه بود، هم اینکه مراعات هم غذاییش را میکرد. باکلاس غذا میخورد. موقع غذا قاشقش را که از کوله یا از جیبش در میآورد، بر خلاف بیشتر بچهها، اول خوب میشستش یا حداقل با دستمال پاکش میکرد. یا اگر آب و دستمال هم نبود، با پیاز تمیزش میکرد و خیلی آرام غذایش را میخورد.
خاطرات اکبر تا مدتها ورد زبان بچهها مانده بود، اما من به جز اینها یاد آن خندهاش میافتادم که توی هاله نور نقرهای، همه صورتش را پر کرده بود.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در چند قدمی شهادت بودند؛ خودشان را آماده میکردند برای رفتن تا بقیه بمانند؛ هر کدام از 230 هزار شهید انقلاب و دفاع مقدس سفارشهای زیادی داشتند، آنها از جانشان گذشتند و از ما خواستند تا مطیع ولایت فقیه باشیم، حجابمان را حفظ کنیم، از نظر علمی در جهان برتر باشیم، انقلاب اسلامی را یاری کنیم و... رسیدن به تمام خوبیها.
در میان ورقهای تاریخ دفاع مقدس، عهدنامههایی به چشم میخورد که همسنگران باهم عهد بستند که راه را ادامه دهند، اگر از این جمع هر کدام شهید شدند، دیگری را شفاعت کنند و این عهدنامه میماند تا روزی که این دوستان دوباره دور هم جمع شوند.
نیروهای دیدهبانی گردان ادوات لشکر 22 انصارالحسین(ع) در دوم دی ماه 1365 عهدنامهای نوشتند؛ این عهدنامه پیش از عملیات «کربلای 4» نوشته شده بود و برخی رزمندگان آن را در عملیات «کربلای 5» امضا کردند.
در این جمع از امضا کنندگان، فرهاد ترک، حسین رضایی، حسین سلیمی، علیاکبر درشته و علیرضا نادری به شهادت رسیدند.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فاطمه رنجبر، همسر شهید نصرالله شفیعی خاطرات خود را با شهید نصرالله شفیعی ورق زد.
با برادرم اعلامیه ها، عکس ها و نوارهای امام را پخش می کردند. آن موقع من در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواندم. متولد سال 1346 بودم و نصرالله چهار سال از من بزرگتر بود.
یادم هست وقتی نصرالله با برادرم عکس های سیاه و سفید امام را به خانه می آوردند و مادرم سعی می کرد آنها را پنهان کند، من هم از سر ذوق به او کمک می کردم.
بعد از انقلاب بود که نصرالله محافظ "امام جمعه خشت"، شیخ علی روحانی نژاد شد. آن روزها وقتی من به همراه خواهر بزرگم برای خواندن نماز جمعه می رفتیم، مرا دختر حزب اللهی صدا می کرد. سال 60 بود که همراه پدر و مادرش به خواستگاری من آمد و علیرغم مخالفت خانواده نصرالله، ما عقد کردیم.
من اما به کارهایی که او انجام می داد علاقه مند بودم. یادم هست، اوائل جنگ وقتی در هنرستان کازرون درس که می خواند، وقتی مادرش برای او نان و تخم مرغ می گذاشت یک راست آنها را به ستاد پشتیبانی جنگ می برد. من شیفته اخلاق و منش او شده بودم.
سال 61، وارد سپاه شد. قبل از آن، فرمانده آموزشی بسیج در خشت بود و روزهای پنج شنبه و جمعه را در ستاد نماز جمعه خشت خدمت می کرد.
اوائل سال 62 بود که با نصرالله به زیر یک سقف رفتیم. 17 بهمن ماه همان سال هم در ابتدای عملیات خیبر خداوند زهرا را به ما داد.
باید به جبهه می رفت. همان روز خواستگاری با من اتمام حجت کرد. گفت: باید همه چیز را بپذیری، نبودن هایم را و حتی شهادتم را. لحظه، لحظهی دفاع است. نباید همه چیز در من و تو خلاصه شود و نباید اسلام و وطن را فراموش کنیم.
عملیات فتح المبین بود که به جبهه رفت. من رفتن او را و نبودن هایش را پذیرفتم. اما سختی هایی که کشیدم گفتنی نیست.
گفت بر می گردد، اما هیچ وقت برنگشت
هیچ وقت آخرین دیدار را با نصرالله از یاد نخواهم برد. عصر روز چهارشنبه 14 مهر بود که از منطقه برگشت. من و دو دخترم، زهرا و بتول را با خود به خرید برد. گفت ماموریت 48 ساعته دارم که وقتی برگردم برای دیدار با پدر و مادرمان به خشت بر می گردیم.
آن زمان به خاطر حضور نصرالله در قرارگاه نوح نبی (ع) در بوشهر زندگی می کردیم. آن روز حسابی برای من و دخترها خرید کرد. ساعت 4 صبح را نشان می داد. صاحب خانه در را به صدا در آورد و گفت: مامورین سپاه به دنبال آقا نصرالله آمده اند. بلند شد و لباس های رزم را پوشید و رفت. اما به حیاط نرسیده بود که دوباره به داخل خانه آمد و رو به من گفت: "48 ساعت ماموریت دارم. در را ببند و مواظب خودت و بچه ها باش. من بر می گردم". اما هیچ وقت بر نگشت.
دو روز بعد، صبح روز جمعه 16 مهرماه سال 62، زمانی که من زهرا و بتول را از خواب بیدار کرده بود و در حال صبحانه دادن به آنها بودم، اخبار شروع شد. صدای حیاتی گوینده خبر را شنیدم که گفت: قایق های تندرو سپاه توسط آمریکا منهدم شدند.
از خود بی خود شدم و تمام سفره را به هم ریختم. نمی دانستم باید چکار کنم. فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. من معتقدم، آدم های این دنیا نمی توانند در مورد شهدا صحبت کنند، آنها از طرف خداوند بر روی زمین ماموریتی داشتند که انجام دادند و رفتند.
تمام روزها گذشتند، زهرا در عسلویه، بتول در شغل پرستاری به این سرزمین خدمت می کنند و شهربانو سال 6 پزشکی است که همهی آنها راه پدر را ادامه می دهند.
گفتنی است، شهید نصرالله شفیعی متولد 1346 در روستای نعمت آباد خشت از توابع کازرون است. وی رشته راه و ساختمان را درهنرستان فنی دکتر شریعتی کازرون به پایان رساند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد بسیج شد و با آغاز جنگ تحمیلی از تاریخ 1358/9/5 تا 1360/8/30عازم جبههی نبرد شد.
1361/9/1 هم به طور رسمی به عضویت سپاه پاسداران اسلامی در آمد. شهید شفیعی در طول خدمتش در جبهه مسئولیتهای متفاوتی از جمله فرمانده گروهان از تیپ 13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده گردان از تیپ13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، معاون فرمانده تیپ 13 حضرت امیر(ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده ناو گردان منطقه دوم دریایی سپاه، معاون عملیات منطقه دوم دریایی سپاه را عهده دار بود.
او هم چنین در طول دفاع مقدس، در عملیات هایی چون بدر و خیبر شرکت داشت که در عملیات بدر در بمباران شیمیایی دچار مجروحیت شد.
وی مدتی را نیز جهت آموزش ناوبری از سوی نیروی دریایی سپاه پاسدارن به کشور هلند اعزام و موفق به کسب مدرک ناخدایی شد. پس از آن به جهت گذراندن دورهی آموزش عالی فرماندهی به دانشگاه امام حسین (ع) معرفی شد که اتمام این دوره مصادف با لشکر کشی ناوگان آمریکایی به خلیج فارس شد که به دلیل تخصص بسیار بالا به عنوان فرمانده عملیات راهی آب های خلیج فارس شد.
شهید شفیعی به اتفاق دیگر همرزمانش در تاریخ پانزدهم و شانزدهم مهر1366 حین انجام ماموریت حراست و حفاظت از تمامیت آبی کشور با قایق های کوچک و بدون تجهیزات مدرن با چرخ بالها و ناوگان مجهز دریایی آمریکا مواجه می شود که پس از انهدام یکی از بالگردها مورد هجوم همه جانبه سربازان آمریکایی قرار گرفته و به شهادت می رسند که پیکر پاک آن شهید تا به امروز در خلیج فارس از مرزهای سرزمین مان دفاع می کند.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
طنین فریاد ایران ایران، تمام فضای اردوگاه را فرا گرفته بود.بچههایی که از لحظه آغاز اسارت تا آن وقت به سختی میتوانستند حتی نام ایران را بر زبان جاری کنند اینک آزادانه فریاد میزدند و پیروزی و سربلندی کشورشان را طلب میکردند. هیچ کدام از سربازان بعثی هم نمیتوانستند در این مورد اعتراضی بکنند.


ادامه مطلب

ادامه مطلب



ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

وصیت نامه شهید نصرالله شفیعی
ادامه مطلب
ادامه مطلب