|
بلایی که سر خبرنگارهای خوشتیپ در جبهه آمد
|

یک روز هم داشتم از شناسایی خط برمیگشتم؛ گلولهی توپ عراقیها خورد کنارم و من را ولو کرد؛ کف جادهای که روی آن روغن سوخته ریخته بودند. تمام هیکلام روغنی و سیاه شد. با همان لباسهای روغنی و سر و صورت سیاه شده، آمدم مقر تیپ. تا رسیدم، حاجاحمد متوسلیان بیاعتنا به آن سر و وضع من پرسید: «از خط چه خبر؟» گفتم: «مشکلی نبود. طبق معمول، بچهها، آنجا با دشمن در حال تبادل آتش هستند».
بعد هم، حاج محمود شهبازی از داخل سوله بیرون آمد و گفت: «دو تا خبرنگار آمدهاند اینجا و شما باید آنها را به خط مقدم ببری». دیدم این خبرنگارها لباس فرم پوشیدهاند و نیم چکمه به پا دارند، به خودشان عطر هم زدهاند و خیلی تر و تمیزند. هر کدام یک دوربین دستشان بود. من هم سر تا پا آلوده به روغن سوخته و گل و لای بودم.
حاج محمود شهبازی هم معمولاً حتی توی خط تا مجالی پیدا میکرد، با آب تانکرها و صابون، سرش را میشست. ایشان وقتی من را با آن وضعیت دید، گفت: «این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کردهای؟» گفتم: «موقع آمدن به عقب با موتور روی روغن سوختهها زمین خوردم». گفت: «خیلی خوب، حالا بیا دوتایی، این خبرنگارها را ببریم خط؛ یکی را تو سوار کن، یکی را هم من سوار میکنم».
خلاصه حاجی بلافاصله سر و صورتش را شست؛ بعد هم حاجاحمد به من گفت: «برادر جان، شما مراقب اینها باش که بین راه آسیبی نبینند». آن زمان دستم آسیب دیده بود و موتور سواری یک نفره برایم راحت بود. اما اگر کسی ترک موتور من مینشست حفظ تعادل موتور برایم مشکل میشد. وقتی سوار شدیم که حرکت کنیم، من بوی روغن سوخته و خاک میدادم و آن خبرنگار ترکنشین بنده، بوی عطرش از سه فرسخی شنیده میشد. یک کیف زیپی هم داشت که دوربیناش را داخل آن گذاشته بود.
نزدیکیهای غروب آفتاب من و حاج محمود و این دو نفر با موتور به سمت خط حرکت کردیم؛ موتور آقای شهبازی و خبرنگار ترکنشین او جلو میرفت و ما پشت سرش حرکت میکردیم. تا این که رسیدیم به نقطهای که توپخانه دشمن آنجا را به شدت میزد. یک دفعه صدای گروم، گروم آمد، اولین گلوله به زمین خورد، بعد دومی که آمد، دیدم سر و صورتم پر از خاک شده و حاج محمود شهبازی و ترکنشین او روی زمین دارند بین روغن سوختهها غلت میزنند. در یک چشم به هم زدن، آن دو نفر تبدیل شدند به نسخهی جبههای حاجی فیروز، ولی حاج محمود اصلاً به روی خودش نیاورد و با همان وضعیت، گفت: «باقر گازش را بگیر برویم، که اینجا، جای ماندن نیست» خلاصه رفتیم و آن دو نفر خبرنگار را در خط مستقر کردیم.
منبع:فارس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
بسم الله الر حمن الر حیم
شیطان و نفس در جبهه بیشتر از پشت جبهه زور میزنند تا انسان
را از خدا دور نمایند کسی که در جبهه تابع نفس باشد در موطن خودش
گمراهیش حتمی است و خوشا بحال مومنی که با اتکا به عبادات و تزکیه
و صداقت و اجرای دقیق احکام الهی بطور همیشه از بند شیطان
رهائی یابد و به توبه خو..التماس دعا دارم که خداوند همه را بخصوص
خودم را از شر نفس رهائی بخشد و آنچه تا کنون در جبهه دیدهام همین
مطلب هست و بس و گرنه جنگیدن با شیطان خارج از جسم
(کفار) آب خوردنی بیش نیست. التماس دعا
62/11/62 حمید باکری
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:49 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
علی زاکانی از رزمنده بسیجی لشکر 27 محمدرسولالله(ص) و لشکر 10 سیدالشهدا(ع) بود که از 15 سالگی به جبهه رفت و 62 ماه فضای روحانی و معنوی جنگ را زیر آتش دشمن با 15 عملیات تجربه کرد. وی که یادگار شهدای تخریب و اطلاعات و عملیات است، روایت میکند از مداح شهیدی که با مراجعه به قرآن کریم، به زمان شهادتش پی بُرد.
***
شهید مداح مصطفی مبینی
دوستی داشتیم به نام «مصطفی مبینی». او در گردان تخریب آدم ویژهای بود. در مجموع بچههای گردان تخریب، ویژگیهای خاصی داشتند. در تخریب اخلاص بسیار بالایی بود. چون بچهها سر و کارشان با مین بود آن هم در شب، در عملیات با آن استرس و فشار خیلی اخلاص میخواهد با مین کار کردن؛ چون هر لحظه ممکن است مین منفجر شود و طرف را تکه تکه کند. ویژگیهای «مصطفی مبینی» ویژگی بود که ما هر بار عملیات میشد، میگفتیم: «مصطفی در این عملیات حتماً شهید میشود».
قبل از عملیات «خیبر» یکی از رفقای ما به نام ناصر در خواب دیده بود چند نفر از بچهها از جمله مصطفی، شهید میشوند. آمد و رو به بعضی بچهها گفت شما شهید میشوید. مصطفی گفت: «اجازه بدهید من به قرآن رجوع کنم!» او به قرآن رجوع کرد، بعد لحظاتی گفت: «نه من در این عملیات شهید نمیشوم».
عملیات «بدر» شد. ما میخواستیم حرکت کنیم. آقای جعفر طهماسبی رو به مصطفی گفت: «مصطفی تو این بار دیگر حتماً رفتنی هستی!» مصطفی قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد. «إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم...».
مصطفی ظهر روز ششم عملیات در شرق دجله کنار ما نماز میخواند که خمپاره آمد خورد به پهلویش در حال جان دادن بود که ما آوردیمش عقب و شهید شد... بعضیها با قرآن چنین سَر و سِر دارند.
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
ساعت ۹ صبح با خودرو به سمت خط مقدم حرکت کردیم. از تعدادی دکلهای دیدهبانی گذشتیم و به چهارراه معروف به «چهارراه مرگ» رسیدیم.
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
بعثیها به خاطر یک نخ سیگار یا یک قرص نان اضافی دست به کارهایی میزدند که در نهایت خودشان را خراب میکردند. یکی از اینها، معروف به «حبیب عرب» بود که در سلولهای بغداد 13 نفر از اسرا را در حالی که تشنه بودند، به شهادت رساند.
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وصیت خانوادگی
فقط مربوط به خانواده
پدر جان - برادران و
خواهران و کلیه خانواده امیدوارم
همه مرا حلال کنید پدر جان
اگر در خانواده عروسی چیزی خواسته
باشید شروع کنید برای برادرانم با
عروسی دیگر حتما شروع کنید وقتی
که 40 روز من گذشت حتما
اگر عروسی دارید شروع کنید اگر عروسی
داشته باشید و بخاطر من عقب
بیندازید راضی نیستم امیدوارم که همه
برادرانم و خواهرانم بخوبی و خوشی
عروسی کنند و شما را به حال خود راحت
بگذارند و امیدوارم که از طرف من که
گوش به حرف شما بدهند من آنها را بخدا
قسم شان می دهم که گوش بهحرف شما
بدهند. والسلام علیکم و رحمه و برکاته
داخل سنگر در خط مقدم
جبهه شب عملیات
برای شما می نویسم و در جیب خودم میگذارم
ابوالفضل خدایار
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نوروز آن سال با شب ولادت آقا امام رضا (ع) مصادف شده بود . در سنگر بچه هاي لشكر 31 عاشورا جشن گرفته بودند . آخر مراسم نوبت من شد كه بخوابم . نمي دانم چرا دلم دامن گير آقا قمر بني هاشم (ع) شد . عرض كردم : « ارباب ، شما مزه ي شرمندگي رو چشيديد . نگذاريد ما شرمنده ي خانواده شهدا شويم . » فردا صبح از بچه ها پرسيدم : « رمز امروز به نام كه باشد ؟ » فكر مي كردم چون روز ولادت امام رضا (ع) بود همه مي گويند «امام رضا (ع) » . اما حاج آقا گنجي گفت « يا ابوالفضل » . گفتم : « امروز ولادت امام رضا (ع) است » . گفت : « ديشب به آقا ابوالفضل متوسل شديم . امروز هم به نام ايشان مي رويم ، عيدي را از دست آقا بگيريم » .
نخستين شهيد پس از چند دقيقه كشف شد . بسيار خوشحال شديم . نام شهيد هم روي كارت شناسايي و هم روي وصيت نامه اي كه شب عمليات نوشته بود ، حك شده بود : « شهيد ابوالفضل خدايار ، گردان امام باقر(ع) ، گروهان حبيب . از كاشان » . بچه ها گفتند توسل دي شب ، رمز حركت امروز و نام اين شهيد با هم يكي شده است .
نمي دانم چرا به زبانم جاري شد كه اگر نام شهيد بعدي هم ابوالفضل بود ، اينجا گوشه اي از حرم آقاست . داشتم زمين را مي كندم كه ديدم حاج آقا گنجي و يكي ديگر از بچه هاي سرباز ، داخل گودال پريدند . از بيل مكانيكي پياده شدم . خيلي عجيب بود . يك دست شهيد از مچ قطع شده بود .
آبي زلال هم از حفره ي خاكريز بيرون مي ريخت . گفتم حتما آب از قمقمه ي شهيد است . اما قمقمه ي شهيد كه كنار پيكرش بود ، خشك خشك بود . نفهميدم آب از كجا بود كه با پيدا شدن پيكر ، قطع شد . وقتي پلاك شهيد را ديديم ، ديگر دنبال آب نبوديم . « شهيد ابوالفضل ابوالفضلي ، گردان امام باقر (ع) ، گروهان حبيب . از كاشان » . هر كجا نام توآيد به زبان ها حرم است .
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نگهبان ناگهان به اشتباه خود پی برد و گفت: به هرحال خوب فکر کن. زندگی و آیندهات را به خاطر رژیم ایران خراب نکن! من نفع و صلاح تو را میگویم. بقیهاش به خود تو مربوط است. هر وقت خواستی فقط اشاره کن...
[ یک شنبه 31 خرداد 1394 ] [ 4:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نمیدانیم الان این بچهها کجا هستند و چه میکنند؛ اما چقدر زیبا زندگی کردند، خواب و خوراکشان هم خاص بود و با این دنیایی که ما ساختیم بسیار متفاوت.


ادامه مطلب

مادر بود و دلتنگی میکرد، بستر بیماری هم او را دلتنگتر محمودش کرده بود؛ بالاخره محمود از راه رسید و باید زودتر برمیگشت تا خرمشهر را آزاد کند.
در سالروز شهادت سردار شهید «محمود شهبازی دستجردی» قائم مقام تیپ محمدرسول الله(ص) آخرین وداع این سردار با مادر را که برگرفته از «راز نگین سرخ» است، در ادامه میآید:
***
مادر چند سرفه پشت سر هم زد. روی بستر بیماری میغلتید. داشت آسمان دلش میگرفت که قیافه محمود در قاب چشمانش نشست. نای بلند شدن نداشت. محمود را که دید، قوز کرد. آمد که بلند شود، محمود روی دستش افتاد. مادر به حرف آمد و گفت: «سلام پسرم... عیدت مبارک».
محمود دست و روی مادر را بوسید و با صدای گرفته، گفت: «سلام...». مادر پرسید: «حق یه مادر مریض هست که گلایه کنه یا نه؟». محمود سرش را پایین انداخت. وقتی مادر دید محمود ساکت و آرام سرش را پایین انداخته، دلش راه نداد که گلایه کند. خندید و گفت: «نکنه تو همدان سر و سامان گرفتی که بابا و مادر از یادت رفته؟ ها؟».
محمود زورکی خندید. به حرف آمد و گفت: «توی همدان سرم خیلی شلوغ بود. پیغام شما هم به فرمانده اونجا رسیده، ولی جور نبود که تا حالا اجازه بده بیام» محمود در ادامه گفت: «بابا کجاس؟».
مادر دست محمود را در دستش گرفت و آهسته گفت: «رفته بیرون، مییادش». محمود با عجله پرسید: «کی؟».
بغض مادر ترکید و پرسید: «حتماً نیومده میخوای بری... آره مادر؟» محمود مانده بود که چه جواب بدهد؛ اگر میگفت که برای آزادسازی خرمشهر میرود، دل مادر بیشتر میگرفت. اگر نمیگفت، دلیل قانعکنندهای برای برگشتن نداشت. آشوبی در دلش افتاده بود، بریده بریده گفت: «فقط اومدم از تو و بابا حلالیت بخوام و برگردم».
دل مادر ریخت، قامت قوز کردهاش کشیده شد: «مگه چه خبره؟» محمود با دستپاچگی گفت: «یه وقتهایی پیش میاد که از همدان میرم جبهه، کاره دیگه، اگه...».
ـ نگفتی کی میخوای برگردی؟
ـ همین حالا.
مادر دانههای اشک را با گوشه روسریاش گرفت.
ـ انصافه که بعد از یک سال اومدی و حالا میخوای یه ساعته برگردی؟
ـ نه نیست؛ اما اجازه ندارم بیشتر بمونم.
محمود دوباره بر دستهای مادر بوسه زد؛ اشک میان چشمان مادر جوشید و روی گونههای تبدار او سرازیر شد؛ با بغض و گریه چشمش را دوخت به سقف اتاق و گفت: «مثل اینکه خواب میبینم محمود اومده، دلی خواب هم که باشه، یه نصفه شب آدم رو مهمون میکنه!».
محمود دستی روی صورتش کشید و عرق پیشانیاش را گرفت و گفت: «نه مادر، خواب نیستی، منم محمود، پسرت، همون کسی که از بچگی بهش قرآن یاد میدادی، از تکلیف برایش میگفتی، از حفظ اسلام، از عمل به قرآن، حالا اومده ازت اجازه بگیره، اونم دلش با تو و باباست ولی عمل به وظیفه و تکلیف از محبت بالاتره، اصلاً یادته میگفتی هر وقت دلت گرفت، سوره فجر رو بخون؟».
این را که گفت، لبخندی گوشه لبان مادر نشست، محمود هم شروع کرد و سوره فجر را از حفظ خواند؛ وقتی به آیه آخر رسید، پلکی زد و دانه اشکی از گوشه چشمش سُرید، رویش را برگرداند و به ساعت دیواری نگاهی انداخت، 12 ساعت وقت داشت که از اصفهان خودش را به دارخوین برساند.
خبرگزاری فارس
ادامه مطلب



ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

![]()
ادامه مطلب

رزمنده گروهان امام محمدباقر(ع)گردان حبیب
نام پدر:محمد
تولد:کاشان
شهادت11/12/1362----عملیات خیبر
بازگشت پیکر:13/8/1373
محل دفن:راوند کاشان
امامزاده ولی ابن موسی الکاظم
شهید ابوالفضل ابوالفضلی
رزمنده گروهان اما محمدباقر(ع)گردان حبیب
نام پدر:محمد
تولد:1344--------کاشان
شهادت:11/12/1362--عملیات خیبر
بازگشت پیکر:17/8/1373
محل دفن:گلزار شهدای دارالسلام کاشان
منبع: آسمان مال ماست(كتاب تفحص)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
حرف اول و آخرشان امام بود. ولایت ایشان را به حقیقت پذیرفته بودند و کاری نمیکردند جز برای پیشبرد فرامین امام. سن و سال هم اهمیتی نداشت؛ هر کدام مردی بودند در مقابل استکبار.
ادامه مطلب