روزها فقط تا شعاع سه کیلومتری دور شهر، امنیت نسبی برقرار بود و برای رفتن به دورتر باید با ستون و تأمین میرفتیم. حالا عباس چهل پنجاه کیلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها که نه، من هم بودم ولی مگر فرقی هم میکرد!
یکی از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتیانی» با عباس تماس گرفته بود که میخواهم با تو مذاکره کنم. یک جایی را هم برای مذاکره مشخص کرده بود. عباس به همراه بنده خدایی به نام «حمید» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشین که پیاده میشوند معلوم میشد که «آشتیانی» راهنمایی فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره میشود که عباس! به خدا توطئه است. اینها میخواهند بگیرند ما را. عباس میگوید: نترس برادر! با من بیا، غلط میکنند دست از پا خطا کنند. بقیه ماجرا از بیان «حمید» خواندنی است:
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:55 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
دیدم یدالله کلهر ناراحت و افسرده است. پرسیدم: چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟
گفت: راستش امروز صحنه ای دیدم که نمی توانم یک لحظه فراموشش کنم.
گفتم: چه صحنه ای؟
گفت: در فرصتی مرخصی برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم.
می دانستم که دختر کوچکی دارد. اسباب بازی برایش تهیه کرده بودم. وقتی به خانه آن شهید رفتم و در زدم، دخترک در خانه را باز کرد. تا مرا دید فهمید که یکی از دوستان پدرش هستم. بدون این که به اسباب بازی که توی دستم بود، نگاه بیندازد گفت: اگر بابام را آورده ای بیا تو، اگر نیاورده ای برو.
و در را به رویم بست.
این واقعه موجب تاثر حاجی شده بود. تا چند روز او را می دیدم که گرفته و ناراحت است. شاید به خاطر همین مسائل بود که حاضر نمی شد زیاد به خانواده و تنها دخترش سربزند، تا آنجا که دختر چهار ساله اش او را نمی شناخت.
شهید یدالله کلهر نیز مانند شهدای دیگر نماد شجاعت و اسقامت بود.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:54 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:54 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مهرداد همیشه بین ما چند نفر برای این که بچهها را به سمت خانهی خودشان سوق بدهد، پیشتاز بود. خانهشان پاتوق دائمی بود. مهرداد تک پسر خانواده و قهرمان وزنهبرداری بود.
گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- مسجد جامع ساری، پاتوق بچههای جبههایی بود. وقت نماز که میشد، دور هم جمع میشدیم. مهرداد بابایی، سیدمجتبی علمدار، حسن سعد و... یک حلقه انس تشکیل میدادیم، هر کجا که بود؛ مسجد و جبهه، همیشه با هم بودیم. ظهر روز چهار بهمن 66، نماز را که خواندیم، از مسجد بیرون رفتیم. خانه ما در محله نهضت بود و خانه مهرداد در محله تکیه باقرآباد.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:53 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
چهارده روز در بیهوشی کامل در بیمارستان ارتش تهران بستری بودم. یعنی سه روز بعد از شهادت برادرم!
در عملیات والفجر1 همراه نظرعلی بودم. نظرعلی مجرد بود و من متأهل و صاحب یک دختر بودم. بيست و ششم فروردين ماه 1362 در این عملیات مجروح شدم و به مدت چهارده روز در بیهوشی کامل در بیمارستان ارتش تهران بستری بودم. یعنی سه روز بعد از شهادت برادرم! اگر چه به خاطر اصابت ترکش از ناحیه سر و گردن و دست، قادر به حرف زدن نبودم ولي با اصرار در روز چهلم نظرعلي در مسجد جامع نیار حضور یافتم. مراسمی که به خاطر شهدای عملیات والفجر1 در نیار برگزار شد. مراسم باشکوهی که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.
__________________________________________________
عظيم عظيمپور فرزند موسي متولد 1/12/1335 داراي 70درصد جانبازي است.
شهید نظرعلي عظيمپور نياري فرزند موسي 17/10/1343 در اردبيل بدنيا آمد و 23/1/1362 در شمال فکه به شهادت رسيد.
منبع: خط هشت
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:52 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
زمستان 52 را فراموش نميكنم. هوا خيلي سرد و يخبندان بود. رفته بوديم تهران كه سري به پدر بزرگش بزنيم. صداي اذان صبح كه از مسجد محل به گوش رسيد، مسعود احمدي نسب كه آن وقت يازده سال داشت برخاست و از آبي كه يخ زده بود براي وضو استفاده كرد. پدربزرگ او كه شاهد اين صحنه با شكوه بود خوشحال شد و گفت:خدا را شكر كه در اين روزها ميبينم نوههايم مذهبي و اهل نماز و دعا هستند.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:52 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اون روز موقع نماز ظهر و عصر کنار هم نشسته بودیم که بعد از سلام دادن نماز و وقت تقبل الله، تا دستم رو دراز کردم او دستم را به سختی فشرد که نالهام بلند شد. اما به خنده گفت: نشکست که اینقدر سرو صدا میکنی.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
او از مرزهای بلاد اسلامی در مقابل تجاوز صهیونیستها به منطقه حفاظت شده و حاوی انبارهای مهمات جلوگیری کرد و فریب نیرنگ دشمن صهیونیست را نخورد و با سلاحش از بلاد اسلام دفاع کرد؛ حق او نشان افتخار بود اما سران خیانتکار مصر مزد او را با محکومیت به حبس ابد و بعد هم مرگی مشکوک در زندان جور دادند.
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سردار عبدالکریم کریمیپور از همرزمان شهید علمالهدی گفت: بعد از جوسازی دشمن علیه عشایر عرب شهید علمالهدی کار فرهنگی دندانشکنی برای ضربه به بعث انجام داد و بهاندازه ظرفیت یک قطار، عشایر عرب را به زیارت امام خمینی(ره) برد.
ادامه مطلب
نيمههاي شب از سردي هوا، از خواب بيدار شدم هنوز تكان نخورده بودم كه متوجه شدم «شهيد غلامرضا ابراهيمي» نيز بيدار است. او آرام از جا برخاست و هر سه پتوي خود را، روي بچهها كه از شدت سرما مچاله شده و به خواب رفته بودند، انداخت. من نيز بينصيب نماندم. يك پتو هم روي من انداخت. فكر كردم صبح شده كه حاجي از خواب برخاسته و ديگر قصد خواب ندارد ولي او وضو ساخت و به نماز ايستاد. او آن شب مثل همه شبها تا اذان صبح به تهجد و راز و نياز مشغول بود.
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
ادامه مطلب
ادامه مطلب
فرازی از وصیت نامه شهید
ما مرد جنگیم و از قدرتهای شیطانی هراسی نداریم چرا که پشتیبان ما خداست و هیچ قدرتی ما فوق قدرت او نیست. همچون کوهی استوار در مقابل منافقان بایستید و صبور باشید که خدا دوستدار صابرین است اگر در این راه مقدس شهید شوم سعادت بزرگی نصیب من شده است هیچ گونه ناراحتی به دل راه ندهید که صاحب اصلی ما خداست و بدانید که حسین بن علی7 پیرو میخواهد نه عزادار.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
در یکی از پاتک هایی که علیه رژیم بعث عراق در منطقه دربندی خان داشتیم، قبل از شروع کار با یک خودرو به تعداد رزمندگان پوتین مخصوص برف (چکمه ) برای راحت تر شدن عبور رزمندگان از مناطق برف گیر به منطقه عملیاتی ارسال شده بود ، توزیع چکمه ها که به پایان رسید یکی از افراد به نشانه اعتراض به اینکه چکمه اندازه پایش نیست با مامور توزیع چکمه درگیر شد، پس از مشاهده این ماجرا توسط شهید اسدمراد بالنگ ، شهید چکمه هایش را به آن شخص داده و خودش با پای برهنه به ادامه نبرد رفتند.
خاطره ای از سردار شهید اسدمراد بالنگ به نقل از آقای سیدعلی نظریان

درباره شهید شهید اسدمراد بالنگ
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب