|
یک تانک بزن دو تا موشک جایزه بگیر
|

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید «بهرام فروزانفر» از پاسداران سپاه حمیدیه و از نیروهای سردار شهید «علی هاشمی» بود که همه او را به عنوان شکارچی تانکها میشناختند؛ او در سوم خرداد 1360 طی مأموریتی در «دارخوین» جاده آبادان ـ اهواز به شهادت رسید.

شهید بهرام فروزانفر
سیدصباح موسوی از همرزمان این شهید است که روایت شجاعت و ایثار دوستانش را رسالت خود میداند، خاطرهای از شهید فروزانفر را بیان میکند.
***
اوایل جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و در زمان فرماندهی بنیصدر، سپاه با مشکل تأمین تسلیحات و مهمات مواجه بود و به راحتی این تسلیحات در اختیار نیروهای سپاه قرار نمیگرفت. در سال 60 با تیپ 3 لشکر قزوین در منطقه کرخه نور حضور داشتیم، فرمانده تیپ 3 به بهرام گفت: «ما در تحریم هستیم؛ تسلیحات هم به اندازه کافی نداریم این موشکهایی که در اختیارت قرار میدهیم را هدر ندهید» این فرمانده تذکر داد و عقب رفت.
از منطقه دور نشده بود که صدای موشک را شنید؛ به عقب بازگشت تا دوباره به بهرام تذکر بدهد اما با آتش انفجار تانکی مواجه شد؛ بهرام، تانکی را نشانه گرفته بود که از پشت خاکریز فقط بیسیم آن پیدا بود.

شهید بهرام فروزانفر در منطقه کرخه نور
او با یک موشک آن تانک را منفجر کرد؛ فرمانده وقتی با این صحنه مواجه شد، آمد و بهرام را بوسید و در ادامه گفت: «هر تانکی که بزنی دو تا موشک جایزه میگیری» بهرام با موشکهای ارتش که در منطقه بود، یا تانک زد یا خودرو؛ طوری که دیگر موشکی نمانده بود.
به یاد دارم حتی یک بار 6 تا گلوله موشک شلیک کرد و 5 تانک عراقی منفجر شد؛ آن یک گلوله هم خراب بود که به تانک نخورد.
جنگ مدیون افرادی مانند شهید فروزانفر است؛ این خاطره، بخش کوچکی از آن همه فداکاری و رشادت این رزمنده بود.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شب عملیات «کربلای5»، جلال را که یکی از «لات«های گردان بود، صدا کردم تا با شیرینکاریهایش رزمندگان را سرگرم کند، چرا که ساعت اجرای عملیات نسبت به آنچه طرحریزی شده بود به تأخیر افتاده بود. برای همین ممکن بود...
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:33 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
از همان روزهایی که مردم مبارزات علیه شاه را آغاز کرده بودند احمد به صف انقلابیون پیوست. پس از انقلاب هم در همان مسجد کوچک محل گروه کوچکی را با کمک اهالی به نام گروه هاشم تتشکیل داد تا در مقابل گروهکهایی ضد انقلاب بایستند. روزهایی که انقلاب تازه جان گرفته بود و گروهکها برای ضربه زدن به اصل و ریشه از کمترین کاری دریغ نمیکردند.
سال ۵۹ که شهید احمد به همراه بچههای گروه هاشم راهی جبههها شد هنوز تدارک جنگ به صورت قوی شکل نگرفته بود احمد همان موتور و وسایل اندکی را که برای ازدواجش کنار گذاشته بود فروخت و با مقداری از پول پس اندازش برای کمک به جبههها فرستاد.
اهالی قدیمی محله هاشمی شهید احمد را خوب میشناسند از مغازه دارها و سن و سال دارها درباره شهید که سوال میکنیم آدرس خانهاش را نشان میدهند. آرایگشر محل درباره شهید احمد میگوید: همیشه باهم شوخی میکردیم. شهید بختیاری خانواده مذهبی و خوبی داشت آدم مردم داری بود و کسی در محل پیدا نمیشد که از ایشان خاطره بدی داشته باشد.
ماجرای سقوط خرمشهر که پیش آمد شهید احمد بختیاری فرماندهی یکی از قوا را برعهده داشت و با تمام وجود سعی میکرد شهر را حفظ کند و تا اخرین نفرات در شهر جنگید. زمانی که دیگر دید شهر قابل نگهداشتن نیست و همان نیروهای اندک باقی مانده هم از بین خواهند رفت با اخرین ماشین و به همراه جسد شهید محمد شمس شهر را ترک کرد.
یکی از دوستان و همرزمان شهید میگوید: چند سالی با احمد بختیاری رفیق بودیم توی جبهه در عملیات بیت المقدس و در چند عملیات دیگر در کنار هم میجنگیدیم. از اخلاق خوبی که احمد داشت احترام به پدر مادر بود. یاد دارم پاهایش تیر خورده بود، وقتی پدرش برای ملاقات میآمد هر طور بود پاهایش را جمع میکرد تا جلوی پدرش دراز نباشد.
نیم ساعت قبل از شهادت، برادر و چند نفر دیگر را برای رفتن به سنگر صدا کرد شهید احمد آخرین حرفهای خود را به برادرش زد، احترام به پدر مادر را چندین بار تکرار کرد و گویی الهام شده بود تا دقایقی دیگر به آرزوی خود که همانا شهادت بود خواهد رسید. برادر شهید تعریف میکند: زمانی که به شدت ترکش خورده بود با اینکه میبایست به عقب برگردد ولی به عقب برنگشت دو مرتبه سفارش احترام به پدر مادر را به من کرد و بعد از نیم ساعت که برای هدایت گردان از من جدا شد با اصابت ترکش مستقیم در تپههای ۱۱۲ منطقه عملیاتی والفجر به شهادت رسید. همیشه به مادرم میگفت شما راضی نیستید من شهید شوم تورا به خدا دعا کن دلت را راضی و صاف کن مثل بقیه دوستانم به شهادت برسم.
برادر شهید احمد مانده بود خبر شهادت را چه طور به مادر اطلاع دهد وقتی خبر به گوش مادر رسید گفت: مبادا گریه کنی! احمد به آرزوش رسید خوشحال باش و افتخار کن.
داستان سپردن امانت شهید حسین فهمیده به شهید احمد حتی پس از شهادت احمد فراموش نشد. دو قطعه عکس، یک چفیه زیبا و یک حوله تنها یادگاریهای باقی مانده از شهید محمد حسین فهمیده در دست شهید احمد بختیاری بود. احمد از مادرش خواسته بود تا وقتی مادر شهید فهمیده را ندیده امانتیها را به کسی ندهد. شبی که مادر شهید احمد بختیاری با مادر شهید حسین فهمیده دیدار کرد شب پر از اشک و باصفایی بود. مادر احمد امانتی را به همراه چفیه شهید فهمیده که تا آنروز جانماز مادر شهید احمد بود به صاحب اصلی برگرداند.
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:32 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
«بینشانی، نشان توست» عنوان کتابی است که زندگی داستانی سردار شهید «درویش شریفی» را روایت میکند.
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، «بینشانی، نشان توست» عنوان کتابی است که زندگی داستانیسردار شهید «درویش شریفی» با قلم «زهره یزدانپناه قرهتپه» را روایت میکند. این کتاب در 115 صفحه توسط انجمن پیشکسوتان سپاس منتشر شده است.
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:31 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:30 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، بارها شنیده شده است که جوانان و نوجوانان رزمنده با شیوههای مختلف چندین عراقی را به اسارت میگرفتند و بدون ترس آنها را تا مقر میرساندند؛ «علیاکبر مختاریان» از کادرهای اعزامی سپاه استان همدان به تیپ 27 محمد رسول الله(ص) روایتی دیگر از به اسارت گرفتن 20 نیروی بعثی آن هم بدون تفنگ را روایت میکند:
***
در لحظه پاتک دشمن در دشت عباس به سال 1360، نوجوان بسیجی مجروحی را به عقب جبهه منتقل میکردم که حاج آقا اکبری از اهالی بخش جوکار شهرستان ملایر را دیدم. او به سختی مجروح شده و خون زیادی از حاج آقا رفته است. از شدت ضعف بدنش میلرزید اما با همان وضعیت 20 نفر اسیر عراقی را انداخته بود جلو و آنها را به عقب جبهه منتقل میکرد.
رسیدیم به جایی که چند نفر از نیروهای همدان در آنجا حضور داشتند؛ همه آنها با دیدن حاج آقا اکبری با آن وضعیت و اسیرهایی که گرفته بود، کلی متعجب شده بودند؛ یکی از آنها پرسید «حاجآقا اکبری، تو که مجروح هستی و تفنگی نداری، پس چطوری این همه عراقی را اسیر گرفتی؟» در حالی که او به سختی میتوانست حرف بزند، چاقویی از جیبش درآورد و با همان لهجهی شیرین ملایری گفت: «با همین چاقو!».
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:29 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وضوي فوري، ستون مسجد ، تشويق به فريضه الهي، نمازخانه، تب و نماز جماعت، نماز جماعت در خانه و...
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:28 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نیت کردم زیارت میکنم از طرف پدر، مادر، خانوادهام و همه ملت قهرمان ایران و تمام مسلمانهای دنیا که آقا اباعبدالله را دوست دارند و از خداوند شفاعت آن بزرگوار را برای همه آنها آرزو کردم. سعی داشتم در تمام مدتی که دور ضریح میگشتم، توجهام را از غیر دور نگه دارم و با ذکر صلوات و یاد خدا، ارتباط بهتری داشته باشم.
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
دیدهبان با تجربهای مسئول هدایت آتش «خط» بود که به او «رضا دیدهبان» میگفتند.او شبها در سنگر ما میخوابید.وقتی آمد به او گفتم:«رضا جان یک قدری هم هوای ما را داشته باش.این نامردهای بعثی ...
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 11:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نارنجك به بچههایی بدهید كه كاركشتگی داشته باشند. به سپاهیها، چون خوب بلدند از نارنجك استفاده كنند، هر كدام دو عدد بدهید.
ادامه مطلب

فرمانده پایگاه سیدالشهدا تنها شهید مسجد محله هاشمی نیست. شهید حسین فهمیده، حسن لشکری، محمد بیابانی، فتحالله توانا، عبدالمجید محمدی، محسن قاسمی، یعقوب احدی، نجیب الله اولیا و محمد شریفی و بسیاری دیگر از جوانان محل با شروع جنگ برای حفظ کشور از چنگ دشمن بعثی به مرزها رفتند. جگر گوشههایی از پدران و مادران این سرزمین که با رضایت کامل فرزندشان را به این انقلاب تقدیم کردند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب


به ترتیب از سمت راست: شهید مصطفی پورقاسمی، شهید پرویز بیات،شهید محمود رضاپور
برای مطالعه وصیت نامه های این شهدای گرانقدر با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد بر روی نام هریک کلیک کنید.
ادامه مطلب

ادامه مطلب
1- وضوي فوري (شهيد حسين اكبري)
از ده سالگي نماز ميخواند. بعضي وقتها كه بيدار ميشدم، ميديدم مشغول نماز شب است. يكي از دوستانش تعريف ميكند رفته بودم مياندوآب براي ديدن برادرم كه معلم بود و همچنين "شهيد حسين اكبري"، وقتي رسيدم، هنگام روبوسي حسين به من گفت: فوراً وضو بگير كه نماز جماعت از دستت نرود!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
با خواندن این مطلب كه برشی است از كتاب همپای صاعقه به خوبی در می یابید كه خدا تنها خرمشهر را آزاد نكرد. بلكه سراسر جنگ تحمیلی اگر مشمول عنایت خدا نمی شد باید با امكانات موجود، خاك ایران با تجهیزات جنگی عراق كه از چندین قدرت جهانی مورد حمایت بود، به توبره كشیده می شد.
ادامه مطلب