دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

سردار عبدالکریم کریمی‌پور از هم‌رزمان شهید علم‌الهدی گفت: بعد از جوسازی دشمن علیه عشایر عرب شهید علم‌الهدی کار فرهنگی دندان‌شکنی برای ضربه به بعث انجام داد و به‌اندازه ظرفیت یک قطار، عشایر عرب را به زیارت امام خمینی(ره) برد.

 
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

سردار سید علی بنی لوحی روایت کرده و گفت:عملیات والفجر ۸ در ایام ۲۲ بهمن ۶۴ انجام شد حدود دو سال بعد در سال ۶۶ بنا بر این شد در منطقه فاو یک عملیات دیگری انجام بشود تا ضمن تقویت خطوط دفاعی به سمت بصره نیز پیشروی‌هایی داشته باشیم. 


 
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روزی در خواب دیدم که سیدی آمد و دستی به شانه‌ام کشید و گفت: اگر می‌خواهی خوب شوی، از زیر «عَلَم» رد شو!




شهید «آلفرد گبری» فرزند ارشد خانواده، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «نائیری» سپری و تا سال چهارم، در دبیرستان «سوقومونیان» به درس ادامه داد،لیکن سرانجام تصمیم به ترک تحصیل گرفت. پس از آن نزد دایی خود به حرفه باطری سازی مشغول شد. در عین حال ورزشکار بوده و عضو «نهضت سواد آموزی» بود. او دو برادر و یک خواهر داشت. وی بدون اطلاع خانواده، خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

وقتی که ندای مقاومت سر داده شد، شنیدند کسانی که پشت نیمکت‌های مدرسه و کلاس‌های دانشگاه بودند، بنایی می‌کردند، روی زمین‌های کشاورزی بودند، رانندگی می‌کردند و پست و مقامی داشتند، رفتند تا ندای حق را لبیک بگویند.

 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

در حالی که طبق معمول نگاهش به جلو بود می‌گفت: «برای از بین بردن تانک‌های دشمن و زره‌پوش‌های آنها، نیازی به موشک ضد زره نمی‌بینم! با «آر.پی.جی» بهتر و مقرون به صرفه‌تر است. من «آر.پی.جی» را به موشک ضد زره ترجیح می‌دهم ...!!».

 

 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به من که رسید، همچنان قهقهه می‌زد که همه اتاق با قهقهه‌های او می‌لرزید. چند لحظه بعد، جمله‌ای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمی‌دانستم کجا می‌برندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!

 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

سال 66 در قرارگاه 'لشكر فتح' تابع 'سپاه پانزده رمضان' بوديم. براى سركشى به مقرهايى كه در داخل خاك عراق بود مأموريت داشتيم.



بايد از چندين معبر در 'استان سليمانيه' عراق مى گذشتيم. برنامه مان اين بود كه شبها حركت مى كرديم و روزها داخل مناطق آزاد شده و يا جنگلها به استراحت مى پرداختيم. 
يكى از اين معبرها راه 'ادبت' به 'سليمانيه' بود. نيروهاى پيشمرگ همراهمان گفتند: چند لحظه پشت تپه بمانيد تا ما گشتى بزنيم مبادا دشمن كمين كرده باشد.

لحظات سختى بود. درست زير يكى از پايگاههاى عراق بوديم. يكى از برادران تخريب از من سراغ قبله را گرفت. وقتى ديد نمى دانم نزد برادرى كه مسئول ما بود رفت. او با پرخاش نهيب زد كه: مگر نمى بينى زير پاى دشمن هستيم. بگذار بعدا قضايش را مى خوانى. 
آن برادر عزيز با آرامش گفت: مگر نه اين است كه ما براى نماز مى جنگيم. مگر همه اين زحمات فقط براى نماز نيست؟ بعد رفت پيش يكى از پيشمرگان كه او هم با بد و بيراه جوابش را داد. يكى از برادران بهدارى به نام 'ناصرى' كه مشهدى بود دستش را گرفت و جهت قبله را آن طور كه حدس مى زد نشان داد و او به نماز ايستاد.



معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/15 11:43:22

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

بابا دلم برای آقا علی بن‌موسی‌ الرضا (ع) تنگ شده است. گفتم: برو مشهد، گفت: بابا مرخصی‌ام کوتاه است. امام فرموده جبهه‌ها را پر کنید. می‌ترسم حرف امام زمین بماند. گفتم: برو ان‌شاءالله خدا نصیب می‌کند. پسرم رفت طولی نکشید به ما خبر دادند بیایید معراج شهدای اهواز جسد محمدحسن را شناسایی کنید، به معراج شهدای اهواز رفتیم، هر چه گشتیم جسد محمدحسن را پیدا نکردیم...

 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:29 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خانه ما روبروی سازمان امنیت یا همان ساواک بود. درست به همین خاطر خیابان ما، همیشه یکی از آرام ترین خیابان های شهر بود. توی در وهمسایه، زیاد بودند کسانی که می رفتند تظاهرات، یا برای انقلاب کار می کردند، آنجا ولی کمتر کسی جرأت داشت اقدامی بکند.

 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:20 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]


1- عطش نماز (شهيد هوشنگ ابوالحسني )
چهار سال بيشتر نداشت كه به من اصرار مي‌كرد نماز خواندن را به او ياد بدهم سعي مي‌كرد با تقليد از من و پدرش حركات نماز را به خوبي انجام دهد براي اثبات حرفم عكسي از چهارسالگي هوشنگ ابوالحسني داريم كه دارد نماز مي‌خواند مرتب هم مي‌پرسيد چرا به سجده مي ‌رويم؟ الله اكبر يعني‌ چه؟ و از اين قبيل سئوالات...


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 خرداد 1394  ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 130 ] [ 131 ] [ 132 ] [ 133 ] [ 134 ] [ 135 ] [ 136 ] [ 137 ] [ 138 ] [ 139 ] [ > ]