آیتالله سید عباس ابوترابی، پدر حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابی در حالی که بسیار محزون بودند و بغض گلوی ایشان را گرفته بود، گفتند: فرزندم شهید شد. با گفتن این مطلب ناگهان آقای مجتهدی به شدت شروع به خندیدن نمودند!
ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 7:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شب اول استقرارمان در سازمان انرژی اتمی «دارخوین» به داخل یکی از کانتینرها رفتیم. تاریک و کمی خنک بود. از طرفی هم روی زمینی که نشسته بودیم سخت و سفت بود. گمان میکردیم هیچ وسیله برای آنکه بتوانیم روی آن استراحت کنیم موجود نیست. اما با روشن شدن هوا متوجه شدیم در کانتینر پتوها هستیم.
[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 7:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
حدود ساعت 11 صبح یک روز سرد و برفی پاییزی در قطعه 27 بهشت زهرا به دنبال مادر شهیدی می گشتم که می گفتند در هر شرایطی روزهای پنجشنبه بر مزار پسرش حضور دارد. به کانکس او نزدیک مزار فرزندش رفتم، اما نبود، گفتم شاید سرمای هوا مانع آمدنش شده است.
[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 7:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، تفتیش امروز عراقی ها اختصاص داشت به جمع کردن لباس های شخصی و انتقال آنها به بیرون اردوگاه. هر چند یک بار، عراقی ها به بهانه خاصی آسایشگاه را زیر و رو می کردند. مثلاً اگر سربازی در گوشه و کنار اردوگاه، میله خودکاری پیدا می کرد یا از یک اسیر آن را به غنیمت! می گرفت، فوری آن به مسئول خود گزارش می داد تا اینکه خبر این اکتشاف به افسر استخبارات اردوگاه می رسید و روز بعد تمام مسئولان آسایشگاه ها را می خواستند و یک ساعت یا بیشتر برای آن بندگان خدا صحبت می کردند و می گفتند: ما با خوش رفتاری می کنیم، اما شما به دستور ما توجهی ندارید. هنوز در بین شما افراد مخالفی وجود دارند که اشیای ممنوعه نظیر قلم و کاغذ دارند و ازآنها استفاده کنندو ....
یکی از بچه ها که مریض بود و احتیاج به پوشش داشت، یک کلاه پارچه ای انداخته بود روی صورتش و خوابیده بود. سرباز عراقی با دیدن این صحنه، کلاه را از رویش برداشت و تحویل فرمانده اردوگاه داد. روز بعد که اتاق را تفتیش کردند، هر چیز یا پارچه ای را که به کلاه شباهت داشت، جمع کردند و بردند.
افرادی که مبتلا به سینوزیت بودند و بایستی از کلاه استفاده می کردند، با استفاده از آستین پیراهن، کلاه درست می کردند و یا با یک تکه سیم و مقداری نخ که از تکه پارچه کلفتی را به حالت سربند به پیشانی خود می بستند. عراقی ها وقتی این کلاه های ابتکاری را می دیدند، آنها را به زور از بچه ها می گرفتند و می گفتند: شما با این چیزها ما را مسخره می کنید. شاید هم این یک اقدام سیاسی باشد!!!
بچه ها در جواب می گفتند: بابا پدرت خوش مادرت خوش ولم کن! این چه حرفیه؟ من مریضم باید اینو ببندم تا کمی گرم بشوم. شما که نه لباس گرم می دید، نه وسیله گرم کننده و....
فرمانده به سربازان دستور داد که لباس های شخصی را جمع کنند. تعداد نسبتا زیادی از برادران کرد و عرب که در اوایل جنگ در شهرهای مرزی اسیر شده بودند، هنوز لباس های محلی خود را داشتند و گاهی اوقات، آنها را می پوشیدند. دوستان دیگری که اینها را می دیدند، می گفتند: خدایا! یعنی می شه یه روزی برگردیم ایران و این لباس های یک رنگ اسارت را از تنمان در بیاوریم؟
خیلی از اوقات، این برادران لباس هایشان را در اختیار مسئولان فرهنگی اردوگاه قرار می دادند تا در اجرای تئاتر و سرود از آنها استفاده شود. همین که خبر جمع آوری لباس های شخصی به گوش بچه ها رسید، خیلی زود لباس هایی را که دم دست بود، جمع کرد، مخفی کردند. بعضی لباسهای خود را در باغچه اردوگاه مخفی کردند. چندروز بعد که عراقی ها از این جریان باخبر شدند با بیل و کلنگ افتادند به جان باغچه و تمام لباس های شخصی را از زیر خاک درآوردند و به خارج اردوگاه انتقال دادند.
راوی: آزاده جواد محمدپور
منبع: سایت جامع آزادگان
[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 1:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش فضای مجازی دفاع پرس، صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند
[ یک شنبه 17 خرداد 1394 ] [ 3:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 11:35 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 11:35 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مدیریت حاج احمد در هیأت عاشقان ثارالله(ع) که هیأت لشکر «۸ نجف اشرف» محسوب میشد نیز مانند مدیریتهای نظامی او بینظیر بود. این موضوع را همرزمان و دوستانش که شاهد دقت او در تمام جزئیات مراسمهای ویژه محرم بودند، روایت کردهاند.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
ماشاالله شخصیت عجیبی داشت. از کردهای بسیار مهماننواز بود. خانه او همیشه پر از مهمان بود. چهره نورانی و جذاب. ایمان و تقوا، بدن قوی و آشنایی با منطقه، شجاعت و هوشیاری. قدرت بیان و فرماندهی و... از او شخصیت منحصر به فردی ساخته بود.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شب یلدا در جبهه ها حال وهوائی خاص داشت، شب یلدای 61 را به نقل از آقای محمد قبادی مرور می کنیم:
سال ٦١ بود، كه ما تو جبهه هاى جنوب در منطقه چنانه براى عمليات خودمون را آماده مي كرديم. من كه تو قسمت تسليحات بودم با فرمانده گردان شهيد ساربان نژاد و فرمانده هاى دسته ها شهيد صراف نژاد و شهيد رضا عزتى و سردار بيگلوئى قرار گذاشتيم در چادر تبليغات كه دوستان ما آقايان ملالو و ذوقى مسؤل آنجا بودند به مناسبت شب يلدا جمع بشيم .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
اختراع سیاسی!

ادامه مطلب
شهیدی که برای فرزند کوچکش همیشه قرآن میخواند

اگه دخترم زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش
اگه هم خواب بود کنار رختخوابش می نشست و می خواند!
می گفت: اینجا باشم که از الان چشم و گوشش به این چیزها عادت کنه
خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون
ادامه مطلب
نام پدر: حالی
تاریخ تولد: - / - /1349
محل تولد: -
تاریخ شهادت: 21/07/1359
محل شهادت: شوش دانیال
طول مدت حیات: 10 سال
مزار شهید: گلزارشهدای اندیمشک-قطعه قدیم-خوزستان
پيکر پاک عبدالحسين را که در بيست و يکم مهر 1359 به شهادت رسيد در قطعه قديم گلزار شهداي انديمشک به خاک سپردند.
ادامه مطلب
نام پدر: پیرمراد
تاریخ تولد: - / - /1358
محل تولد: ایران - ایلام - ایوان
تاریخ شهادت: 23/11/1365
محل شهادت: ایوان
طول مدت حیات: 7 سال
مزار شهید: -
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
خاطرات شب يلدا محمد قبادى در سال ١٣٦١ چنانه :
ادامه مطلب