دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

سهمیه بورسیه خارج از کشور به ایلام داده شد؛ شهید بی‌نشان «عبدالمجید امیدی» یکی از گزینه‌ها بود اما با توجه به شرایط جنگ، عبدالمجید می‌گوید: «وظیفه امروز من رفتن به دانشگاه جنگ است و حضور در کلاس سنگر». 


 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایت، روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی خبری 30 ساله.یک انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار ،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک می ریزد... 


 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

أین عمار! أین ذو الشهادتین...؛ فرازی از نهج البلاغه که شهید علم‌الهدی را منقلب کرد
صادق آهنگران چنین روایت می‌کند: نیمه‌های شب بود که سید حسین نهج البلاغه می‌خواند. وقتی من نگاه کردم، دیدم چهره‌اش برافروخته شده و اشک می‌ریزد. زیر چشمی به صفحه نهج البلاغه نگاه کردم و شماره صفحه را به ذهن سپردم. 
 در میان شهدای هشت سال دفاع مقدس شهدای سادات نیز فراوان بودند. فقط 2500 شهید سادات در تهران داریم که بیش از 2000 نفر آن‌ها در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شده‌اند. "سیدمحمد حسین علم الهدی" نیز یکی از شهداییست که نامش در لیست ذریه زهرا(س) به ثبت رسیده.

سید محمد حسین علم الهدی بسیار اهل مطالعه بود. در دبیرستان با تشکیل انجمن اسلامی و سخنرانی فعالیت‌های خود را آغاز کرد. در سال 1356 در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد. در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، در رشته تاریخ دانشگاه مشهد به تدریس نهج‌البلاغه، عقاید و تاریخ اسلام می‌پرداخت. او علاقه بسیاری به نهج البلاغه داشت و با متون آن انس گرفته بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (16 دی ماه 1359) به دریای تانک‌های دشمن که آن‌ها را محاصره کرده بودند حمله‌ور شدند. حسین پس از شهادت همرزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلوله‌های باقیمانده آرپی‌جی را به سوی دشمن شلیک کرد و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ‌تر شدن حلقه محاصره، چون مولایش امام حسین(ع) به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

صادق آهنگران که به عنوان یکی از دوستان شهید از سید محمد حسین علم الهدی خاطرات بسیاری دارد چنین روایت می‌کند: اتاق کوچکی از ساختمان نهضت سوادآموزی اهواز، در اختیار سید حسین بود. او و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتیم. یکی از شب‌ها من و سید حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمه‌های شب بود که سید حسین نهج البلاغه می‌خواند. وقتی من نگاه کردم، دیدم چهره‌اش برافروخته شده و اشک می‌ریزد. زیر چشمی به صفحه نهج البلاغه نگاه کردم و شماره صفحه را به ذهن سپردم و پس از مدتی که سید حسین نهج البلاغه را بست و برای استراحت بیرون رفت، من آن را باز کردم و صفحه مورد نظر را نگاه کردم. دیدم همان خطبه‌ای است که حضرت علی(ع) در فراق یاران با وفایش گریه می‌کند و می‌فرماید: أین عمار! أین ذو الشهادتین؛ کجاست عمار؟ کجاست...؟

 


خبرگزاری تسنیم

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 9:49:26

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

پهلوانی که نتوانست غارت خرمشهر را ببینید
تیربارچی شجاع سپاه اسلام که چند روز پیش پایش زیر نفربر خودی رفته و شکسته بود، با پای گچ گرفته به میدان نبرد بازگشت. وقتی دید که سربازان جنایتکار دشمن چگونه هستی شهرش را به غارت می برند نتوانست دستور عقب نشینی را بپذیرد. 

ده روز از خونین شهر شدن خرمشهر می گذشت و هر ساعت بر تعداد شهدای شهر افزوده می شد و توان رزمی نیروهای مدافع شهر کاهش می یافت؛ نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه در جریان بود.

عراق ده روز پیش خیابان چهل متری در نزدیکی مسجد جامع را تصرف کرده بود و مدام به پل خرمشهر و فلکه ی فرمانداری فشار می آورد تا این آخرین نقاط مقاومت شهر را نیز در هم بشکند؛ اما این فرزندان غیور ایران زمین هنوز همچون شیر در برابر هجوم دشمن ایستادگی می کردند.

مقاومت همه ی رزمندگان اسلام در آن برهه ی زمانی آنان را به اسطوره بدل ساخت؛ اما امیر رفیعی در این میان حماسه ای دیگر را خلق نمود و تا قیام قیامت که زمین خرمشهر به اذن الهی مهر سکوت از لب بگشاید هیچ زبانی یارای وصف آن حماسه را نخواهد داشت.

وقتی روز چهارم آبان ماه 1359 فرا رسید، دشمن با آخرین توان زرهی، مکانیزه و کماندویی خویش به پل و فلکه ی فرمانداری هجوم آورد و آخرین توان نیروهای مدافع شهر را در هم شکست؛ خیابان آرش آخرین نقطه ی مقاومت مدافعان شهر سقوط کرد و همه ی بازماندگان با خشمی عمیق و چشمانی اشک آلود شهر را ترک نمودند، خود را به رودخانه سپردند و به سمت کوت شیخ عقب نشستند به امید آنکه روزی دوباره خاک مسجد جامع را در آغوش بگیرند و نماز عشق در آن بگزارند.

امیر رفیعی این تیربارچی شجاع سپاه اسلام که چند روز پیش پایش زیر نفربر خودی رفته و شکسته بود، با پای گچ گرفته به میدان نبرد بازگشت. وقتی دید که سربازان جنایتکار دشمن چگونه هستی شهرش را به غارت می برند نتوانست دستور عقب نشینی را بپذیرد و در شهر ماند و تا آخرین فشنگ علیه مزدوران بعثی مقاومت نمود.

سید صالح موسوی از یادگاران آن روز خرمشهر می گوید: وقتی شهر سقوط کرد من در بیمارستان ماهشهر بودم؛ چند روزی از سقوط شهر گذشته بود که تلویزیون عراق فیلمی درباره اشغال خرمشهر نشان داد و من دیدم که امیر رفیعی را گرفته اند و دوربین او را به طور واضح در کنار فرمانداری نشان می داد.

امیر رفیعی را می توان یکی از هزاران پهلوانان گمنام این سرزمین به شمار آورد؛ اکنون که سی و سه سال از آن واقعه ی تلخ می گذرد وی هنوز در زمره ی مفقودالاثران دفاع مقدس است.

شهید سید مرتضی آوینی درباره این دلاور مرد ایران زمین چنین گفته است: "سربازان دشمن امیر رفیعی را از پنجره های خانه های مشرف به فلکه ی فرمانداری خرمشهر همچون مظهر مقاومت همه ی شهر در برابر تجاوز خویش مینگریستند؛ او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می توان زیست."

گزارش از امین داوری
خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 10:14:20

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:49 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

انگشتر گمشده شهید علمدار که مادرِ سادات آن را بازگرداند
هرچه اصرار کردم بی‌فایده بود. سید حرف نمی‌زد. مرتب می‌خواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت. راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف خلوت شد به او خیره شدم. بعد سید را به مادرش قسم دادم. 

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میان شهدای هشت سال دفاع مقدس شهدای سادات نیز فراوان بودند. فقط 2500 شهید سادات در تهران داریم که بیش از 2000 نفر آن‌ها در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شده‌اند. "سید مجتبی علمدار" نیز یکی از شهداییست که نامش در لیست ذریه زهرا(س) به ثبت رسیده. سید مجتبی در دی ماه سال 1370 با سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن زهرا سادات علمدار است.

شهید علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلا در ساری مشغول خدمت شد. او که از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود چندین سال پس از جنگ و در سال 1375 بر اثر جراحت‌های شیمیایی به یاران شهیدش پیوست. "مجید کریمی" از دوستان شهید خاطره‌ای در رابطه با او را در "علمدار" نقل می‌کند که نشان دهنده ارتباط تنگاتنگ سید مجتبی علمدار با اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و به خصوص مادرِ سادات است. خاطره به قرار زیر است:

شخصیت عجیبی داشت. در مواقع شوخی و خنده سنگ تمام می‌گذاشت اما از حد خارج نمی‌شد. فراموش نمی‌کنم. در قرارگاه که بودیم سربازها بیشتر در کنار سید بودند. او هم سعی می‌کرد از این موقعیت استفاده کند. یک شب در کنار سید و سربازها نشسته بودیم. شروع کرد خاطرات خنده‌دار دوران جنگ و رزمنده‌‌ها را تعریف کرد. همه می‌خندیدند. در پایان رو به من کرد و گفت:«خُّب حالا، مجید جان حمد و سوره‌ات را بخوان» شروع کردم به خواندن. بعد به سرباز بغل‌دستی‌اش گفت:«حالا شما هم بخوان و همین طور بقیه...» سید کاغذی در دست داشت و مطالبی روی آن می‌نوشت. روز بعد هر جا که یکی از سربازها را تنها گیر می‌آورد با خوشرویی ایرادات حمد و سوره‌اش را یادآور می‌شد! به کارهای سید دقت می‌کردم. کارهایش همیشه بی‌عیب و نقص بود. کاری نمی‌کرد که کسی ضایع شود. حرمت همه را داشت، حتی سربازان بی‌سواد! در ایامی که جهت دوره تکمیلی (تداوم آموزشی) به تهران آمده‌بودیم همیشه با هم بودیم.

یک روز جمعه به حمام عمومی دانشکده رفتیم. تا جایی که من به یاد دارم هیچ گاه غسل جمعه سید ترک نشده بود. می‌گفت: « اگه آب دبه‌ای هزار تومن هم بشه حاضرم پول بدم، اما غسل جمعه من ترک نشه.» حمام عمومی بود. در کنار حوض نشستیم و مشغول شستن شدیم. سید دوباره سر شوخی را باز کرد. یک بار آب سرد به طرف ما می‌پاشید. یک بار آب داغ و...خلاصه بساط خنده به راه بود. ما هم بی‌کار نبودیم! یک بار وقتی سید مشغول شستن خودش بود یک لگن آب یخ به طرف سید پاشیدم. سید متوجه شد و جا خالی داد اما اتفاق بدی افتاد!

سیدانگشترهایش را در آورده و کنار حوض حمام گذاشته بود. بعد از اینکه آب را پاشیدم با تعجب دیدم رنگ از چهره سید پرید. او به دنبال انگشترهایش می‌گشت! سید چند تا انگشتر داشت. یکی از آن‌ها از بقیه زیباتر بود. بعد از مدتی فهمیدم که ظاهراً این انگشتر هدیه ازدواج سید است. آن انگشتر که سید خیلی به آن علاقه داشت رفته بود. شدت آب، آن را به داخل چاه برده بود. دیگر کاری نمی‌شد کرد. حتی با مسئول حمام هم صحبت کردیم اما بی‌فایده بود. به شوخی گفتم. این به دلیل دلبستگی تو بود. تو به مال دنیا دل بستی گفت:« راست می‌گی. ولی این هدیه همسرم بود؛ خانمی که ذریه حضرت زهرا(س) است. اگر بفهمد که همین اوایل زندگی هدیه‌اش را گم کردم بد می‌شود.»

خلاصه روز بعد به همراه او برای مرخصی راهی مازندران شدیم. در حالی که جالی خالی انگشتر در دست سید کاملا مشخص بود. هنوز ناراحتی را در چهره‌اش حس می‌کردم. او به منزلشان رفت و من هم راهی بابلسر شدم. دو روز مرخصی ما تمام شد. سوار بر خودروی سپاه راهی تهران شدیم. خیلی خسته بودم. سرم را گذاشتم روی شانه سید. خواب چشمانم را گرفته بود. چشمانم در حال بسته شدن بود که یکباره نگاهم به دست سید افتاد. خواب از سرم پرید! سرم را یکباره بلند کردم. دستش را در دستانم گرفتم. با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:« این همون انگشتره!!» خیلی آهسته گفت: «آروم باش.» دوباره به انگشتر خیره شدم. خود خودش بود. من دیده بودم که یکبار سید به زمین خورد و گوشه نگین این انگشتر پرید.

بعد هم دیده بودم که همان انگشتر به داخل فاضلاب حمام افتاد. هیچ راهی هم برای پیدا کردن مجدد آن نبود. حالا همان انگشتر در دستان سید قرار داشت!! با تعجب گفتم:« تو روخدا بگو چی شده؟!» هرچه اصرار کردم بی‌فایده بود. سید حرف نمی‌زد. مرتب می‌خواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت! راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف ما خلوت شد به چهره او خیره شدم. بعد سید را به حق مادرش قسم دادم!

کمی مکث کرد. به من نگاه کرد و گفت:«چیزی که می‌گویم تا زنده هستم جایی نقل نکن، حتی اگر توانستی بعد از من هم به کسی نگو؛ چون تو را به خرافه‌گویی و ... متهم می‌کنند.» وقتی آن شب از هم جدا شدیم. من با ناراحتی به خانه رفتم. مراقب بودم همسرم دستم را نبیند . قبل از خواب به مادرم حضرت زهرا(س) متوسط شدم. گفتم: « مادر جان ، بیا و آبروی مرا بخور!» بعد هم طبق معمول سوره واقعه را خواندم و خوابیدم. نیمه شب بود که برای نماز شب بیدار شدم. مفاتیح من بالای سرم بود. مسواک و تنها انگشتر را روی آن گذاشته بودم. موقع برخاستن مفاتیح را برداشتم و به بیرون اتاق رفتم. وضو گرفتم و آماده نماز شب شدم. قبل از نماز به سمت مفاتیح رفتم تا انگشترم را در دست کنم. یکباره و با تعجب دیدم که دو انگشتر روی مفاتیح است!! وقتی با تعجب دیدم انگشتری که در حمام دانشکده تهران گم شده بود روی مفاتیح قرار داشت! با همان نگینی که گوشه‌اش پریده بود، نمی‌دانی چه حالی داشتم.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 9:57:2

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:49 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

گزارش یک گروگانگیری در سال 59
آن‌ها از دیدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفته و گریه کردند و همانجا طبق رسومات بلوچی خود را غلام من کردند و من شدم پیرک(رهبر) آن‌ها و من گفتم که خمینی پیرک همه ماست و آن‌ها غلام امام خمینی شدند 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

از: حمید

به: .........

موضوع: گزارش گروگان‌گیری

روز چهارشنبه حدود ساعت 5/8 صبح طبق معمول جهت پی‌گیری طرح‌های امنیتی از چا‌بهار به سمت نیک‌‌‌شهر همراه یکی از برادران با اتومبیل بدون اسلحه و با لباس بلوچی حرکت کردیم. جاده نیک‌شهر به چابهار کوهستانی و پر پیچ و خم و خاکی است به طول تقریبی 100 کیلومتر، پس از طی مسیری حدود 40 کیلومتر و پس از خارج شدن از یک پیچ تند ناگهان با گروهی از اشرار مسلح به ژ-3 کلاشینکف که سر و صورت خود را بسته بودند مواجه شدیم در حالی که تعدادی از آن‌ها در اطراف جاده، یک نفر در وسط جاده و در کوه‌های اطراف جاده موضع گرفته بودند، ماشین را متوقف کرده و پیاده شدیم.

به دستور آن‌ها دست‌ها را بالا بردیم، گفتند ماشین را به خارج جاده منتقل کنیم و من این کار را کردم. آن‌ها جیب‌هایمان را خالی کردند و طبق صحبتی که با هم کردند قرار شد ما را بکشند، چون می‌گفتند این‌ها یا جهادی هستند یا انقلابی(پاسدار)، لذا ما را به پشت کوه بردند. تعدادشان هفت نفر بود و همگی مسلح و از ضامن خارج بود، من و برادر دیگرمان تصمیم گرفتیم هرطور شده از نظر روحی در آن‌ها نفوذ کنیم و لذا در باب مسائل مختلف از قبیل اسلام و دیانت، قومیت بلوچ، مردانگی و غیرت، عاطفه به خانواده، زندگی راحت و غیره حرف زدیم.

نهایتأ برای جلوگیری از کشته شدن ما مجبور شدیم پیشنهاد کنیم که یکی از ما را نگاه داشته و دیگری برود و مقدار مبلغ قابل توجهی پول برای استخلاص دیگری بیاورد، اتفاقا این مطلب موثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بیاورم، اما بعد ناگهان آن‌ها من را شناختند که به قول خودشان آدم عشایری (بزرگ و صاحب منصب) هستم و لذا تصمیم گرفتند من را نگاه داشته و ...... را آزاد کنند تا مبلغ 500000 تومان برای آزادی من بیاورد در محلی نزدیکی نیک‌شهر.

مدت مهلت 30 روز بود که قرار بود در طی این مدت مرا نزد رئیس‌شان ببرند و چون رئیس‌شان را می‌شناختم می‌دانستم که در این صورت او نیز مرا شناخته و حتما خواهد کشت. لذا مدت قرار را به یک روز تقلیل دادم ضمنأ با ...... قرار گذاشتم تا زمانی که مرا تحویل نگرفته پول‌ها را ندهد. به علت کم بودن فرصت اشرار مجبور بودند مرا به سمت نیک‌شهر ببرند که همین‌طور هم شد.

در طول روز باقی‌مانده تا قرار با ...... من روی آن‌ها کار کردم در مورد امام، انقلاب، اسلام، دولت و غیره . نهایتأ آن‌ها را آدم‌های بدبختی یافتم که از ناچاری دست به شرارت می‌زنند و از همین روی راه جدیدی در تامین امنیت منطقه به رویم باز شد که این را از رحمت الهی تصور کردم.

بر حسب اتفاق ....... در سر قرار حاضر نشد و من برای مدت 3 روز دیگر در دست اشرار باقی ماندم و این فرصت خوبی بود تا اطلاعات زیادی راجع‌به عاملین فجایع قتل وسرقت و شرارت‌های گذشته، نقش پاکستان در آن‌ها، نقش عراق، نحوه مقابله با آن‌ها و غیره بدست بیاورم. ضمنأ نماز و دعاهای من تاثیر فراوانی بر روی آن‌ها نهاده بود، به‌ طوری که بارها شعارهای زیر را همراه با من تکرار می‌کردند " الله‌اکبر، خمینی رهبر"، "ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی" و این اواخر امام را به امام خمینی و حضرت آیه‌الله خمینی نام می‌بردند و نسبت به امام می‌گفتند: او تقصیری ندارد، او پیرمردی است که دعا و نماز می‌خواند و دین خدا را پیاده می‌کند، تقصیر به گردن انقلابی‌هاست (پاسداران) و بعد از توضیحاتی که می‌دادم می‌گفتند: پاسدارها هم تقصیری ندارند، ما دزدی می‌کنیم، آن‌ها هم مجبورند ما را تعقیب نمایند.

بعد از روز چهارم که از ...... خبری نشد، ناگهان هلی‌کوپتری در آسمان دیده شد، آن‌ها گمان کردند که هلی‌کوپتر برای تعقیب آن‌ها آمده، لذا تصمیم گرفتند مرا کشته و فرار کنند و وقتی می‌خواستند این کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستانشان بودند موقتا منصرف شدند تا با آن‌ها نیز تبادل نظر کنند. من هم از این فرصت استفاده کردم و یکی از تازه واردین که مرا شناخته بود به آن‌ها گفت که این مرد برای بلوچستان خیلی خدمت کرده، او را آزاد کنید من هرچه بخواهید به شما می‌دهم و آن‌ها به جز رهبرشان همگی موافقت کردند و من ‌که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم، حدود یک ساعت از خدا و پیغمبر و خدماتی که برای بلوچ‌ها کرده‌ام و می‌خواهم بکنم صحبت کردم و قول دادم که برایشان در صورت نداشتن قتل در پرونده‌ شان عفو بگیرم و فردای آن روز هم با مبلغ 100000 تومان پول برگردم و بالاخره بر همین اساس و به اعتماد قول من را آزاد کردند و من هم فردای آن روز مقداری غذا و میوه و مبلغ 80000 تومان پول به محل قرار در کوه رفتم آن‌ها از دیدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفته و گریه کردند و همانجا طبق رسومات بلوچی خود را غلام من کردند و من شدم پیرک (رهبر) آن‌ها و من گفتم که خمینی پیرک همه ماست و آن‌ها غلام امام خمینی شدند و گفتند: ما حاضریم همین الان با تو بیاییم و اسلحه‌مان را تحویل داده و عفو بگیریم که من گفتم اول برایتان عفو می‌گیرم و بعد شما سلاح‌هایتان را تحویل دهید، بعد آن‌ها پول را به من دادند و گفتند: حالا که تو این‌ قدر مردانگی داشتی و در حالی که می‌توانستی و در حالی که مکان اختفا ما را می‌شناختی با پاسدارها جهت دست‌گیری ما بیایی، نیامدی و می‌توانستی به قولت عمل نکنی ولی کردی، ما هم این پول‌ها را از جانب امام خمینی به شما می‌دهم و به اصرار زیاد آن‌ها قبول کردم و من بعداً که به زاهدان آمدم، در شورای تامین استان برایشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنچ‌شنبه که برگشتم زاهدان برایشان عفونامه ببرم. به دنبال این عمل از نقاط مختلف استان پیغام می‌آمد که اشرار دیگر هم می‌خواهند با من ملاقات کرده‌اند که پس از اثبات عدم مورد قتل در موردشان عفو بگیرند و خدمت بکنند، این مطلب با آقای ...... مطرح و مورد تایید ایشان قرار گرفت.

حمید قلن‌بر

18/9/59

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 10:46:16

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:49 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطره خواندنی از شرط شهید برونسی برای طلاق
همسر شهید برونسی می‌گوید: به خاطر جبهه رفتن زیاد او ناراحت بودم؛ رو کرد به مادرم گفت: «من حاضرم که این خونه و اثاث و حتی کت تنم رو بگذارم، برای دختر شما. ولی فقط به یک شرط، که دختر شما باید قولش رو به من بده». 
یک وقت‌هایی سنگینی مسئولیت در نبود همسرشان، آنها را دلتنگ و دلگیر می‌کرد؛ همسر سردار شهید «عبدالحسین برونسی» در خاطره‌ای، ماجرای دلگیری خود را و برخورد شهید برونسی را این گونه روایت می‌کند:

                                                              ***

نزدیک ظهر بود که بچه همسایه آمد و گفت: «آقای برونسی از کاشمر تلفن زدن، با شما کار دارن» آن روز لوله‌های آب توی کوچه ترکیده بود و ما از صبح آب نداشتیم. همین حسابی کلافه‌ام کرده بود. پیش خودم گفتم: «اینم حتماً زنگ زده که باز بگه من نمی‌تونم بیام!» بچه همسایه منتظر ایستاده بود. با ناراحتی به‌اش گفتم: «برو پسر جان از قول من به آقای برونسی بگو هر چی دلش می‌خواد تو همون کاشمر، پیش فامیلش بمونه و از همون جا هم بره جبهه، دیگه خونه نمی‌خواد بیاد!».

دم دمای غروب بود؛ آب تازه آمده بود و توی حیاط داشتم ظرف‌ها را می‌شستم. یک دفعه دیدم آمد. به روی خودم نیاوردم. از دستش حسابی ناراحت بودم. حتی سرم را بالا نگرفتم. جلو من، روی دو پایش نشست. خندید و گفت: «چرا اینقدر ناراحتی؟». هیچی نگفتم. خودم خودم را داشتم می‌خوردم. مهربان‌تر از قبل گفت: «برای چی نیومدی پای تلفن؟ تو اصلاً می‌دونی من چرا زنگ زدم؟» باز چیزی نگفتم. گفت: «می‌خواستم چند روزی ببرمتون کاشمر».

تا این را گفت، فهمیدم عیب کار از طرف خودم بوده که زود جوش آوردم. ولی نمی‌دانم چرا دلخوری‌ام لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و کمتر نه. دیگر بچه‌ها آمدند دورش را گرفتند. یکی یکی می‌بوسیدشان و احوالپرسی می‌کرد. باهاشان هم رفت تو خانه. کارم که تمام شد، ظرف‌های شسته را برداشتم و رفتم تو. آمد طرفم، مهربان و خنده‌رو گفت: «من از صبح چیزی نخوردم، اگه یک غذایی  چیزی برام درست کنی بد نیست».

می‌خواست یخ ناراحتی‌ام را آب کند. من ولی حسابی زده بودم به سیم آخر! لام تا کام حرف نمی‌زدم. رفتم آشپزخانه. چند تا تخم مرغ شکستم. دخترم فاطمه، آن وقت‌ها شش، هفت سالش بود. صداش زدم و بلند گفتم: «بیا برای بابات غذا ببر» یکدفعه انگار طاقتش طاق شد. آمد آشپزخانه. گفت: «بابا دیگه چیزی نمی‌خواد». رفت طرف جا لباسی. ناراحت و دلخور ادامه داد: «حالا فاطمه برای بابا غذا بیاره؟!».

عباس و ابوالفضل را بغلش کرد. بقیه بچه‌ها را هم دنبالش راه انداخت. از خانه رفت بیرون. نمی‌خواستم کار به اینجا بکشد، ولی دیگر آب از سر گذشته بود. چند دقیقه گذشت. همه‌شان برگشتند. مادرم هم بود. شستم خبردار شد که رفته پیش او برای شکایت. آمدند تو. سریع رفتم اتاق دیگر، انگار بغض چندساله‌ام ترکید. یک دفعه زدم زیر گریه. کار از این خرابتر نمی‌توانست بشود که شد.

کمی بعد شنیدم به مادرم می‌گوید: «این حق داره خاله، هر چی هم که ناراحت بشه حق داره، اصلاً هم از دستش ناراحت نیستم. ولی خوب من چه کار کنم. نمی‌تونم دست از جبهه بردارم، من توی قیامت مسئولم». انگشت گذاشته بود روی نکته حساس. انگار خودم هم تازه فهمیده بودم که به خاطر جبهه رفتن زیاد او ناراحت هستم. مادرم گفت: «حالا شما بیا برویم توی اتاق که اصلاً با خودش صحبت کنی». آمدند. خودم را جمع و جور کردم. روبه‌روم نشست، گفت: «می‌خوام با شما صحبت کنم، خوب گوش بده ببین چی می‌گم».

سرم را بلند نکردم، اما گوشم با او بود. گفت: «هر مسلمونی می‌دونه که الان اسلام در خطره. من اگه بخوام جبهه نرم یا کم برم، فردای قیامت مسئولم. پس اینکه نخوام نرم جبهه، محال هست و نشدنی».

رو کرد به مادر، ادامه داد: «ببین خاله، من حاضرم که این خونه و اثاث و حتی کت تنم رو بگذارم برای دختر شما، اون وقت بچه‌هام رو بردارم و برم جبهه. ولی فقط به یک شرط، که دختر شما باید قولش رو به من بده».

ساکت شد. مادرم پرسید: «چه شرطی خاله جان؟» گفت: «روز محشر و روز قیامت، وقتی که حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله علیها) تشریف می‌آرن، بره پیش حضرت و بگه: من فقط به خاطر اینکه شوهرم می‌رفت جبهه و تو راه شما قدم می‌زد، ازش طلاق گرفتم و شوهرم بچه‌ها رو برداشت و رفت».

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/4 12:18:14
 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزب‌اللهی مانند کنار من آمد و گفت: «شما با این شهید نسبتی دارید؟!» 



گفتم: «من برادرش هستم»، او گفت: «حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما را دیدم، وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد. انگار این عکس با من حرف می‌زد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنج‌شنبه به اینجا می آیم.»- بهشت زهرا/ قطعه29.

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

دعواي ما سر اين موضوع نيست/ انصراف از مهندسي برق بخاطر جو بد دانشگاه 



سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشیرین و در ایام تصدی پدرش بر گمرک خسروی به دنیا آمد. سلسله ایشان از سادات قدیمی و اصیل کرمانشاه بود و با چهل واسطه به امام حسن ابن علی ابن ابیطالب(ع) می‌پیوست.

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روزه گرفتن جرم سنگینی بود. بچه‌ها غذای ظهر را می‌گرفتند سپس این غذا را در زیر پیراهن خود پنهان و با آن افطار می‌کردند. اگر موقع تفتیش از کسی غذا می‌گرفتند او را شکنجه می‌دادند.
 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 6:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 110 ] [ 111 ] [ 112 ] [ 113 ] [ 114 ] [ 115 ] [ 116 ] [ 117 ] [ 118 ] [ 119 ] [ > ]