بیسیم چی از گرما فریاد می زد که قنبری سوختم! ... جنس فلزی بیسیم موجب می شد که پشت کمر بیسیمچی ها بد جوری بسوزد.
خاطره ای از یکی از رزمندگان حاضر در این عملیات «رحیم قنبری»، وی در همین عملیات روز 24 خردادماه به اسارت ارتش بعث عراق در می آید.
ادامه مطلب
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
از رزمندگان دفاع مقدس و پرستار دوران جنگ بود، با قرآن و عترت مأنوس بود و ارادت ویژهای به «امامرضا(ع)» داشت، آخرش هم روز عاشورا از آغوش امام هشتم به سوی جنت الهی پرکشید.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:38 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی شهید «عبدالحسین نوروزی» در عملیات بیتالمقدس مفقود میشود هیچ اثری جز یک کلاه نیم سوخته از او باقی نمیماند. این کلاه 32 سال نزد یکی از همرزمانش «مصطفی آهوزاده» میماند تا در آستانه سالگرد شهادتش به خانوادهاش تقدیم میگردد.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:38 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اگر در این عملیات به شهادت هم رسیدیم باز پیروزیم و اما اگر به شهادت رسیدم مرا در کنار قبر مادر دفن نمائید ،انشاءالله همه ی ما با پیروزی به آغوش خانواده مان بر میگردیم و این را می نویسم که ....
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:37 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، دشمنان کشورمان همواره از روشهای مختلف برای براندازی و ایجاد آشوب و ناامنی درون شهرها استفاده میکردن. یکی از این روشها ترور شخصیتهای تاثیرگذار انقلاب توسط منافقین بود.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:36 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نمیدانستیم چه کسی دارد میآید، اما بچهها به محض دیدن هلیکوپتر از شادی سر از پا نمیشناختند.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:36 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:35 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
کارش را هم در بانک رها کرد. از سپاه نامه دادند تا ایشان به آنجا مأمور شوند؛ اما بانک نپذیرفت و مدتی هم حقوقش را قطع کردند؛ اما حبیب گفت: «من رو اخراج کنید، اما من میرم جبهه».
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
یکی از نیروهای سپاه بدر گفت: برخی از مردم که هدف صدام را می دانستند، هر کمکی که از دستشان برمیآمد، انجام میدادند. به خاطر دارم زنان شمال عراق طلاهای خودشان را برای کمک به جبهه ایران میفرستادند.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 10:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی دیدم مأمور ساواک به سمت منبر شیخ انصاری میرود، لحظهای فراموش کردم که باردار هستم. دستم را به دور پای مرد ساواکی قلاب کردم و چنان کشیدم که مرد با سر به زمین خورد. یکی محکم به پهلویم لگد زد. در خود مچاله شدم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
اکران فیلم سینمای "چ"، بهانهای بود تا به واکاوی برخی خاطرات افراد حاضر در پاوه آن زمان بپردازیم. یکی از این رزمندگان، «سردار جعفر جهروتیزاده» است. از وی تاکنون چندین کتاب خاطرات منتشر شده و عناوینی نیز در دست انتشار دارد. دیدهها و شنیدههای او از پاوه سال 58 بخش چهارم کتاب منتشر نشده اوست. آنچه در ادامه میآید، مروری بر این بخش از کتاب است که برای نخستینبار توسط خبرگزاری فارس در دو قسمت منتشر میشود. «بخش نخست» این خاطرات را در ادامه میخوانید.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب