فردی باهوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از یک رودخانه پیدا کرد. روز بعد مسافری را دید که بسیار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهیم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را دید و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نیز بلادرنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر در حالیکه به خوشبختی خود می بالید، آنجا را ترک کرد. او می دانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تأمین کند. اما چند روز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش بازگرداند.
او گفت من خیلی فکر کرده ام و می دانم که این سنگ چقدر با ارزش است. اما آن را به شما باز می گردانم تا شاید چیز بهتری به من هدیه بدهی.
به من آن چیزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که این سنگ با ارزش را به من هدیه بدهی.
[ یک شنبه 1 اسفند 1389 ] [ 11:18 AM ] [ زینب پ ]