فاطمه فاطمه است
نويسنده:
حسین ترکی
به ام رافع گفت: پلکهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود. اما کسي نمي داند که چگونه؟ و هنوز نمي داند کجا؟ مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد. ساعت ها است.شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او
را گوش مي دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سکوت کرده
اند، قبرهاي بيدار و خانه هاي خفته ميشنوند. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما
اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه که خدا خانهاي را که تو
در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه کند؛
بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه
برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران
توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميکشد. درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟ آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو کرد، با
حالتي که در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد که اين “وديعهي
عزيز”ي را که به من سپردهاي، اکنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را
بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه
را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد. فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش
زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه ستمديدگان ـ که بعدها در
تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهاي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال
شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد
فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنان و مرداني که در طول
تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در توالي قرون، پرورش مييافت
و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور و حکومتهاي بيداد و
غصب، رشد مييافت و همه دلهاي مجروح را لبريز ميساخت. وي در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود. وي خود يک “ امام ” است، يعني يک نمونه مثالي، يک
تيپ ايدهآل براي زن، يک “ اسوه ” ، يک شاهد براي هر زني که ميخواهد ”
شدن خويش ” را خود انتخاب کند. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. او در کنار علي تنها يک همسر نبود، که علي پس از
او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يک دوست، يک آشناي دردها و
آرمانهاي بزرگش مي نگريست و انيس خلوت بيکرانه و اسرارآميزش و همدم
تنهاييهايش. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به
مادر و پيغمبر نيز ديديم که او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي
دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تکيه ميکند. او را ـ
در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. خواستم از ” بوسوئه ” تقليد کنم، خطيب نامور
فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لويي، از ” مريم ” سخن ميگفت . گفت :
هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشه ها و کوششها و
هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين کلمه نتوانسته
اند عظمتهاي مريم را بازگويند که: “مريم (س)، مادر عيسي (ع) است “. خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است. دكتر علي شريعتي-برگرفته از كتاب فاطمه فاطمه است
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند . با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.
در خانهاش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .
و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي پيغمبر، بي فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ
از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف
گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب
هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.
هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد
که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را
بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کنندهاي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي
سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک
از اين کلمات، که از عمق جانش کنده ميشد ـ قطعهاي از هستياش را از دست
داده است.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليتهايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟
احساس ميکند که از هر دو کار عاجز است، نميداند که چه خواهد کرد؟
به
فاطمه توضيح ميدهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن
نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعدهاي
که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”.
اين است که
همه جا در تاريخ ملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه
منبع الهام آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و
تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يک ”
زن ” بود، آن چنان که اسلام ميخواهد که زن باشد. تصوير سيماي او را
پيامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههاي سختي و فقر و مبارزه و
آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش
در دو جبهه خارجي و داخلي، در خانه پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در
انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد.
در
ميان همه جلوههاي خيره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من
شگفتانگيز است اين است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظيم علي
است.
اين است که علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس
از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان
آغاز، فرزندان خويش را که از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميکند.
اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار
و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيکرسازان بشر، در نشان
دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر کرده اند.
و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم. باز درماندم
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است


اشعار 