عاشورای خونین حضرت علی اصغر(ع)

 
عبدالحسین آقابزرگی(عبد)

ازهمه مظلوم تر گویی علی اصغر(ع) است

 

زآنکه سیمینه گـلـویـش از همه نازکتر است

هیچگه کودک کشی را فـخر نبود در جهان

 

این چنین کو کرد درجور و شرارت هم سراست

کودک ششه ماهه یی کو ناتوان است در دفاع

 

کـی سـزوار آ نـسان ، تـیغ تـیـز و خنجر است

می زده از تشنگی لـه لـه ، عـد و بـد با خبر

 

همچنان نظاره گر اورا دهان چون آذراست

غنچهء لب تشنه رااز جرعه ای کردی دریغ؟

 

تیرتیزش چون نهی چون خود به حال پرپراست

آخرای نامردمان این طفل مهمان شما است

 

اکرمواالضیف جمله ای کز گفته ء پیغمبراست

لـعـن بـادا بر شما! ای شوم بختان شقی

 

هـمچنین بـر بـا نی وآنکـو امیرلشکر است

نیست جایز ذبح حیوان جنب حیوا نی د گر

 

این چه ذبحی از مقابل خواهرش هم ناظر است

کودکی بی جنگ کشتن کـی همی باشدهنر

 

نی سلاح و نی زره حتی ورا اندر براست

بـرشما جمله ملا ئک بـا غلاظند و شـداد

 

زشت کشتی از شما نـزد خدای اکبراست

من ندانم این همه بیداد ازچه در جهان

 

جـاری بـر آ ل نبی و خاندان حیدر است؟

بـرفلاکت گشته است تـاریخ از سوی بشر

 

آ نچه رااز بـهـر ما باقی اندر دفتر است

در منای عشق یک باب الحوائج ای شگفت

 

شـیرخـواری ازحسین(ع)در پیشگاه داوراست

بر محمد(ص)این حسین(ع)مانده است تنها یادگار

 

تشنه شش ماهه اش اینک چوپوراختر است

آمده است گویی ندایی ، از دل عرش: کای حسین (ع)

 

کاندرآن هنگامه ای چونان که فوق محشراست

غم مخورهرگز زبی شیری پورت ،ای حسین(ع)

 

از سوی دادار، اورا دایه های بر تراست

(عبد)منگر کودک است این که یا نامش اصغر(ع)است

 

گــربخواهـد اهــل عـا لـم را ، هـمـو خـواهـشگراست

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

كار سقائى

اى حرمت قبله حاجات ما               ياد تو تسبيح و مناجات ما

تاج شهيدان همه عالمى               دست على، ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق               ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسين               داده سر و دست براه حسين

عم امام و اخ و ابن امام               حضرت عباس عليه السلام

اى علم كفر نگون ساخته               پرچم اسلام برافراخته

مكتب تو مكتب عشق و وفاست               درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده، آب شده، سوخته               روح ادب را، ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات               موج زند اشك به چشم فرات

ياد حسين و لب عطشان او               و آن لب خشكيده طفلان او

ساقى كوثر پدرت مرتضى است               كار تو سقائى كرب و بلاست

هر كه به دردى بغمى شد دوچار               گويد اگر يكصد و سى و سه بار

اى علم افراشته در عالمين               اكشف يا كاشف كرب الحسين(1)

از كرم و لطف جوابش دهى‏               تشنه اگر آمده آبش دهى

چون نهم ماه محرم رسيد               كار بدانجا كه تو دانى كشيد

از عقب خيمه صدر جهان               شاه فلك جاه ملك آشيان

شمر به آواز ترا زد صدا               گفت كجايند، بنو اختنا(2)

تا برهانند ز هنگامه‏ات               داد نشان خط امان نامه‏ات

رنگ پريد از رخ زيباى تو               لرزه بيفتاد بر اعضاى تو

من به امان باشم و جان جهان               از دم شمشير و سنان بى امان

دست تو نگرفت امان نامه را               تا كه شد از پيكر پاكت جدا

مزد تو زين سوختن و ساختن               دست سپر كردن و سر باختن

دست تو شد دست شه لافتى               خط تو شد خط امام خدا

چار امامى كه ترا ديده‏اند               دست علم گير تو بوسيده‏اند

طفل بدى، مادر والاگهر               برد ترا ساحت قدس پدر

چشم خداوند چو دست تو ديد               بوسه زد و اشك ز چشمش چكيد

با لب آغشته بزهر جفا               بوسه به دست تو بزد مجتبى

ديد چون در كرب و بلا شاهدين               دست تو افتاد به روى زمين

خم شد و بگذاشت سر ديده‏اش               بوسه بزد با لب خشكيده‏اش

حضرت سجاد هم آن دست پاك               بوسه زد و كرد نهان زير خاك‏

مطلع شعبان همايون اثر               بر ادب تست دليلى دگر

سوم اين ماه چو نور اميد               شعشعه صبح حسينى دميد

چارم اين مه كه پر از عطر و بوست               نوبت ميلاد علمدار اوست

شد بهم آميخته از مشرقين               نور ابوالفضل و شعاع حسين

اى به فداى سر و جان و تنت               وين ادب آمدن و رفتنت

وقت ولادت قدمى پشت سر               وقت شهادت قدمى بيشتر

مدح تو اين بس كه شه ملك جان               شاه شهيدان و امام زمان

گفت به تو گوهر والا نژاد               جان برادر به فداى تو باد

شه چو بقربان برادر رود               كيست «رياضى» كه فدايت شود؟

سيد محمد على رياضى يزدى‏


(1) يعنى: اندوه مرا بر طرف كن اى بردارنده اندوه از سيماى حسين (ع). 
(2) يعنى: كجايند خواهر زادگان من. 
آئينه ايثار، ص 147 - 143.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 

تركيب بندبا كاروان نيزه

علي‌رضا قزوه



بند اول

 
مي‌آيم از رهي كه خطرها در او گم است 
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است 

از لا به لاي آتش و خون جمع كرده‌ام 
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است 

دردي كشيده‌ام كه دلم داغ‌دار اوست 
داغي چشيده‌ام كه جگرها در او گم است 

با تشنگان چشمه احلي من العسل 
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است 

اين سرخي غروب كه هم‌رنگ آتش است 
توفان كربلاست كه سرها در او گم است 

ياقوت و دُر‏‎‎‎ صيرفيان را رها كنيد 
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است 

هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند 
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است 

هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند 
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است 

باران نيزه بود و سر شه‌سوارها 
جز تشنگي نكرد علاج خمارها 

بند دوم

 
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر 
نشنيد كس مصيبت از اين جان‌گدازتر 

صبحي دميد از شب عاصي سياه‌تر 
وز پي شبي ز روز قيامت درازتر 

بر نيزه‌ها تلاوت خورشيد، ديدني‌ست 
قرآن كسي شنيده از اين دل‌نوازتر؟ 

قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من 
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر 

عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان 
من بي‌نيازم از همه، تو بي‌نيازتر 

قنداق اصغر است مرا تير آخرين 
در عاشقي نبوده ز من پاك‌بازتر 

با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد 
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد 

بند سوم

 
فرصت دهيد گريه كند بي‌صدا، فرات 
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات 

گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا 
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات 

با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد 
در بر گرفته مويه‌كنان مشك را فرات 

چشم فرات در ره او اشك بود و اشك 
زان گونه اشك‌ها كه مرا هست با فرات 

حالي به داغ تازه‌ي خود گريه مي‌كني 
تا مي‌رسي به مرقد عباس، يا فرات 

از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود 
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات 

از طفل آب، خجلت بسيار مي‌كشم 
آن يوسفم كه ناز خريدار مي‌كشم 

بند چهارم


بعد از شما به سايه‌ي ما تير مي‌زدند 
زخم زبان به بغض گلوگير مي‌زدند 

پيشاني تمامي‌شان داغ سجده داشت 
آنان كه خيمه‌گاه مرا تير مي‌زدند 

اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر 
ديروز در ركاب تو شمشير مي‌زدند 

غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار 
آتش به جان كودك بي‌شير مي‌زدند 

ماندند در بطالت اعمال حج‌شان 
محرم نگشته تيغ به تقصير مي‌زدند 

در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان 
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي‌زدند 

هم روز و شب به گرد تو بودند سينه‌زن 
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي‌زدند 

از حلق‌هاي تشنه، صداي اذان رسيد 
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد 

بند پنجم


كو خيزران كه قافيه‌اش با دهان كنند 
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند 

از من به كاتبان كتاب خدا بگو 
تا مشق گريه را به ني خيزران كنند 

بگذار بي‌شمار بميرم به پاي يار 
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند 

پيداست منظري كه در آن روز انتقام 
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان كنند 

يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهي‌ست 
بي‌توشه‌اند و همرهي كاروان كنند 

با مهر من، غريب نمانند روز مرگ 
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند 

با پاي سر، ‌تمامي شب،‌ راه آمدم 
تنهايي‌ام نبود، كه با ماه آمدم 

بند ششم

 
اي زلف خون فشان توام ليله‌البرات 
وقت نماز شب شده، حي علي‌الصلات 

از منظر بلند، ببين صف كشيده‌اند 
پشت سرت تمامي ذرات كائنات 

خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق 
از مشك‌هاي تشنه وضو مي‌كند، فرات 

طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟ 
خاك تو نوح حادثه را مي‌دهد نجات! 

بين دو نهر، خضر شهادت به جست‌وجوست 
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه‌ي حيات 

ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست 
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات 

عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا 
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا 

بند هفتم


از دست رفته دين شما، دين بياوريد! 
خيزيد، مرهم از پي تسكين بياوريد! 

دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش 
دستي خداي گونه‌تر از اين بياوريد! 

وقت غروب آمده، سرهاي تشنه را 
از نيزه‌هاي بر شده، پايين بياوريد 

امشب براي خاطر طفل سه ساله‌ام 
يك سينه ريز، خوشه‌ي پروين بياوريد! 

گودال، تيغ كند، سنان‌هاي بي‌شمار 
يك ريگ‌زار، سفره‌ي چرمين بياوريد! 

سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي‌ست! 
فالي زنيد و سوره‌ي ياسين بياوريد! 

خاتم سوي مدينه بگو بي‌نگين برند! 
دست بريده، جانب ام‌البنين برند! 

بند هشتم


خون مي‌رود هنوز ز چشم تر شما 
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما 

آن زخم‌هاي شعله فشان، هفت اخترند 
يا زخم‌هاي نعش علي اكبر شما؟ 

آن كهكشان شعله‌ور راه شيري است 
يا روشنان خون علي اصغر شما؟ 

ديوان كوفه از پي تاراج آمدند 
گم شد نگين آبي انگشتر شما 

از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا 
گل داد(نور) و (واقعه) در حنجر شما 

با زخم خويش، بوسه به محراب مي‌زديد 
زان پيش‌تر كه نيزه شود منبر شما 

گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي‌كني 
بر نيزه،‌ شرح سوره‌ي احزاب مي‌كني 

بند نهم


در مشك تشنه، جرعه‌ي آبي هنوز هست 
اما به خيمه‌ها برسد با كدام دست؟ 

برخاست با تلاوت خون،‌ بانگ يا اخا 
وقتي «كنار درك تو، كوه از كمر شكست» 

تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت 
سنگي زدند و كوزه‌ي لب تشنگان شكست! 

شد شعله‌هاي العطش تشنگان، بلند 
باران تير آمد و بر چشم‌ها نشست 

تا گوش دل شنيد، صداي (الست) دوست 
سر شد (بلي)‌ي تشنه لبان مي الست 

ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد 
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست 

باران مي‌گرفت و سبوها كه پر شدند 
در موج تشنگي، چه صدف‌ها كه دُر شدند 

بند دهم


باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟ 
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟ 

آوازه‌ي شفاعت ما، رستخيز شد 
در ما قيامتي‌ست، به محشر چه حاجت است؟ 

كي اعتنا به نيزه و شمشير مي‌كنيم؟ 
ما كشته‌ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟‌ 

بي‌سر دوباره مي‌گذريم از پل صراط 
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟ 

بسيار آمدند و فراوان، نيامدند 
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟‌ 

بنشين به پاي منبر من، ‌نوحه‌خوان، ‌بخوان! 
تا نيزه‌ها به پاست، ‌به منبر چه حاجت است؟ 

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم 
راز غدير گويم و شرح فدك كنم 

بند يازدهم


از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده‌ست 
وز حلق تشنه، سوره‌ي قرآن بر آمده‌ست 

موج تنور پيرزني نيست اين خروش 
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده‌ست 

اين كاروان تشنه،‌ ز هر جا گذشته است 
صد جويبار، چشمه‌ي حيوان بر آمده‌ست 

باور نمي‌كني اگر از خيزران بپرس 
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست 

انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ 
انگشتري ز دست شهيدان در آمده‌ست 

راه حجاز مي‌گذرد از دل عراق 
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده‌ست 

چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم 
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم 

بند دوازدهم


گودال قتل‌گاه، پر از بوي سيب بود 
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود 

سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ 
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود! 

مولا نوشته بود: بيا اي حبيب ما 
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود 

مولا نوشته بود: بيا، ‌دير مي‌شود 
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود 

مكتوب مي‌رسيد فراوان، ولي دريغ 
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود 

اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه‌اش 
اما حبيب، جوهرش «امن يجيب» بود 

يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود 
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود 

بند سيزدهم


تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه 
آن يوسفي كه تشنه برون آمدي زچاه 

جسم تو در عراق و سرت ره‌سپار شام 
برگشته‌اي و مي‌نگري سوي قتل‌گاه 

امشب، شبي‌ست از همه شب‌ها سياه‌تر 
تنها تر از هميشه‌ام اي شاه بي‌سپاه 

با طعن نيزه‌ها به اسيري نمي‌رويم 
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه! 

امشب به نوحه خواني‌ات از هوش رفته‌ام 
از تار واي وايم و از پود آه آه 

بگذار شام، جامه‌ي شادي به تن كند 
شب با غم تو كرده به تن، جامه‌ي سياه! 

بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب 
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب 

بند چهاردهم


قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام 
قربان آن مي يي كه دهندش علي‌الدوام 

قربان آن پري كه رساند تو را به عرش 
قربان آن سري كه سجودش شود قيام 

هنگامه‌ي برون شدن از خويش، چون حسين(ع) 
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام 

اين خطٌي از حكايت مستان كربلاست : 
ساقي فتاد ، باده نگون شد ، شكست جام ! 

تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما 
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام 

اشكم تمام گشت و نشد گريه‌ام خموش 
مجلس به سر رسيد و نشد روضه‌ام تمام 

با كاروان نيزه به دنبال، مي‌روم 
در منزل نخست تو از حال مي‌روم 

تمام شد در شب دوازدهم محرم سال 1423 هجري

برابر با دوازدهم فروردين ماه 1381 شمسي


منبع: لوح، پايگاه اطلاع رساني فرهنگ و ادب 

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 حقيقت عشق

حميد مصطفي زاده
جانباز دفاع مقدس



دوست دارم با قلم، پر، وا كنم
با سرشك خامه‌ام غوغا كنم

پر كشم تا اوج عرض كبريا
جويم اسرار نهان عشق را

اوج گيرم بر فراز قاف عشق
تا بيابم معني شفاف عشق

شورها برپا كنم با نام او
گويم از آغاز و از انجام او

عشق را ديدم به دام واژه‌ها
از حقيقت دور و از واقع رها

عشق را هركس به نوعي شرح كرد
هيئتي تازه ز عاشق طرح كرد

عشق را هركس به يك عنوان ستود
ديگري معناي دلخواهش نمود

هيچ‌كس اما نشد دمساز عشق
ماند اندر پرده پنهان راز عشق

عشق از معناي اصلي گشت دور
گشت بازارش از اين رو سوت و كور

عشق سر تا پا مجازي گشته است
پاك گوي واژه بازي گشته است

با تمام سعي و عزم و اهتمام
معني عشق آخر آمد ناتمام

عشق را مفهوم پنهان ماند باز
باز هم شد قسمت ما سوز و ساز

عقل حيران ماند در معناي عشق
فهم هم جا ماند در پهناي عشق

ناگهان در اوج يأس و اضطراب
يافتم خضر رهي پا در ركاب

جستم از او راستين معناي عشق
رمز و راز مستي از صهباي عشق

گفت، رو، خود درد خود را چاره كن
بند و زنجير تعلق پاره كن

بايد از قيد علائق وارهي
جان و سر در مسلخ ليلا نهي

كس به اين معنا تواند دست يافت
كاندر اين ره با براق جان شتافت

بگسل اين زنجيرهاي عافيت
بگذر از مرز خود و خود خواهيت

رو به دشت كربلا اي نور عين
معني اين واژه را جوي از حسين

عشق را از عاشقان بايست جست
واندر اين ره بايد از جان دست شست

راه اقليم جنون در پيش گير
صبر و ايمان زاده راه خويش گير

تو، قدم در راه نه پروا مكن
پرسش از كيف و كم دريا مكن

ناگهان هشيار گشتم زآن سخن
هجرت آغازيدم از زندان تن

تاختم بي‌واهمه تا كربلا
ره سپردم تا سپهر اعتلا

ناگهان در ساحل درياي عشق
شد نمايان قامت رعناي عشق

ديدم آنجا عشق را من آشكار
واقعي، اصلي، حقيقي، ماندگار

ديدم آنجا جلوه‌گاه عشق را
يافتم من شاهراه عشق را

ديدم آنجا عاشقان را بي‌نقاب
ماه و انجم در طواف آفتاب

ديدم آنجا عاشقي گل كرده بود
عشق جاري بود آنجا رود رود

ديدم آنجا كعبه مقصود را
وعده‌گاه شاهد و مشهود را

ديدم آنجا قبله توحيد را
بر سر ني من سر خورشيد را

عشقبازي بي‌سر و بي‌پيرهن
روي خاك افتاده بي‌غسل و كفن

او كه از جام بلا سرمست بود
غرق خون شعر هدايت مي‌سرود

او كه عشق و عاشقي مديون اوست
او كه مردي وامدار خون اوست

رازهاي عشق را افشا نمود
عشق را با خون خود معنا نمود

روي ني قرآن تلاوت مي‌نمود
عشق عريان را روايت مي‌نمود

بار ديگر ديدم آنجا ماه عشق
ساقي لب تشنه درگاه عشق

ديدم آنجا تك سواري بي‌براق
ماه مهر آوازه‌اي را در محاق

در محاق فتنه رخشان بود باز
صورتش چون ماه تابان بود باز

عشقبازي سرو قامت، ماه رو
آنكه عالم دارد از او آبرو

او كه آئين وفا مرهون اوست
خسروان، فرهادها، مجنون اوست

او كه شعر عشق را با خون سرود
خيمه‌هاي عشق را هم بود عمود

دست‌هايش گرچه بود از تن جدا
باز مي‌غرّيد مثل شيرها

باز بود او محرم اسرار عشق
باز هم او بود پرچمدار عشق

او علم افراشت با دندان خويش
مشك را برداشت او با جان خويش

مشك شد سوراخ و او هم غرق خون
شد علم هم مثل صاحب سرنگون

تا عمودي آهنينش زد عدو
جلوه‌گر شد عشق در چشمان او

جاي آب از چشم او خون مي‌چكيد
باز از طفلان خجالت مي‌كشيد

ديدم آن دم آشكارا راز عشق
ابتلا آمد پر پرواز عشق

ديدم عريان عشق را در كربلا
قبله‌گاه عاشقان مبتلا

ديدم اصلاً عشق يعني ابتلا
عشق يعني يكه تازي در بلا

عشق يعني كربلايي داغ و غم
مشهدي پر سنگلاخ و پيچ و خم

عشق يعني آفتابي روي ني
بر لب مقراض كين گيسوي وي

عشق يعني يك غريب آشنا
مسلمي در كوفه‌اي جورو جفا

عشق يعني، تشنه كامي، در فرات
عشق يعني يك غدير آب حيات

عشق يعني تشنگي در شط آب
ماهتابي شرمگين از آفتاب

عشق يعني اكبري آشفته مو
كاكلي خونين ز بيداد عدو

عشق يعني اصغري غلطان به خون
پاره حنجر، جامه خون، قنداقه خون

عشق يعني شير خواري ماه‌وش
پايكوبان از تب و سوز عطش

عشق يعني خواهري شوريده سر
از غم هجر برادر خون جگر

عشق يعني زينبي بي‌خانمان
در نماز شب، نشسته، قد كمان

عشق يعني خيمه‌گاهي سوخته
كودكي با دامني افروخته

عشق يعني گلشني پرپر شده
خيمه‌هايي تل خاكستر شده

عشق يعني سوز دل‌هاي رباب
در رثاي اصغري عطشان آب

عشق يعني يك بيابان التهاب
كودكاني از عطش در پيچ و تاب

عشق يعني يك نيستان ناي ني
جابري، با آه و واويلاي ني

عشق يعني اربعيني داغ و درد
نوگلي بي‌ باغبانش زرد زرد

عشق يعني ليلي‌اي مجنون شده
از جفاي اهرمن دلخون شده

عشق يعني ناله ام‌البنين
از غم عون و ابالفضلش غمين

عشق يعني مادري آسيمه سر
در فراق فضل و جعفر ديده تر

عشق يعني داغ دل، داغ جگر
يعني يك ام‌البنين بي پسر

عشق يعني طاعت محض خدا
اقتدا بر احمد و آل عبا

عشق يعني، بيدلي، دلدادگي
تا بهار وصل در آمادگي
 

 

 

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 مثنوي عاشورا

 آيت‌الله وحيد خراساني



روز عاشوراست يا صبح ازل؟ 
مشرق‌الانوار وجه لم يزل 

مطلع‌الفجر شب قدر وجود 
شد برون از پرده هر سرّي كه بود 

دوش سر خيل رسالت بي رداست 
چون عزاي خامس آل عباست 

من چه گويم بارالها روز كيست 
آن قدر گويم كه روز آن كسي است 

كه خريدار متاع او خداست 
خون او را خود خدايش خونبهاست 

درج عصمت گوهرش را پروريد 
حق در آن تن روح قدسي را دميد 

شير نوشيد از زبان مصطفي 
پرورش دادش دو دست مرتضي 

مهد جنبانش بود روح الامين 
رفت در گهواره تا خلد برين 

روز اول پر گشود او تا فلك 
بال و پر بگرفت از فرش ملك 

روز آخر در گذشت از ماسوي 
رفت با سر تا حريم كبريا 

از همه كون و مكان دامن كشيد 
خود خدا داند كجا او آرميد 

تشنه‌لب جان داد بر شطّ فرات 
خاك درگاهش بشد آب حيات 

كاروان‌سالار عشّاق خدا است 
در صراط الله مصباح‌الهدي است 

عرش اعلي منزل آب و گلش 
تا كجا رفته دگر جان و دلش 

هست دست عالمي بر دامنش 
ماه و پروين خوشه‌چين خرمنش 

قطب هستي نقطه خال لبش 
گردن گردون اسير زينبش 

در سپهر معرفت شمس‌الضحي است 
در مدار بندگي بدر الدجي است 

كشتي طوفان گرداب بلا است 
شاهد محشر شهيد كربلا است 

عقل حيران، عشق سرگردان كه كيست 
آنكه نام او حسين بن علي است 

پرده خيمه چو افكند از جمال 
وجه حق برداشت سبحان جلال 

سوره توحيد يزدان شد برون 
قل تعالي الله «عمّا يشركون» 

آفتابي ز آسمان آواره گشت 
چرخ عصمت آن زمان بيچاره گشت 

ناگهان عقد ثريا را گسيخت 
پيش پايش هر چه اختر داشت ريخت 

آه طفلان گشت سدّ راه شاه 
حلقه زد چون هاله گرد روي ماه 

نوگلان در پيش آن عاليجناب 
ريختند از نرگس چشمان گلاب 

كاي پدر شايد ز ما رنجيده‌اي 
بس كه بانگ العطش بشنيده‌اي 

هين مرو بابا فدايت جان ما 
پا بنه بر ديده گريان ما 

اشك و آه جمله را با اين كلام 
داد پاسخ كه عليكن السلام 

چون وداع شاه با زينب رسيد 
محشري اندر حرم آمد پديد 

زينب اي اعجوبه صبر و ظفر 
دخت ردّ الشمسي و شقّ القمر 
اي بلند اختر چكيده عقل و دين 
دخت زهرا و اميرالمؤمنين 

ني فقط شمس و قمر را دختري 
بلكه ناموس خداي اكبري 

روي‌ زانوي نبي‌ بنشسته‌اي 
اندر آغوش علي‌ پرورده‌اي 

زين اَب هستي‌ اگر در خانه‌اي 
گنج حقي گرچه در ويرانه‌اي 

همدم و همراه سلطان وجود 
با امين‌الله در غيب و شهود 

آمد آندم راه را بر شه ببست 
سوز آهش قلب عالم را شكست 

مهلتي اي‌ زينت عرش برين 
جز تو سبطي نيست بر روي زمين 

اي‌ تو تنها يادگار جدّ من 
مي‌ رود با رفتن تو پنج تن 

مهلتي اي شمع جمع اولين 
وي‌ ز تو روشن چراغ آخرين 

مي‌‌روي آهسته تر مركب بران 
مي‌‌رود با رفتنت جان از جهان 

گفتني‌ها را به خواهر شاه گفت 
زان مسيحا دم گل زهرا شكفت 

با زبان حال با بنت رسول 
گفت اي‌ پرورده دست بتول 

هان نپنداري‌ كه پايان يافت راه 
راه ما را منتهي باشد اله 

رفتم و هستي تو مير كاروان 
اين امانت را به جدّ من رسان 

پاسداري كن پس از من از حريم 
خود نگهداري كن از دُر يتيم 

غنچه نشكفته باغ مرا 
كن تو با خار مغيلان آشنا 

اين يتيمان را كجا آرامش است 
مشعل شام غريبان آتش است 

روز پيك حق تو در بازار باش 
شب پرستار تن بيمار باش 

دختر رنجور اگر بيدار شد 
خواب ديد و تشنه ديدار شد 

چون به ديدارم سپارد جان پاك 
در خرابه گنج را بسپر به خاك 

هر كجا باشي دلم همراه توست 
اين سر خونين چراغ راه توست 

زان سفر چون ديد نبود چاره‌اي 
رفت زينب جانب گهواره‌اي 

شيرخوار آورد آندم در برش 
تا كه قرآن را بگيرد بر سرش 

چون كلام‌الله را بر سر گرفت 
سرور دين افسر از اصغر گرفت 

طفلي افسرده دل و خشكيده لب 
بر سر دست پدر در تاب و تب 

خواست تا بوسد لب خشك پسر 
تير كين بوسيد حلقش زودتر 

شه رخ از خون پسر گلگون نمود 
چهره خورشيد غرق خون نمود 

ارغواني رخ ز داغ اكبرش 
لاله‌گون گشتي ز خون اصغرش 

نازمت اي برده از عالم سبق 
خون تو شد آبروي وجه حق 

پس به سوي آسمان آن خون بريخت 
رشته صبر ملائك را گسيخت 

غنچه نشكفه‌اي پژمرده گشت 
قلب عالم از غمش افسرده گشت 

بر ذبيح عشق خواند آن دم نماز 
عقل حيران شد از آن راز و نياز 

با نمازي كه بر آن پيكر گذاشت 
پرده‌هاي عرش را از هم شكافت 

بانگ تكبيرش بر آن گلگون پسر 
زد به جان عالم امكان شرر 

گنج هستي را به زير خاك كرد 
خاك را تاج سر افلاك كرد 

گلشن خلقت از اين غنچه شكفت 
راز هستي را عيان كرد و نهفت 

دل نمي‌‌كند از كنار تربتش 
تا خطاب «دع» بشد از حضرتش 

پس ز جا برخاست بر زين زد قدم 
با قدر گفتا قضا جف القلم 

شاه چون بر پشت مركب جا گرفت 
عرش بر كرسي زين مأوي گرفت 

ذو الجناح آندم براق راه شد 
ذو الجناحين از دو پاي شاه شد 

از دو زانوي شه دين پر گرفت 
شهپر روح‌القدس دربر گرفت 

طاير توحيد در پرواز شد 
شهسوار عشق ميدان‌تاز شد 

كرد عزم شهريار آن شهريار 
گشت صحرا از قدومش لاله‌زار 

فرش زير پاي شه رخسار حور 
بر سر شه افسر الله نور 

مهر تابان از جمال او خجل 
عقل فعال از كمالش منفعل 

نور حق را شمع رخسارش مثل 
طلعتش آئينه صبح ازل 

ملك امكان خطّه فرمان او 
گوي چرخ اندر خم چوگان او 

محو شد در پرتو او هر چه بود 
همچو ماهيات در نور وجود 

انبياء و مرسلين در هر طرف 
بهر ياريش دل و جان روي‌ كف 

پيش روي وي‌ ملائك سر به دست 
ليك او سرگرم سوداي الست 

پيك نصرت آمد و دادش جواب 
هين مشو بين من و ربم حجاب 

چون خريدار ولاي‌ او شدم 
عاشق كرب و بلاي‌ او شدم 

شه سوار و زينبش اندر ركاب 
چون مهي تحت‌الشعاع آفتاب 

او چو شمع و خواهرش پروانه بود 
هر دو را از سوختن پروا نبود 

ديد چون خالي است جاي‌ مادرش 
جاي‌ مادر خواست بوسد حنجرش 

بوسه زد چون بر گلوي خشك شاه 
گشت هم آغوش آندم مهر و ماه 

بر گلوي خشك شاه چون لب نهاد 
آتشي اندر دل زينب فتاد 

كاين گلو را مصطفي بوسيده است 
مرتضي آن را چو گل بوييده است 

چشمه جوشان عشق ذات هوست 
پس چرا خشكيده يا رب اين گلوست 

پس ببوسيد و به ميدان شد روان 
سنگباران شد تن جان جهان 

سنگ كين چون بر جبين شه نشست 
حق نما آئينه‌اي درهم شكست 

روز شد بر اهل عالم شام تار 
منكسف شد شمس در نصف‌النهار 

در حجاب خون نهان شد ماهتاب 
از خسوف ماه بگرفت آفتاب 

دامنش را بر كشيد و ناگهان 
گشت سرّ مستتر حق عيان 

سينه‌اي كو مخزن توحيد بود 
برتر از ترسيم و از تحديد بود 

سينه يا گنجينه گنج وجود 
رازدار عالم غيب و شهود 

مظهر اعلاي ستار العيوب 
پرده دار حضرت غيب الغيوب 

قلب عالم اندر او بگرفته جا 
وه چه قلبي خانه ذات خدا 

دل مگو جان جهان در او نهان 
دل مگو نور خدا از او عيان 

دل مگو گنجينه علم و يقين 
مخزن اسرار رب‌العالمين 

ناگهان تيري برون شد از كمان 
خورد بر قلب شه كون و مكان 

منهدم شد قبله كروبيان 
گشت ويران كعبه لاهوتيان 

خون ز قلب عالم امكان چو ريخت 
ناگهان شيرازه قرآن گسيخت 

خون دل را چون به گردون برفشاند 
عالم و آدم به خاك غم نشاند 

بر ملائك شد عيان سر سجود 
كاين چنين گوهر به كان خاك بود؟ 

في‌ سبيل‌الله خونش را بداد 
افسر ثاراللهي بر سر نهاد 

زينت خلد برين شد خون او 
خون مگو، نقش و نگار عرش هو 

پس به حال سجده بر خاك اوفتاد 
تربتش شد خارق سبع‌الشداد 

شد جگر تفديده از سوز عطش 
رفته نور از چشم و خشكيده لبش 

شرحه‌شرحه دل ز داغ دلبران 
قطعه‌قطعه تن ز شمشير و سنان 

بود بسم‌الله و بالله ورد او 
در هياهو خلق و او در ذكر هو 

واي از آن ساعت كه او در قتلگاه 
جان بداد و ديده‌ها بر خيمه‌گاه 

پيش چشمش عترت دور از وطن 
از قفا مي‌شد جدا سر از بدن 

عرش مي‌‌لرزيد و كرسي مي‌تپيد 
از فلك در ماتمش خون مي‌‌چكيد 

بود تسليماً لامرك بر لبش 
يا غياث المستغيثين مطلبش 

ارجعي‌ بشنيد آن دم از خدا 
با لب خندان سر از تن شد جدا 

سر مگو، سرّ‌ خدا در آن نهان 
تن مگو، روح خدا در آن روان 

آن خداوندي كه او را آفريد 
قبض روحش كرد و جانش را خريد 

مطمئن نفسي به حق پيوست و رفت 
او طلسم خلق را بشكست و رفت 

شد غبار آلود روي عقل كل 
مو پريشان جامع الشمل رُسل 

پا برهنه، پايه كون و مكان 
سر برهنه، سرور پيغمبران 

خون بجوشيد از زمين و آسمان 
غرق ماتم شد جهان بيكران 

انبياء سرگشته در آن سرزمين 
گوئيا گم گشته از خاتم نگين 

اولياء‌ بر سينه و بر سر زنان 
بارالها كو نشان بي‌نشان 

اندر آن غوغا و در آن شور و شين 
گفت زينب ناگهان هذا حسين 

بانگ يا جدّا چو از دل بركشيد 
قلب عقل كل ز آه او تپيد 

رو به جدش كرد و گفت اينجا نگر 
كاين حسين توست در خون غوطه‌ور 
آنكه روي‌ سينه پروردي به ناز 
بر سر دوشت نشاندي در نماز 

اين تو و اين غرقه در خون پيكرش 
مي‌‌روم شايد كنم پيدا سرش 

يوسف زهراست اندر كنج چاه 
يا ذبيح الله اندر قتلگاه؟ 

گوي سبقت برد اندر روزگار 
كنز مخفي شد به دستش آشكار 

گفت يا رب اين عمل از ما پذير 
در ره تو او شهيد و من اسير 

زان شهادت، حق و عدل آباد شد 
زين اسارت، عقل و دين آزاد شد 

شرح اين ماتم نگنجد در بيان 
هم قلم بشكست و هم كل‌اللّسان 

ما يري، ما لا يري، بر او گريست 
جن و انس، ارض و سماء، بر او گريست 

تا صف محشر عزاي او بپاست 
در قيامت خون او مشكل‌گشاست 

همچو قرآن خاك قبر او شفاست 
سجده گاه انبياء‌ و اوصياست 

چون نباشد بين او با حق حجاب 
شد دعا در قبه او مستجاب 

كربلاي او چو عرش كبرياست 
زائرش چون زائر ذات خداست 

انبياء‌ در انتظار رخصتند 
قدسيان صف بسته اندر نوبتند 

تا به طوف مرقدش نائل شوند 
در جوار او به حق واصل شوند 

تا قيامت زنده باشد نام او 
كل شيء هالك الا وجهه 

لب ببند آخر «وحيد» از گفتگو 
كي بگنجد بحر عشق اندر سبو 
 

 

 

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 مثنوی نی‌نامه

زنده‌یاد قیصر امین‌پور




خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست
 

 

 


 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

گيسوي او تا به خون آلوده شد

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري



كيست حق را و پيمبر را ولي؟ 
آن حسن سيرت، حسين بن علي 

آفتاب آسمان معرفت 
آن محمّد صورت و حيدر صفت 

نُه فلك را تا ابد مخدوم بود 
زان كه او سلطان ده معصوم بود 

قرَّةالعين امام مجتبي 
شاهد زهرا، شهيد كربلا 

تشنه، او را دشنه آغشته به خون 
نيم كشته گشته، سرگشته به خون 

آن چنان سر خود كه بُرَّد بي‌دريغ؟ 
كافتاب از درد آن شد زير ميغ 

گيسوي او تا به خون آلوده شد 
خون گردون از شفق پالوده شد 

كي كنند اين كافران با اين همه 
كو محمّد؟ كو علي؟ كو فاطمه؟ 

صد هزاران جان پاك انبيا 
صف زده بينم به خاك كربلا 

در تموز كربلا، تشنه جگر 
سربريدندنش، چه باشد زين بتر؟ 

با جگر گوش پيمبر اين كنند 
وانگهي دعوي داد و دين كنند! 

كفرم آيد، هر‌كه اين را دين شمرد 
قطع باد از بن، زفاني كاين شمرد 

هركه در رويي چنين آورد تيغ 
لعنتم از حق بدو آيد دريغ 

كاشكي، اي من سگ هندوي او 
كمترين سگ بودمي در كوي او 

يا در آن تشوير، آبي گشتمي 
در جگر او را شرابي گشتمي 
 

 

 

منبع:خبرگزاری فارس





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش اول-پدر و مادر امام حسین

مادر :

 وي آن نهال پاک است از سيده نساء العالمين فاطمه زهرا عليها السلام که خداوند اورا به فضل خويش طاهر گردانيد و او را قرار داد تا از ضلالت، هدايت کند و از تفرقه، به جمع باز آورد... او فاطمه زهراست که اخگري از روح پدر و فيضي از نور او دارد و شعاعهايي از هدايتش که وي محل عنايت و توجه او بود و با هاله اي از بزرگداشت و تقدير دربرش گرفت و دوستيش را بر مسلمين فرض کرد تا جزئي از عقيده و دينشان باشد در حالي که فضيلت و جايگاه عظيمش را در اسلام گسترده ساخت تا الگويي براي زنان امتش باشد. 
پيامبر صلي الله عليه و آله ارزشها و سجايايش را در نشستهاي عمومي و خصوصي و بر روي منبرش، مورد تکريم قرار داد تا مسلمين آن را حفظ کنند و در گفته هايي که راويان اسلام بر آن اجماع دارند، فرمود:
1 - «خداوند براي خشم تو خشمگين مي شود و براي رضاي تو خشنود
مي گردد...» (1) .
2 - «همانا فاطمه پاره تن من است، مرا مي آزارد آنچه وي را بيازارد و مرا به زحمت مي اندازد، آنچه وي را به زحمت اندازد...» (2) .
3 - «فاطمه، سرور زنان جهانيان است...» (3) .
و ديگر اخباري از نشانه هاي شخصيت حضرت زهرا عليها السلام سخن گفته که وي سرمشق اسلام و نمونه والا براي زنان اين امت است که راه را براي آنها روشن مي سازد، در حسن رفتار و عفت و به دنيا آوردن نسلهايي مهذب... و چه عظيم است برکت وي و چه پرفايده است براي اسلام و در عظمت شأن وي، اين کافي است که «دولت عظيم فاطميه» از نام وي ناميده شده و نيز «جامع الأزهر» از نام او مشتق شده است (4) و براي عظمت دولت فاطمي اين بس که با نام زهرا تبرک شده باشد.

به هر حال، رسول اکرم صلي الله عليه و آله از غيب خبر يافت که بضعه طاهره اش همان است که ثمره پاک از ائمه اهل بيت عليهم السلام جانشينان پيامبر، داعيان حق در زمين، آنان که سنگيني بار رسالت را تحمل خواهند کرد و در راه اصلاح اجتماعي از هر کوشش و سختي رنج خواهند برد، از وي جدا خواهند شد و لذا پيامبر به وي توجهي مبذول داشت و ذرّيه اش را مورد توجه و عنايت قرار داد.

پدر :

وي ثمره علي، پيشواي حق و عدالت در زمين، برادر پيامبر صلي الله عليه و آله و دروازه علم آن حضرت است، کسي که نسبت به وي به منزله هارون از موسي بود و نخستين کسي که به خدا ايمان آورد و پيامبرش را تصديق کرد. سنگيني بار جهاد مقدس را از نخستين فجر دعوت اسلامي بر دوش گرفت و در مواضع هولناک فرورفت و با نيروهاي شرک و الحاد، درگير نبردي هراس انگيز و تنگاتنگ شد تا اينکه اين دين، پاي گرفت با ساعدي قوي از جهاد و کوششهايش، خداوند وي را به هر مکرمتي گرامي داشت و به هر فضيلتي مخصوص گردانيد، وي پدر ائمه طاهرين است که سرچشمه هاي حکمت و نور را در زمين منفجر ساختند.

 

پاورقي :

(1) مستدرک صحيحين 154:3. تهذيب التهذيب 441:12. کنز العمال 674:13 و 111:12. اسد الغابة 522:5. ميزان الاعتدال 535:1. ذخائر العقبي، ص39. 
(2) ترمذي، صحيح 656:5. احمد بن حنبل، مسند 571:4 و در صحيح ترمذي است که آن حضرت صلي الله عليه و آله فرمود: «اما دخترم - يعني فاطمه - پاره تن من است، مرا مي رنجاند آنچه او را برنجاند و مرا مي آزارد آنچه وي را بيازارد». و در کنز العمال 111:12 فرمود: «اما فاطمه، شاخه اي از من مي باشد، مرا شادمان مي کند هرچه وي را شاد سازد و به خشم مي آورد مرا آنچه او را خشمگين نمايد». 
(3) اسد الغابة 522:5 و در مسند احمد بن حنبل 112:6 فرمود: «فاطمه سرور زنان اين امت است يا زنان جهانيان». و در صحيح بخاري در کتاب بدء الخلق آمده: «آيا راضي نيستي که سرور زنان اهل بهشت يا زنان عالميان باشي؟». 
(4) نساء لهن في التاريخ الاسلامي نصيب، ص48.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش دوم-قبل از ولادت و تعبیر یک خواب

نوزاد نخست

درخت نبوت و شجره امامت، ذرّيّه طاهره اي را چون شاخه هايي از خود جدا کرد که امتداد رسالت پس از حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله مي باشد. نخستين نوزاد، ابو محمد زکي بود که جان پيامبر صلي الله عليه و آله از شادي وي لبريز شد، پس توجه به وي را آغاز کرد و او را با نمونه ها و کرامتهاي نفسانيش تغذيه مي کرد، کرامتهايي که بازتابش سراسر جهان را در برگرفته است. (1) .
تنها روزهاي اندکي که بعضي مورخان آنهارا 52 روز (2) نوشته اند، سپري شد، سيده زنان، حمل جديدي را داشت که حضرت رسول صلي الله عليه و آله و ديگر مسلمانان بابي صبري منتظر بودند در حالي که همه اميدوار و آرزومند بودند که خداوند آن ستاره را با ستاره اي ديگر همراه سازد تا آسمان امت اسلامي را روشن سازند و امتدادي براي حيات رهايي بخش عظيم باشند.


رؤياي ام الفضل

سيده ام الفضل دختر حارث (3) ، رؤياي عجيبي را ديد که تعبير آن را متوجه نشد. پس به سوي رسول خدا صلي الله عليه و آله شتافت و به آن حضرت گفت: «من خواب آشفته اي ديدم که قطعه اي از بدن تو افتاد و در دامن من قرار داده شد».
پيامبر صلي الله عليه و آله هراس وي را بر طرف ساخت و او را مژده خير داد و فرمود:
«خير ديده اي! ان شاء اللَّه، فاطمه پسري به دنيا مي آورد و در دامن تو قرار مي گيرد...».
روزها به سرعت گذشت و فاطمه سرور زنان، حسين را به دنيا آورد و او در دامن ام الفضل بود به همان گونه که پيامبر صلي الله عليه و آله خبر داده بود (4) .
پيامبر صلي الله عليه و آله در انتظار طلوع ستاره مولود جديد باقي ماند که زندگي پاره تنش به او درخشان شود، او عزيزترين با قيماندگان نزد وي از پسران دخترانش بود.

 

مولود مبارك

سرور زنان عالميان، نوزاد بزرگوارش را به دنيا آورد که هيچ بانويي از دختران حوّا، نه در عصر نبوت و نه بعد از آن همانند او را نزاييده بود که برکتي عظيم تر و سودي بيشتر از او براي انسانيت داشته باشد. پس پاکتر، طاهرتر و درخشانتر از او نبوده است.
دنيا به وي درخشان شد و انسانيت در همه نسلهايش به وي خوشبخت گرديد. مسلمين به او مفتخر شدند و ياد اين مناسبت را گرامي داشتند و هر سال به آن مفتخر و سرافراز گشتند.
وزارت اوقاف مصر در مسجد حسيني، به همين مناسبت جشني رسمي
 برپا مي کند و اين مناسبت عظيم را گرامي مي دارد همچنانکه در بيشتر مناطق جهان اسلام، مراسمي برپا مي گردد.
در آفاق يثرب، بازتاب اين خبر شادي بخش، پيچيد. امهات مؤمنين و ديگر بانوان از زنان مسلمان به خانه سرور زنان شتافتند و اورا بخاطر فرزند جديدش تبريک گفتند و با وي در سرور و شاديهايش مشارکت نمودند.

 

پاورقي

(1) شرح مفصلي در مورد ولادت امام پاک ابو محمد عليه السلام در کتاب خودمان زندگاني امام حسن‏ عليه السلام 56 - 49: 1 بيان نموده ايم. 
(2) ابن قتيبه، المعارف، ص158.

(3) ام الفضل»: لبابه کبري همسر عباس بن عبدالمطلب، نخستين بانويي است که بعد از حضرت خديجه بنت خويلد در مکه مسلمان شد. وي نزد پيامبر صلي الله عليه و آله جايگاهي داشت و آن حضرت به ديدنش مي رفت و در خانه اش استراحت قيلوله مي نمود. احاديث فراواني را از آن حضرت روايت کرده است. وي براي عباس، فضل، عبداللَّه، عبيداللَّه، قثم، عبدالرحمان و ام حبيب را به دنيا آورد.
«عبداللَّه بن يزيد هلالي» در باره او گفته:
ما ولدت نجيبة من فحل 
بجبل نعلمه أو سهل
کستة من بطن أم الفضل 
أکرم بها من کهلة و کهل
عم النبي المصطفي ذي الفضل 
وخاتم الرسل و خير الرسل
«هيچ بانويي از هيچ مردي در کوه و يا در دشت که ما مي شناسيم، به دنيا نياورد».
«همچون شش فرزندي که از شکم ام فضل بودند، او را گرامي بدار و شويش را».
«که عموي پيامبر مصطفي دارنده فضل و خاتم پيامبران و بهترين رسولان بود».
شرح حال وي در هريک از کتابهاي طبقات کبري 278:8، الاصابة 464:4 و الاستيعاب آمده است. 
(4) مستدرک صحيحين 176:3.و در مسند فردوسي،ام الفضل گفت: «ديدم که گويي اندامي از رسول خدا صلي الله عليه و آله در خانه ام بود، پس از آن دلتنگ شدم و نزد آن حضرت رفتم و موضوع را به وي گفتم.
حضرت فرمود: آري، همان است. پس فاطمه حسين را به دنيا آورد، پس اورا شير دادم تا از شير گرفته شد».
و در تاريخ الخميس 418:1 آمده است که اين خواب پيش از تولد امام حسن عليه السلام بوده است.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش سوم-اندوه و گريستن پيامبر بعد از ولادت

هنگامي که مژده تولد سبط پيامبر اکرم به آن حضرت داده شد، بلا فاصله به خانه بضعه اش فاطمه عليها السلام شتافت، در حالي که قدمهايش را سنگين بر مي داشت و غم و اندوه بر او چيره گشته بود، پس با صدايي گرفته و اندوهناک صدا زد: «اي اسما! پسرم را نزد من بياور».
اسما، وي را به آن حضرت داد. پيامبر اورا در آغوش گرفت و بسيار بر او بوسه زد، در حالي که گريه را سر داده بود. اسما پريشان شد و گفت: «پدر و مادرم فداي تو باد از چه رو مي گريي؟!».
پيامبر صلي الله عليه و آله در حالي که چشمانش از اشک پر بود، به وي پاسخ داد: «بخاطر اين پسرم مي گريم».
حيرت و سرگرداني بر او دست يافته بود و معناي اين پديده و موضوع آن را درک نمي کرد. پس به سخن آمد و گفت: «او هم اکنون به دنيا آمده است».
پيامبر با صدايي از غم و اندوه، بريده به وي پاسخ داد و فرمود: «گروه جفاکار بعد از من او را مي کشند، خداوند شفاعتم را از آنان دور سازد...».




سپس با اندوه برخاست و اسما را محرمانه گفت: «به فاطمه خبر مده چرا
 که وي تازه فارغ شده است...» (1) .
پيامبر صلي الله عليه و آله غرق در اندوه و غم، از خانه بيرون رفت؛ زيرا او از غيب خبر يافته بود چه مصيبتها و بلاهايي که هر موجود زنده اي را سراسيمه مي سازد، بر اين فرزندش خواهد گذشت.

 

پاورقي :

(1) مسند امام زيد، ص 468 و در امالي صدوق، ص199 آمده است که پيامبر صلي الله عليه و آله حسين را بعد از تولدش گرفت و سپس در حالي که مي گريست، وي را به صفيه دختر عبدالمطلب سپرد و گفت: «خداوند لعنت کند قومي را که کشنده تو باشند و اين را سه بار فرمود». صفيه گفت: پدر و مادرم فدايت باد! چه کسي اورا مي کشد؟ فرمود: «گروه جفا کار از بني اميه».

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش چهارم-سال ولادت امام حسين


سبط پيامبر صلي الله عليه و آله در سال چهارم هجري (1) ، چشم به دنياي وجود گشود. و گفته شده که در سال سوم بوده (2) و راويان در مورد ماه ولادت آن حضرت، اختلاف دارند و اغلب بر آنند که در ماه شعبان و در روز پنجم از آن مي باشد (3) و بعضي از آنان روز ولادت را معين نکرده اند بلکه گفته اند چند شبي از شعبان گذشته، به دنيا آمد (4) و بعضي از مورخان اين موضوع را ناديده گرفته و به گفتن
 اينکه در شعبان به دنيا آمده اکتفا نموده اند (5) و بعضي از بزرگان بر اين باورند که آن حضرت در آخر ربيع الاول ولادت يافته و اين بر خلاف مشهوراست پس توجهي به آن نمي شود (6) .

 

پاورقي:

(1) ابن عساکر، ترجمة امام الحسين عليه السلام ص 38. تهذيب الاسماء 163:1. مقاتل الطالبيين، ص84. مقريزي، خطط 285:2. بستاني، دائرة المعارف 48:7. جوهرة الکلام في مدح السادة الاعلام، ص116. الافادة في تاريخ الأئمة السادة از يحي بن الحسين (متوفي 424 ه) از کتابهاي کپي شده کتابخانه امام حکيم. الذريّة الطاهرة از کتابهاي خطي کتابخانه عمومي حضرت امير المؤمنين عليه السلام. مجمع الزوائد 194:9. اسد الغابة 18:2. الارشاد، ص198. 
(2) اصول کافي 463:1. مقريزي، خطط 285:2. الاستيعاب (چاپ شده در حاشيه الاصابة) 392:1. 
(3) طبراني،المعجم الکبير از مخطوطات کتابخانه حضرت امير المؤمنين عليه السلام. تحفة الازهار و زلال الانهار از مخطوطات کتابخانه عمومي امام کاشف الغطاء. مقريزي، خطط 285:2. 
(4) امتاع الاسماع،ص187. اسد الغابة 18:2 الذرية الطاهرة، ص101. 
(5) فتح الباري في باب مناقب ‏الحسن و الحسين ‏عليه السلام 75:7. 
(6) المقنعة، ص467. التهذيب 41:6. الدروس 8:2.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

پيامبر صلي الله عليه و آله شخصاً بيشتر مراسم شرعي تولد مولود مبارکش را به جاي آورد و اين اعمال را انجام داد: 

اذان و اقامه

پيامبر صلي الله عليه و آله مولود بزرگوارش را در آغوش گرفت و در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپ او اقامه راخواند (1) و در خبر آمده است که: «اين عمل، نگهدارنده نوزاد از شيطان رجيم است» (2) .
نخستين صدايي که به گوش حسين عليه السلام رسيد، صداي جدش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله بود؛ نخستين کسي است که به سوي خدا روي آورد و مردم را به طرف او خواند و سرود آن صدا: «اللَّه أکبر لا إله إلّا اللَّه...» بود.
پيامبر صلي الله عليه و آله
 اين کلمات را که جوهر ايمان و واقعيت اسلام را در بردارد، در جان فرزند نوزادش کاشت و او را به آنها تغذيه نمود و آنها از عناصر و ارکان وجوديش گرديد و در همه مراحل زندگيش، شيفته آنها شد، پس به سوي ميدانهاي جهاد شتافت و همه چيز را فدا کرد تا اين کلمات در زمين، بلندي يابد و نيروهاي خير و صلح، حاکم شود و نشانه هاي ارتداد جاهلي - که براي خاموشي نور خدا کوشا بود - درهم کوبيده و نابود شود.

 

نامگذاري

پيامبر صلي الله عليه و آله او را «حسين» ناميد همان گونه که برادرش را «حسن» نام نهاد (3) و مورخان مي گويند که عرب در جاهليتش اين دو نام را نمي شناختند تا فرزندان خودرا به آنها بنامند بلکه پيامبر صلي الله عليه و آله آنان را به وحيي از آسمان به اين نامها نامگذاري فرمود (4) .
و اين نام شريف، اسم عَلَمي شد براي آن ذات عظيمي که آگاهي و ايمان را در زمين منفجر ساخت و ياد آن، همه زبانهاي جهان را دربرگرفت و مردم شيفته آن شدند تا آنجا که نزد آنان شعار مقدسي براي همه نمونه هاي والا شد و شعاري براي هر فداکاري که بر اساس حق و عدل باشد.

 

اقوالي دور از واقع 
بعضي از منابع تاريخ و اخبار، به صورتهايي گوناگون، مطالبي را در مورد نامگذاري حضرت حسين عليه السلام آورده اند که خالي از تکلّف و ادّعا نمي باشند و آنها عبارتند از:
1 - آنچه هاني بن هاني از علي عليه السلام روايت کرده که گفت: هنگامي که حسن به دنيا آمد، رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و فرمود: پسرم را چه نام نهاده ايد؟ گفتم: اورا «حرب» ناميده ام. فرمود: بلکه او «حسن» است. و هنگامي که حسين متولد شد، فرمود: پسرم را چه ناميده ايد؟ گفتم: او را «حرب» ناميده ام. فرمود: بلکه او «حسين» است و هنگامي که سومي به دنيا آمد، پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و فرمود: پسرم را چه ناميده ايد؟ گفتم: «حرب». فرمود: بلکه او «محسن» است (5) .
به نظر ما اين روايت صحت ندارد؛ زيرا:
الف - سيرت اهل بيت عليهم السلام بر التزام دقيق به اسلام و عدم دور شدن از هيچيک از احکام آن استوار است و اسلام از ناميدن فرزندان به نامهاي جاهلي که نشانه عقب ماندگي و انحطاط فکري مي باشد، کراهت دارد. افزون بر اين، اين نام (حرب) اسم علمي است براي جدّ خاندان اموي که نماينده نيروهاي کينه توز و ستمکار بر ضد اسلام مي باشد، پس امام چگونه فرزندانش را به آن مي ناميده است؟!
ب - اعراض پيامبر صلي الله عليه و آله از نامگذاري سبط اولش به آن نام، موجب مي شد که امام را از نامگذاري بقيه پسرانش به آن، باز دارد.
ج - «محسن» به اتفاق مورخان در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله به دنيا نيامد، بلکه اندکي پس از وفات آن حضرت متولد شد و اين امر مؤکد مي سازد که
 روايت مذکور، ادعايي بيش نيست و صحت ندارد.
2 - «احمد بن حنبل» به سندش از امام علي عليه السلام روايت کرده گفت: هنگامي که حسن برايم متولد شد، وي را به نام عمويم «حمزه» ناميدم و وقتي که حسين به دنيا آمد، اورا به نام برادرم «جعفر» نام گذاشتم. پس رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا فراخواند و فرمود: «خداوند مرا دستور داده تا نام اين دو را تغيير دهم، پس آن دو را حسن و حسين نامگذاري کن» (6) .
اين روايت نيز در ضعف، همچون روايت قبلي است؛ زيرا نامگذاري سبطين به اين دو نام، بر حسب مشهور، اندکي پس از تولدشان صورت گرفت و هيچ کس به آنچه احمد روايت کرده، نظر نداده است.
3 - طبراني به سندش از امام علي عليه السلام روايت کرده که فرموده است: «هنگامي که حسين به دنيا آمد، وي را به نام برادرم جعفر ناميدم، پس رسول خدا مرا فراخواند و به من دستور
داد تا اورا حسين نام گذارم» (7) .
اين روايت در ضعف، با دو روايت قبلي هماننداست؛ زيرا حضرت امير المؤمنين عليه السلام در نامگذاري سبط و ريحانه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بر آن حضرت پيشي نجست و آن حضرت بود که - بر حسب آنچه مشهور بر آن است - وي را به اين نام، ناميد و روايات اهل بيت عليهم السلام بر آن اجماع دارند.

 

عقيقه

پس از گذشت هفت روز از تولد سبط پيامبر صلي الله عليه و آله آن حضرت دستور داد تا گوسفندي را برايش عقيقه کنند و گوشتش را براي فقرا تقسيم نمايند. و نيز دستور داد تا يک ران از آن گوسفند به قابله داده شود (8) و اين امر از جمله مواردي مي باشد که اسلام در زمينه هاي نيکوکاري و احسان، تشريع نموده است.

 

تراشيدن موي سر امام حسين

پيامبر صلي الله عليه و آله همچنين دستور داد تا موي سر فرزند نوزادش را بتراشند و هموزن آن را به فقرا نقره صدقه دهند (9) وزن آن، يک و نيم درهم شد (10) بر حسب آنچه در حديث آمده است و سر آن حضرت را با عطري مرکب از زعفران و مواد ديگر، بمالند و نهي فرمود از آنچه در جاهليت عمل مي شد که سر نوزاد را با خون مي ماليدند (11) .

 

ختنه

پيامبر صلي الله عليه و آله به اهل بيت خود فرمود تا نوزادش را در روز هفتم تولدش، ختنه کنند. پيامبر صلي الله عليه و آله ختنه طفل را در اين سن نورس، تشويق نمود؛ زيرا براي آن، پاکتر و طاهرتر است (12) .

 

پاورقي:

(1) کشف الغمة 3:2. تحفة الازهار و زلال الانهار. 
(2) علي عليه السلام روايت کرده که پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «براي هرکس نوزادي به دنيا آيد، در گوش راستش اذان بگويد و در گوش چپش اقامه بخواند؛ زيرا آن برايش عصمتي است از شيطان رجيم». و مرا در مورد حسن و حسين به اين کار امر فرمود و اينکه با اذان و اقامه، فاتحة الکتاب، آية الکرسي، آخر سوره حشر، سوره اخلاص و معوذتين را بخواند. اين مطلب در دعائم الاسلام 148:1 آمده است.

(3) الرياض النضرة. 
(4) اسد الغابة 9:2. و در تاريخ خلفا، ص188 عمران بن سليمان روايت کرده گفت: حسن و حسين دو نام از نامهاي اهل بهشت مي باشند که عرب آنها را در جاهليت نشنيده بودند.

(5) نهاية الارب 213:18. الاستيعاب 384:1. تهذيب التهذيب 296:2. احمد بن حنبل، مسند 158:1. 
(6) احمد بن حنبل، مسند 257:1. 
(7) طبراني، المعجم الکبير 10:3.

(8) مسند امام زيد، ص 468. تحفة الازهار و زلال الانهار. و در کتاب الذرية الطاهرة، ص122 از عايشه روايت شده که رسول خدا صلي الله عليه و آله براي حسن و حسين، هر کدام دو گوسفند عقيقه کرد و در روز هفتم، براي آنها عقيقه نمود و فرمود: به نام وي ذبح نماييد و بگوييد: «بسم اللَّه اللهم لک و اليک هذه عقيقة فلان» و اين روايت را حاکم در مستدرک 237:4 آورده و گفته راوي آن سوار است و او ضعيف مي باشد و مشهور ميان فقها استحباب ذبح يک گوسفند در عقيقه است.

(9) الرياض النضرة. ترمذي، صحيح، نور الابصار، ص253. 
(10) دعائم الاسلام 187:2. 
(11) بحار 239:43.

(12) جواهر الاحکام، 260:31. و در آن آمده که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «پسرانتان را در روز هفتم پاک گردانيد (ختنه کنيد) که آن پاکتر و طاهرتر است و براي سرعت روييدن گوشت، مناسب تر مي‏باشد و اينکه زمين چهل روز از بول شخص ختنه نشده، نجس مي گردد...».

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش ششم-عنايت پيامبر به امام حسين

پيامبر صلي الله عليه و آله شخصاً سرپرستي امام حسين را به عهده گرفت و به وي توجهي فراوان داشت و روحش را با روح خود و عواطفش را با عواطف خويش آميخته ساخت. و بنابر آنچه مورخان مي گويند، انگشت ابهام خودرا در دهان وي مي گذاشت و آن حضرت، وي را پس از تولدش گرفت و زبانش را در دهان او گذاشت تا او را از تراوش نبوت، تغذيه دهد، در حالي که به او مي فرمود: «هان اي حسين! هان اي حسين! خداوند نپذيرفت جز آنچه را خود خواهد - يعني امامت را - که در تو و در فرزندانت باشد...» (1) .
و در اين باره «سيد طباطبائي» مي گويد:
ذادوا عن الماء ظمآناً مراضعه 
من جده المصطفي الساقي أصابعه
يعطيه ابهامه آناً و آونة 
لسانه فاستوت منه طبائعه
غرس سقاه رسول اللَّه من يده 
وطاب من بعد طيب الأصل فارعه
«او را تشنه از آب بازداشتند، آنکه جدش مصطفي از انگشتانش به او مي نوشانيد».
«گاهي (انگشت) ابهامش را به او مي داد و گاهي زبانش را تا اينکه سرشتهايش از او پاي گرفت».
«نهالي که پيامبر خدا از دست خود آن را آبياري کرد و بعد از نيکي اصلش، شاخه ها نيز نيکو گرديد».
پيامبر صلي الله عليه و آله در جان نوزادش، بزرگواريها و مکرمتهايش را فرو ريخت تامثالي از او و ادامه اي براي زندگيش باشد و در نشر اهداف و حمايت از اصولش نماينده او گردد.

 

تعويذ پيامبر براي حسنين

(تعويذ»: پناه دادن، در پناه آوردن، حفظ کردن کسي. و نيز به معني دعاهايي که بر کاغذ مي نويسند و به گردن يا بازو مي بندند براي دفع چشم زخم و رفع بلا و آفت (فرهنگ عميد).) از عنايت پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به سبطينش و از علاقه شديد آن حضرت بر نگهداري آنها از هر بدي و هر شرّ، اين بود که بسيار پيش مي آمد که آنها را تعويذ مي کرد. 
«ابن عباس» روايت کرده: «پيامبر صلي الله عليه و آله حسن و حسين را تعويذ مي کرد و مي فرمود: أعوذ بکلمات اللَّه التامة من کل شيطان و هامة و من کل عين لامة. و مي فرمود: ابراهيم اين گونه دو فرزندش اسماعيل و اسحاق را تعويذ مي کرد» (2) .
و «عبدالرحمان بن عوف» مي گويد: پيامبر خدا صلي الله عليه و آله به من گفت: «اي عبدالرحمان! آيا نمي خواهي تو را تعويذي بياموزم که ابراهيم دو پسرش اسماعيل و اسحاق را به آنها تعويذ مي نمود و من دو پسرم حسن و حسين را... کفي باللَّه واعياً لمن دعا و لا مرمي وراء امر اللَّه لمن رمي...» (3) .
«خداوند براي کسي که دعا کند، کافي نگهدارنده اي است و جاي تير انداختني بعد از امر خدا براي هرکس که تيربيندازد، وجود ندارد».
اين امر، بر عمق محبت و عطوفتي دلالت دارد که پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به آن دو داشته و اينکه آن حضرت بيم از آن داشت که چشم حسودان آنها را بزند، پس آن دو را با اين دعا از چشم بد حفظ مي کرد.

 

پاورقي

(1) المناقب 50:4.

(2) ذخائر العقبي، ص134. مشکل الآثار 72:4. 
(3) ذخائر العقبي، ص134.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش هفتم-چهره امام حسين علیه السلام

در چهره امام حسين عليه السلام نشانه هاي جدش، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله آشکار شد؛ زيرا در اوصاف خود همانند آن حضرت بود و در اخلاقي که پيامبر به آنها بر ديگر پيامبران، امتياز يافت نيز همانند وي گرديد.
«محمد بن ضحاک» اورا توصيف نموده گفت: «بدن حسين، شبيه بدن پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بود» (1) .
و گفته شده: «از ناف تا پاهايش، شبيه پيامبر صلي الله عليه و آله بود» (2) .
و حضرت امام علي عليه السلام فرمود: «هرکس دوست دارد که به شبيه ترين مردم به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ما بين گردن و دهان آن حضرت بنگرد، به حسن نگاه کند و هرکس دوست دارد که به شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله از گردن تا قوزک پا نگاه کند، از نظر خلقت و رنگ، به حسين بن علي بنگرد...» (3) .
بر چهره شريف آن حضرت، نشانه هاي امامت آشکار شد و چهره اش از درخشانترين چهره هاي مردم بود و آن گونه بود که «ابو کبير هذلي» مي گفت:

«واذا نظرت الي اسرة وجهه 
برقت کبرق العارض المتهلل»
«هرگاه به خطوط چهره اش بنگري همچون ابرباران زا، برق مي زند».
بعضي از تذکره نويسان، آن حضرت را چنين وصف کرده اند:
«سفيد چهره بود و هرگاه درجايي مي نشست که در آن تاريکي بود، با سفيدي زيبايي و گردنش، آنجا روشن مي گشت» (4) .
و ديگري مي گويد: «جمالي عظيم داشت و نور درخشنده اي در پيشاني و گونه هايش بود که اطرافش را در شب تاريک، روشن مي ساخت و شبيه ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله بود» (5) .
و يکي از شهدا، از يارانش در شعر حماسي که سروده روز طف بود، آن حضرت را وصف کرده گويد:
له طلعة مثل شمس الضحي 
له غرة مثل بدر منير
«طلعتي چون خورشيد هنگام بالا آمدن روز دارد و پيشاني او همچون ماه تابان است».

 

هيبت امام حسين علیه السلام

سيماي انبيا بر آن حضرت بود و در هيبت همچون جدّ خود بود که پيشانيها در برابرش به تواضع مي افتادند. يکي از جلادان پليس ابن زياد در وصف هيبت عظيمش مي گويد: «نور چهره اش و جمال هيبتش مارا از انديشيدن در مورد کشتن او به خود مشغول ساخت».
روز طف، ضربات شمشيرها و زخمهاي نيزه ها نور چهره اش را پنهان
 ننمود و در شکوه و زيبايي منظر، همچون ماه تمام بود و در اين باره «کعبي» مي گويد: 

و مجرح ما غيرت منه القنا حسناً 
و لا اخلقن منه جديدا

قد کان بدراً فاغتدي شمس الضحي 
مذ ألبسته يد الدماء برودا

«وآن مجروحي که نيزه ها زيباييش را دگرگون نساختند و تازه اي از او را کهنه ننمودند».
«او ماه تمامي بود که به خورشيدي در بلنداي روز تبديل شد. آنگاه که دستهاي خون آلود، جامه هايي بر او پوشاند.
و هنگامي که سر مبارک آن حضرت را نزد ابن زياد بردند، از نور چهره اش در شگفت شد و گفت: «کسي همچون او زيبا نديده ام!».
«انس بن مالک» بر او اعتراض نمود و گفت: «مگر نه اين است که وي شبيه ترين آنان به رسول خدا بود؟» (6) .
و هنگامي که آن سر شريف را بر يزيد بن معاويه عرضه داشتند، از جمال هيبتش به حيرت افتاد و گفت: «من هرگز صورتي زيباتر از او نديده ام!».
پس يکي از حاضران به وي گفت: «او شبيه رسول خدا صلي الله عليه و آله بود» (7) .
راويان، اجماع دارند که وي در اوصاف و نشانه هايش همانند جدش حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله بود و در شباهت و صفات، با آن حضرت شباهت داشت و هنگامي که «عبيد اللَّه بن حر جعفي» به ديدار حضرتش مشرف شد، جانش از اقدام و اجلال او سرشار شد و اظهار داشت: «من هرگز کسي را نديده ام که زيباتر
وچشمگير تر از حسين باشد...».
بر چهره او سيماي پيامبران و هيبت متقيان آشکار شد و لذا چشم بينندگان خود را پر مي کرد و پيشانيها در برابرش به خضوع و احترام، خم مي شد.

 

پاورقي :

(1) طبراني، المعجم الکبير 123:3 از کتابهاي کپي شده کتابخانه عمومي حضرت امير المؤمنين‏عليه السلام. 
(2) المنمق في اخبار قريش، ص424. مقريزي، خطط 285:2.الافادة من تاريخ الائمة السادة، از کتابهاي کپي شده کتابخانه عمومي امام حکيم. 
(3) طبراني، المعجم الکبير 98:3. 
(4) الافادة في تاريخ الائمة السادة. 
(5) علي دره حنفي،محاضرات الاوائل و الاواخر، ص71. و در مصابيح السنة 188 - 187: 4 از انس آمده است که گفت: «هيچ کس از حسن بن علي به پيامبر صلي الله عليه و آله شبيه تر نبود و در مورد حسين گفت: شبيه ترين آنان به رسول خدا صلي الله عليه و آله بود» و در انساب الاشراف 5:3 آمده:«حسين، شبيه پيامبر صلي الله عليه و آله بود».

(6) بلاذري، انساب الاشراف، 5:3، نسخه خطي در کتابخانه عمومي حضرت امير المؤمنين‏ عليه السلام. 
(7) همان.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر

 بخش هشتم-القاب و کنیه امام حسين

القاب آن حضرت و آنچه از صفات بلند در وجودش بود، بر علوّ ذات وي دلالت دارد و آنها عبارتند از:
1 - شهيد.
2 - طيّب.
3 - سيّد شباب اهل الجنّه (سرور جوانان اهل بهشت).
4 - سبط (1) به اعتبار فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله که فرمود: «حسين، سبطي از اسباط است» (2) .
5 - رشيد.
6 - وفي (وفادار).
7 - مبارک.
8 - التابع لمرضاة اللَّه (پيرو رضاي خدا) (3) .
9 - الدليل علي ذات اللَّه (دليل و راهنما برذات حق).
10 - مطهر.
11 - برّ (نيکوکار).
12 - احد الکاظمين (يکي از فرو خورندگان خشم) (4) .

 

كنيه امام حسين

کنيه آن حضرت «ابو عبداللَّه» (5) بود و بسياري از مورخان گفته اند که وي کنيه اي غير از آن نداشته است (6) و گفته شده: کنيه اش «ابو علي» (7) مي باشد و مردم پس از شهادتش او را «ابو الشهداء و ابو الاحرار» کنيه دادند.

 

پاورقي:

(1) تحفة الازهار و زلال الانهار. 
(2) بستاني، دائرة المعارف 47:7. 
(3) نور الابصار، ص253. جوهرة الکلام في مدح السادة الاعلام، ص116. 
(4) دلائل الامامة، ص73.
(5) الارشاد، ص198. 
(6) الفصول المهمّة، ص170. نور الابصار، ص253. 
(7) المناقب 78:4. انساب الاشراف، ج1، ق1.

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط مهدی شکیبا مهر
(تعداد کل صفحات:37)      [ <>   [ 10 ]   [ 11 ]   [ 12 ]   [ 13 ]   [ 14 ]   [ 15 ]   [ 16 ]   [ 17 ]   [ 18 ]   [ 19 ]   [ > ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.