
بچه بسيجي
با شروع رسميجنگ تحميلي در آخرين روز شهريور 59 شور و نشاط خاصي در وجود علي براي دفاع از حريم انقلاب شعله ور بود، يك هفته بعد سپاه كاشمر اعلام نمود كه آماده اعزام نيرو به جبهه هاست. غروب هفتم مهر دو اتوبوس در مقابل رابط عموميسپاه آماده حركت شده بود....
« ما اولين گروهي بوديم كه پس از جنگ اعزام شديم؛ دو اتوبوس شب در جلوي روابط عموميسپاه كاشمر ايستاده بودند. تعداد 96 نفر از برادران بسيجي در داخل محوطه سپاه آماده رفتن به جبهه بودند ولي من هر چه اصرار كردم كه من را هم ببرند، قبول نكردند. هر چه گريه كردم كسي نبود كه به من جواب مثبت بدهد، همه ميگفتند كه تو كوچك هستي، آن موقع من 17 سال داشتم و ميگفتند از 18 سال به بالا اعزام ميكنيم اتوبوسها آماده رفتن شدند. بچهها سوار شدند و من هنوز گريه ميكردم، ولي جواب رد ميشنيدم در آخرين لحظه ها كه ما شين ها در حال حركت بودند. من سوار اتوبوس شدم وسطهاي راه خودم را به مسؤول بچهها معرفي كردم. گفت تو اينجا چه كارميكني؟گفتم حالا كه آمدم ديگر، گفت :بايد برگردي، گفتم :دلم را نشكن و با اصرار زياد و پافشاري، برادر جواد را راضي كردم، كه اسم من را هم نفر نود و هفتم بنويسد و ليست را بست».[6]
آن شب، نقطه آغاز مرحله جديد زندگي علي بود و آنقدر درجبهه ها ماند تا مزد جهاد خود را گرفت. او حتي از همين يك هفته تاخير در حضور در جبهه خود را مقصر ميدانست.
« يك هفته بعد از شروع جنگ و در 17 سالگي عازم جبهه شد ولي بارها شاهد بوديم كه افسوس ميخورد چرا يك هفته دير در جبهه حاضر شده وميترسيد كه به خاطر همين نزد حق تعالي مؤاخذه شود.»[7]
كاروان اعزامي، نيمه شب به مشهد رسيد، شهر كاملاً در خاموشي به سرميبرد اتوبوسها وارد ستاد بسيج در خيابان نخريسي شدند و از صبح فرداي آن شب، آموزش شروع شد.
« مردم به قدري شيريني وشكلات و آجيل به ما داده بودند كه تا 3-2 روز غذايمان شيريني بود، با گروههاي ديگر اعزامياز استان آموزش ديديم، بعد از يك هفته كوچكها را كنار زدند كه من خود را جزو بزرگها جازدم. سربازي نرفتهها را جدا كردند باز هم من جزو سربازيها خود را جا زدم....
«محمد اوليايي» [8] هم جزو ما بود؛ چون سنش بالا بود، اعلام شد كه مسن ها اعزام نميشوند، رفت حرم امام رضا(ع) وقتي آمد گفت كه من جواز گرفتم، كه همين طور هم شد. [9]
يك هفته طول كشيد تا نوبت اعزام نيروهاي كاشمر برسد. از نفرات اوليه تنها 50 نفر باقي مانده بودند. اين عده همراه بقيه نيروهاي استان در حالي كه هر كدام يك اسلحه ( ام يك ) گرفته بودند، راهي اهواز شدند.
« در مسير راه خيلي خوشحال بوديم كه به زودي به خط مقدم جبهه ميرسيم، به اهواز كه رسيديم، شهر خالي از مردم بود؛ فقط منافقين مانده بودند كه گراي نيروهاي اعزامي را ميدادند تاعراقي ها كه نزديك « نورد اهواز » بودند، با خمپاره محل آنها را بزنند. با اين وضعيت، شب بعد در تاريكي مطلق چند اتوبوس به خارج شهر رفتيم و پس از چند جابجايي در يك هفته، در مدرسه شهيد جلالي در حصيرآباد مستقر شديم در اين يك هفته، خورديم و خوابيديم وخبري از خط نبود، بچهها كه به اميد جبهه از منزل خارج شده بودند پس از گذشت يك ماه هنوز رنگ جبهه را نديده بودند. صبح ها پس از صبحانه، منتظر ظهر بوديم، كه نهار بخوريم، و پس از نهار، منتظر شب كه شام بخوريم، از بيكاري، بعضي ها فوتبال، بعضي واليبال و عدهاي هم سه به سه قطار بازي ميكردند، غافل از اينكه توطئه بنيصدر همين خسته كردن بسيج است. حالا بچهها يك ماه بود كه از خانه هايشان دور شده بودند و خستگي و بيكاري،باعث شد تعداد ما هر روز كمتر شود به حدي كه كاشمريها به 18 نفر رسيده بودند، يك روز ما را با وعده پيوستن به گروه چمران به ارودگاه درب خزينه بردند آنجا چادرهايي بود و نيروهاي خراساني «ام يك » و قميها « برنو » داشتند. آب اردوگاه بسيار شور بود كه موقع وضو چشمانمان به شدت ميسوخت غذا بسيار كم بود كه به 18 نفر گروه ما فقط دوكاسه آن هم خرما پلو ميدادند در اين مدت، يك وعده غذاي كافي نخورديم.
يك شب كه آماده باش بوديم و پياده روي داشتيم، غذاي خيلي زيادي دادند، هر دونفر يك كنسرو بادمجان به هر كس يك «ام يك » دو تا پتو و يك كوله پشتي دادندو 35 كيلومتر راهپيمايي كرديم. ما بچههاي كاشمر اخر صف بوديم.
عبدالله هلالي[10] براي ما داستان تعريف ميكرد؛ 12كيلومتر از راه را يك داستان گفت. صبح با اتوبوس به مدرسه جلالي برگشتيم. هر روز عراقيها پر تحرك تر ميشدند ولي ما بيكارتر. يك دفعه گفتند برويد دور اهواز ميله بكاريد ( ظاهراً دستور بني صدر بود ) يك متر آن بيرون باشد تا عراقي ها نتوانند وارد اهواز شوند! كه ما در اول جاده سوسنگرد، روبروي تپههاي فولي آباد اين كار را كرديم. ما كه نه تجربه نظاميداشتيم و نه چيزي ياد داشتيم، فكر ميكرديم آن هم يك تاكتيك است، چرا از آنجا جلوش را نميگيري و آمدي50 كيلومتر عقب و دور اهواز را نرده ميكشي؟ مگر يك عراقي قدرت ندارد از تانك بياييد پايين و آن را بردارد؟ خلاصه هدف اين بود كه ازما بيگاري بكشند و ما را خسته كنند تا خومان بيزار بشويم از جنگيدن، زيرا نه به ما پول ميدادند نه هيچ چي، حتي يك روز يكي از برادران پول حمامش را از من گرفت.
هنوز آن ميلههاي مسخرهاي كه به زمين كردهايم، در اول جاده سوسنگرد هست. به قدري از اين اوضاع خسته شده بوديم كه خدا ميداند. ولي چارهاي هم نداشتيم. كم كم داشتيم متوجه ميشديم كه هدف اين خائن ها چيست؟ ماهم كه تعدادمان به شش نفر رسيده بود، هم قسم شديم كه هر چه اذيتمان كردند، از اين جا نرويم تا اين كه به جبهه اعزام شويم. يك روز خبر دار شديم كه سپاه خراسان در اهواز اقدام تشكيل يك ستاد كرده است. لذا من و يكي از برادران رفتيم و ستاد را پيدار كرديم و با برادر رستمي[11] كه آن زمان فرمانده آنجا بود، صحبت كرديم خيلي ناراحت شد و گفت بچههاي ما در جبهه ها از كمبود نيرو هر شب 4تا 6 ساعت نگهباني ميدهند و اين خائن ها اين همه نيرو را در آنجا خواباندهاند. برويد بقيه برادرانتان را هم بياوريد. رفتيم بچهها را بياوريم، مانع شدند و همان «ام يك»ها را هم ما از ما گرفتند و دست خالي به ستاد رفتيم. در ستاد هم مجهز به «ام يك» شديم ولي از شانس بد ما هنوز جبهه نصيبمان نشده بود و گفتند بايد برويد در پليس راه سربندر يك هفته باشيد و سپس به جبهه برويد. ما هم كه هم قسم شده بوديم كه تا جبهه با هم باشيم. به آنجا هم رفتيم. مدت يك هفته در آنجا نگهباني داديم. پليسها هم بودند ولي وقتي ديدند ما هستيم، آنها نگهباني نميدادند....» [12]
بالاخره پس از هفتههاي مديد و ملال آور و همراه با بيگاري و تحمل سختيها و بي اعتنايي ها، علي و 6 نفر از نيروهاي با قي مانده كاشمر راهي خط سوسنگرد شدند. در آن زمان سوسنگرد براي دومين بار از اشغال ازاد شده بود :
«خط مقدم، همان جاده سوسنگرد اهواز بود، وارد خط كه شديم، تمام ذهنيات ما اشتباه از كار در آمد ما از جبهه و جنگ و سنگر چيز ديگري در ذهنمان بود، فكر ميكرديم سنگر جايي است يا سوراخي است در زمين كه بايد داخل آن بنشينيم و مواظب باشيم ببينيم كي عراقي سرش را از سنگرش بيرون مياورد و ما شليك كنيم، ولي وقتي كه وارد شديم نه تنها سنگرها آن طور نبود، بلكه اصلاً عراقي ديده نميشد فقط ميگفتند آن روبرو 7 كيلومتر آن طرفتر عراقي ها هستند از خاكريز كه خبري نبود، بگذرد از هيچ چيز خبري نبود، همه مان با «ام يك » بوديمبه جز پنج پاسدار كه در گروهان « ژ3» داشتند، سنگرها همچون قبرهايي بي سقف بود، اگر هم سقفي داشت، خار بود، براي اولين دفعه بودكه خمپارهاي در نزديكيهاي ما به زمين خورد و تازه متوجه شديم كه نخير جنگ، جنگ نامردي است و از دور يكديگر را ميكوبند، كم كم داشتيم متوجه ميشديم كه جنگ يعني چه آموزش هايي كه ديده ايم، هيچ به دردمان نميخورد و هم اكنون هم من بر اين اعتقادم كه جنگ را بايد در جنگ آموخت».
صبح يكي از روزها با بچهها تصميم گرفتيم حدود 2 كيلومتر جلوتر برويم وسنگر بكنيم، زيرا از اين فاصله هيچ نميديديم، حتي اگر جنگ تمام ميشد و عراق عقب نشيني ميكرد، شايد ما هنوز همان جا نگهباني ميداديم.
صبح ساعت 10 رفتيم جلو سنگر كنديم ارتش هم وقتي ديد ما جلوهستيم، آمد و در كنار ما مستقر شد. گروهان ما 35 نفر بوديم، زيرا گردان در آن وقت 100 نفر بود. پس از چندي، برادر رستميبامراجعه به شوراي عالي دفاع به آقاي خامنهاي[13]. گفته بود :شما به ما سلاح بدهيد تا باهمين نيروي كم دشمن را از منطقه خودمان بيرون كنيم....
يادم هست كه همان روز كه برادر رستمياز تهران برگشته بود، بچهها را در ميدان جمع كرد و گفت :برادران! با اين بني صدر بايد سوخت ساخت و بني صدر نميخواهد به سپاه كمك كند. اين اولين حرفي بود كه برعليه بني صدر شنيدم و با حالت گريه ميگفت :برادران! بايد با همين «ام يك»ها به عراق حمله كنيد و از آنها كلاش بگيريد و اين جملهاش در تاريخ 17 دي 59 به عمل پيوست و پس از حملهاي كه در 17 دي انجام شد و البته باز خيانت بني صدر در اين حمله باعث شد كه پس از 20 كيلومتر پيشروي 23 كيومتر عقب نشيني كنيم و از 53 تانك چيفتن 3 تاي آنها برگشت.»[14]
از نكات جالب توجه و بعضا شبيه به امور غير قابل باور در آن روزها، امكانات و تجهيزات برادران رزمنده بوده است»
« گروهان ما يك لندور قراضه داشت كه هم آمبولانس بود و هم ماشين تداركات و هم ماشين غذا، يك روز كه پنچر شده بود، نه آب داشتيم و نه غذا چون خاكريز نداشتيم و در وسط دشت بوديم، هر روز چند تا از برادران از تير مستقيم كاليبر عراقي ها در امان نبودند. عباس سر توالت نشسته بود كه پايش تير خورد. به مسؤولين ميگفتيم بولدوزر براي زدن خاكريز بدهيد، ميگفتند طرحي داريم كه لودرها وبولدوزرها روي آن كار ميكنند و ما هم حرفي براي زدن نداشتيم.
يك روز ساعت 2 بعد ازظهر آماده حركت بودم، برادر اوليائي قمقمهاي را آب كرده بود و ميآورد. به او گفتم :الهي همانطور كه از خدا ميخواهي، شهيد بشوي و يك تيري به قلبت بخورد، خنديد و سري تكان داد و گفت :خدا كند. ساعت 4 بعداز ظهر بود كه در فاصله يك متري من ايستاده بود و داشت سنگر ميكند كه خمپاره اي در 15متري ما به زمين خورد چون يكي زخمي شد، من دويدم او را كشيدم بيرون ولي آمبولانس در تمام خط وجود نداشت. همانطور اين برادر زخمي خونريزي داشت و تركش به كمرش فرو رفته بود و خيلي درد ميكشيد، خلاصله با هزار التماس يك جيپ ارتشي به ما كمك كرد و گفت كه من او را به شهر نميرسانم، بلكه تا لب جاده ميبرم، ماشين در حال حركت بود كه يكي از برادران داد زد:يکي هم اين طرف است؛ ديديم برادر اوليائي به لقاء الله پيوسته است».[15]
در گروهان 35 نفره ما فقط يك فانوس وجود داشت، آن هم در سنگر فرماندهي كه مثلاً بهترين سنگر بود كه ظرفيت 3 نفر دراز كش را داشت، بچهها شيشه مربا را نفت ميكردند و بند اسلحه هم به عنوان فتيله آن كه خيلي هم دود داشت كه بعد از مدتي يك شيشه ديگر روي آن گذاشتند كه دود نكند، برانكار حمل مجروح اصلا نداشتيم، درهاي منازل روستائيان كه روستاها را خالي كرده بودند مثل روستاهاي جلاليه را تبديل به برانكار كرده بوديم...
آن روزها مثل حالانبود كه ماشينهاي جبهه زياد باشد هر كس مرخصي به اهواز ميآمد و به ماشين غذا نميرسيد ديگر نميتوانست به جبهه برود، يك روز غروب از اهواز حركت كردم سوار ماشين شدم تا لب پل مرا آورد، از آنجا سوار ماشيني ديگر شدم تا سه راهي خرمشهر آمدم. هوا سرد بود، باران هم شروع شد بعد از يك ساعت كه زير باران خيس شده بودم، يك ماشين ايستاد و گفت تاحميديه ميروم، ماشين سقف نداشت و چون لباسهايم خيس بود باد هم ميآمد، سرماي خوبي خوردم، سه راهي حميديه پياده شدم، مدتي باز معطل شدم تا يكي از دوستان با ماشين رسيد لب جاده روبروي سنگرها پياده شدم وسه كيلومتر باز پياده رفتم، باران هنوز ميباريد، زمين هم گل شده بود. تاريكي مطلق هم بود پايم تا مچ در گل فرو ميرفت خمپاره ها هم امان نميدادند و دائم خودم را زمين ميانداختم. از سرما ميلرزيدم. از اينكه نگهبانهاي خودي به من تير اندازي كنند هم ميترسيدم با خودم ميگفتم اگر به سنگر برسم يك راست تا صبح ميخوابم، اما چشمتان روز بد نبيند، وقتي وارد سنگر شدم پر از آب شده بود. تمام لوازم زير آب رفته بود. نميتوانم آن حالتي كه داشتم، به روي كاغذ بياروم، شما خودتان را جاي من قرار دهيد ببينيد چگونه است؟ وارد سنگر دوستان كه شدم به حالت من همه خنديدند. با همان وضع رفتم براي آنها غذا گرفتم».[16]
يكي از موارد جالب توجه در آن روزهاي ابتدائي جنگ، نا آشنايي نيروهاي مردميبا ابزار و فنون نظاميبود كه خاطرات جالبي را رقم زده است :
« يك روز صبح قبل از صبحانه رفته بوديم شناسايي، ساعت 12 برگشتيم، درگزارش كار نوشتيم زير درخت رو به روي جاده تانك لوله بلند و در راست آن دو تانك لوله كوتاه و درچپ آن يك تانك بي لوله است. بعداً فهميديم كه لوله كوتاهها، «پي ام پي» نفر بر و بي لوله ها نفربر فرماندهي بوده است....
يك بار ميگهاي عراقي آمدند، ما فكر كرديم هواپيماهاي ايراني است، آمديم بيرون دست تكان داديم، بمبها را ريخت، ما هم خشكمان زده بود، كاري هم نم توانستيم بكنيم ولي بمب ها هيچ كدام عمل نكرد....
مدتي بعد هلي كوپترهاي عراقي آمدند، ما باهمان «ام يك» به طرف آنها شليك كرديم. ما اصلاً پدافند نداشتيم، اگر ميآمد پايين ميتوانست همه ما را سوار كند و ببرد چون اسلحههاي ما يك تير كه ميزد تا مدتي گير ميكرد و مثل يك چوب بي استفاده ميشد.
يك بار هم معجزهاي رخ داد، گلوله «ام يك» يكي از همين رزمنده ها از شيشه هلي كوپتر وارد شد و به سر خلبان خورد كه هلي كوپتر سقوط كرد».[17]
در آن ايام علي به خاطر توان بالا و استعدادي كه از خود نشان داده بود فرمانده گروهان شده بود، روحياتش به گونهاي بود كه مرتب در تلاش براي يادگيري فنون مختلف نظامي از قبيل ديده باني آشنايي با موشك تاو و رانندگي تانك بود، او خاطره جالبي از آشنايي با ديدهباني دارد :
«يك روز كه از جلوي سنگرهاي خودي ميگذشتم، متوجه ديده بان خمپاره ارتش شدم با وجود اينكه هيچ چيز از عراقيها به جز شبحي از دور پيدا نبود، ولي ديده بان مرتب دستور ميداد خمپاره بزنند، هر روز هم پس شليك 50-40 گلوله به سنگر برميگشت. به فكر افتادم ديده باني ياد بگيرم، چون فرمانده گروهان بودم، پيش سروان مسؤول خمپاره رفتم و گفتم چون هر روز با ديده بان شما يك محافظ هم ميرود اين محافظ را ازبرادران بسيج بگيريد، او هم كه از خدا ميخواست سربازانش جلونروند، قبول كرد وگفت فردا صبح يكي از بچهها را بفرست. فردا صبح خودم با اين سرباز جلو رفتم، ولي چون من با او بودم، خجالت كشيد آنجا بنشيند، لذا كميجلوتر آمد فرداي آن روز ميخواست جاي ديروز بنشيند من مانع شدم، گفتم :از اينجا چه ميبيني كه اينقدر گلولههاي بيت المال را هدر ميدهي؟ اسلحه را ازضامن خارج كردم و گفتم :جلوميروي يا شليك كنم؟ خلاصه جلو رفت ولي زود برگشت فردا به سروان گفتم كه من ميتوانم ديده باني كنم اگر خواستيد من بجاي آن سرباز ميروم. اول باورش نميشد، ولي وقتي چند سؤال كرد متوجه شد كه بلد هستم صبح به اتفاق يكي از برادران گروه چمران جلو رفتيم ولي آن روز بعدر از شليك، 20 گلوله، ديگر نزدند، روز بعد هم شايد 5 گلوله هم بر اساس گراي ما نزدند، براي دفعه بعد تصميم گرفتيم با استفاده از تاريكي بيشتر جلو برويم، به فاصله 500 متري عراقي ها كه رسيديم، باران شديدي شروع شد، صبح شده بود ولي مه غليظي تشكيل شده بود، از داخل شيار كه به اتفاق برادر افشار از نيروهاي نا منظم ميرفتيم، كاملا خيس وگلي شده بوديم، خيلي مشكل بودو سخت، ولي از اين كه چند لحظه ديگر در نزديك ترين فاصله آنها هستيم، سختي ها را تحمل ميكرديم تا به آخرين نقطه رسيديم باران هنوزميباريد و با لباسهاي خيس ميلرزيديم و ايستاده بوديم تا هوا صاف شود. هوا صاف شد ولي باران ميآمد شروع كردم به ديده باني و از آن فاصله نزديك با چشم بدون دوربين بهتر ميشد ديد. گرا گرفتيم وبا بيسيم به عقب گفتم. ولي بر خلاف انتظار، ناگهان از بيسيم اين جمله را شنيديم، «اي بابا شما هم حال داريد توي اين هوا رفته ايد، من كه حال ندارم از سنگر بيايم بيرون و شليك كنم». اين جمله چنان تيري زهر آگين بر قلبمان فرو نشست. بعد هم بيسيم ها را خاموش كردند، ما هم دو پا از دو دست دراز تر برگشتيم و لباسها را پهن كرديم فردا صبح دوباره رفتيم جلو به حدي كه توانستيم ماشين غذا و آمبولانس و 20 مزدور را به هلاكت برسانيم و برگشتيم، البته روز از داخل بيسيم به ما خيلي فحش دادند كه مگر شما جانتان را دوست نداريد؟ چرا آن قدر جلو رفتيد؟
بعداً تشويق نامهاي به من دادند كه آن را پاره كردم مسائل ديگر پيش آمد كه من را از ديده باني اخراج كردند اگر چه مدتها اين دوستان در جبهه سوسنگرد مستقر شده بودند، ولي كم تحركي رزمي ركود جبهه ها آنها را آزار ميداد، كه بعضاً اتفاقات جالبي را موجب ميشد :
« يك روز صبح بيكار بوديم، برادران گفتند بياييد هرنگ هرنگ» بازي كنيم، من هم كه مدتي بود از بازي ها كناره گيري كرده بودم، بدم نميآمد كه بازي كنم، حدود نيم ساعت كه از بازي گذشته بود برادر « عبدالله هلالي » از سنگر بيرون آمد و مرا صدا زد، گفت :علي حيف نيست كه وقتتان را اين طور بگذرانيد؟ تو كه مسؤولي نبايد بگذاري بچهها اين كارها را بكنند . بيا بنشين و قرآن بخوان. بيين خدا درباره بهشت و رزمندگان راه حق چه فرموده است ؟ تو ميداني كه اگر مردم شهرها بفهمند كه ما نان ونمك آنها را ميخوريم و هيچ كاري برايشان انجام نميدهيم،ديگر براي من و تو كسي چيزي نخواهد فرستاد؟ فرداي قيامت جواب خدا را چه خواهيد داد؟
شما ها 3 ماه است در سنگر ميخورد و ميخوابيد و يك قدم از سرزمين اسلاميتان را آزاد نكرديد. چرا اعتراض نميكنيد؟ اگر ارتش كمك نميكند، خودمان كه هستيم، بياييد برويم حمله كنيم، تا دشمن احساس نا امني كند.
آن روز به قدري بچهها را تحريك كرد كه فرمانده گردان را خواستيم و عبدالله به عنوان نماينده ما صحبت كرد و يقه
فرمانده را چسبيد. جواب اين بود كه بايد از بالا دستور حمله صادر شود، عبدالله قانع نشد وميگفت :« هر كه حاضر براي حمله است، بيايد با من برويم» به جز برادر مهدي كس ديگري نرفت. دو نفري نشستند و طرح حمله ريختند و خداحافظي كردند و رفتند جلو، ما همه نگران بوديم زيرا حمله دو نفري وضعش مشخص بود، تا اخرين نقطه ممكن جلو رفته بودند ولي متوجه شده بودند كه اسلحه مهدي خراب است.عبدالله خيلي ناراحت شده بود».[18]
علي در مورد عبد الله كه مدتي بعد در عمليات الله اكبر، به شهادت رسيد چنين ميگفت :
« آن آزاد مرد و يكه تاز ميدان مقاومت و ايثار، يك كارگر ساده كوره آجر پزي بود كه سواد هم نداشت ولي به مرحله يقين رسيده بود. او بعد از انقلاب توبه نصوح كرد و به مرحلهاي رسيد كه هيچ كس انتظار نداشت. گاهي براي بچهها دوستانه صحبت ميكرد و به آنها روحيه ميداد پيش از اعزام به جبهه به صاحب كوره آجر پزي گفته بود كه اين ملت همه چيزشان را در راه انقلاب فدا ميكنند،
چرا تو آجرها را بدون دليل گران ميكني؟ به خاطر همين اعتراض از كارش اخراج شد. او عهد كرده بود آنقدر در جبهه بماند كه يا پيروزي كامل يا شهادت نصيب او شود»
خاطرات علي از اولين اعزام در اين بخش را با ذكر خاطرهاي در مورد الطاف الهي به پايان ميبريم :
«يك روز با نقي و عباس از جنگهاي نا منظم با ماشين 106 راهي اهواز شديم، عصر ساعت 4 بود كه به سمت جبهه روانه شديم. از حميديه كه رد شديم برادر نقي گفت :دوستان من، يك ماه پيش در جبهه طراح بودند و از آن زمان تا حالا آنهارا نديده ام، برويم سري از آنها بزنيم. قرار شد كه برويم ولي باسرعت زياد كه در برگشت به تاريكي شب نخوريم، به سمت طراح و عباسيه پيچيديم. مقداري كه رفتيم، به نيزاري رسيديم كه ارتفاع ني ها به اندازه جيپ بود. به چاله آبي در جاده برخورديم كه شايد تمام آب آن به اندازه دوكاسه نميشد وقتي ماشين از روي آن رد شد، ناگهان آب روي شمع ماشين ريخت و ماشين خاموش شد شمع ها را باز كرديم و خشك كرديم ولي هر چه استارت زديم روشن نشد. ماشين را هل داديم باز روشن نشد نقي گفت چون جاده از اين طرف شيب دارد ماشين را سر و ته كنيم واز اين طرف هل بدهيد. هنوز ماشين را هل نداده بوديم كه با صداي خمپاره زمين گير شديم. متوجه شديم خمپاره هايي كه ميآيد، از طرف خودمان شليك ميشود. رفتيم روي ماشين كه اطراف را ببينيم ديديم رسيده ايم به جلو نيروهاي برادران مزدور. خواستيم ماشين را بگذاريم و فرار كنيم كه نقي گفت : بچهها يك بار ديگر هم هل بدهيد هنوز هل نداده بوديم كه ماشين با يك نوک استارت روشن شد و با سرعتي بيش از قبل فرار را ترجيح داديم. بعدا متوجه شديم كه چند وقت قبل عراقي ها حمله كرده اندو آنجا را گرفته اند. ارتشي ها ميگفتند شما با ماشين به جايي رفتيد كه ديده بان پياده و سينه خيز جرأت نميكند برود.
اين از معجزات الهي بود كه همان چاله كوچك آب از اسارت ما سه نفر جلوگيري كند. الهي رضاً برضائك وتسليماً لامرك».[19]
تقدیم به:( حاج قاسم و یاران )
