سرباز سایبری حرم
آزادی امروز را مدیون شهداییم.
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
  • اسفند 1393
  • شهریور 1392
  • مهر 1392
    پنج شنبه 11 مهر 1392 

    تفحص شهيد


    در تفحص شهدا دفترچه يک شهيد چهارده ساله ، که گناهان هر روزش را مينوشت پيدا شد.

    گناهان يک هفته او اينها بود ، شنبه: بدون وضو خوابيدم، يکشنبه :خنده بلند در جمع. دوشنبه: وقتي در بازي گل زدم احساس غرور کردم . سه شنبه : نماز شب را سريع خواندم . چهار شنبه : فرمانده در سلام کردن از من پيشي گرفت . پنج شنبه : ذکر روز را فراموش کردم . جمعه تکميل نکردن هزار صلوات ، وبسنده کردن به هفتصد صلوات.
    ( شادي روح شهدا و امام شهدا صلوات )

    تقديم به:( حاج قاسم و ياران )
     



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 11 مهر 1392 

     عجّلوا بالصلوة

    مثل اینكه شش ماهه دنیا آمده بود.حرف می زد با عجله، غذا می خورد با عجله، راه می رفت می خواست بدود و نماز میخواند به همین ترتیب. امام جماعت ما بود. اذان، اقامه را كه می گفتند با عجلوا بالصلوة دوم قامت بسته بود. قبل از اینكه تكبیر بگوید سرش را بر می گرداند رو به نمازگزاران و می گفت: من نماز تند می خوانم، بجنبید عقب نمانید. راه بیفتم رفته ام، پشت سرم را هم نگاه نمی كنم، بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی كنم.

    از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
     
    تقدیم به:( حاج قاسم و یاران )



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 11 مهر 1392 

     دعوای جنگی

        نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار....



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 11 مهر 1392 

     دشمن

    اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

     کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 19

    تقدیم به:( حاج قاسم و یاران )



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 11 مهر 1392 

    حاجی مهیاری

    حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»...



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 11 مهر 1392 

     ایرانی مزدور!

    اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب....



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 11 مهر 1392 

     پا خروسی!

    با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد....



    ادامه مطلب


     

    کی با حسین کار داشت؟

    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟...



    ادامه مطلب


     

    یادمان رفته است. . .
    هنوز یک نیم نسل کامل هم از عــــروج پروانـــــه ها نگذشتـــــه است. . .
    که ما گستـــــاخانه لـــــرزش شـــانه هـــاے نخلستــــان هاے جنــــوب را از یــــاد بـــرده ایم. . .
    بوے خون را مـے فهمے؟
    هنوز بوے خون از خــــاک فکـــه ،شلــــمچه ، طلـــــائیه و جـــزیره مجـــنون به مشـــام میرسد. . .
    هنوز قلـــب نخلستـــان‌هاے خوزستــــان با اضطـــراب میـــزند. . .
    امـــا . . .
    دریــــــغ از دل آدم ها ، از نگــــــاه بے تفاوت آدم هـــا. . .
    از خستگـــے هایے که دوباره احســـاس نمی شوند. . .

    دلم گرفتـــه.. اے شهیــد. . .
    این سه نقطـــه هــا... حکــــایت بے قــــرارے من است...مدتهـــاست سر این ســه نقطـــه ها گیر میکنم...
    نقطـــه هاے دلتنگــــے ام بیشمــــار شده اند... انگـــار...
    چـــرا تـــو هستــے و مـــن گــــم شده ام...؟

    زندگی زیباست اما شهادت زیباتر

    تقدیم به:( حاج قاسم و یاران )



    ادامه مطلب


     

    چهارشنبه 10 مهر 1392 

    سر شماری...

    سلام مادر . برای سرشماری مزاحم میشم . شما چند نفرید ؟
    -- پیر زن سرشو پایین میندازه و سکوت می کنه ، بعد میگه : مادر میشه خونه ما بمونه برای فردا ؟...



    ادامه مطلب


     




    ( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


 
 
بالاي صفحه