سرباز سایبری حرم
آزادی امروز را مدیون شهداییم.
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
  • اسفند 1393
  • شهریور 1392
  • مهر 1392
    دوشنبه 8 مهر 1392 

    رفته بودم سفری...

    خيلي دوست دارم حرف دلمو بزنم ولي نمي دونم از كجا شروع كنم

    قلمم را با چه جمله اي در دست بگيرم ...

    ذهنم پر از... كلمات فريب

    ولي قلمم عاجز از نوشتن

    وقتي رفتم مناطق ...



    ادامه مطلب


     

    دوشنبه 8 مهر 1392 

    خوش آمدي برونسي
    بايد انتقام سيلي زهرا رو بگيريم

    با يه سربند «« لبيك »» مياد تا بگه بچه ها، هم رزما «« ولايت »»

    مياد تا به همه من و شما درس عشق و گمنامي رو بفهمونه

    الان مياد تا بگه ،‌ نه !...



    ادامه مطلب


     


    حتما حتما  بخونید!
                 حتما                               حتما     
          
                                                                                             

    چون خودم قبلا اين جور فكر مي كردم

    الان هم احساس مي كنم بعضي ها شايد مثل قبلا من فكر كنند!

    فكر مي كردم شهدا يا نه ...

    آدم هاي خوب يا هر كسي كه خواسته باشه براي خوب زندگي كنه!

    بايد هميشه گريه ، دعا ، و ...  بدور از هر گونه شادي مخالفت با جك ، خنده و ... باشه!

    ... و فهميدم كه نه!...



    ادامه مطلب


     

    یک شنبه 7 مهر 1392 

    بسم الله ...

    سه چهار ساعتی به رفتنمان به خط مقدم برای شروع عملیات مانده بود.

    نیروهای گردان هر کدام در حال کاری بودند.

    یا وصیتنامه می نوشتند و یا سلاح و تجهیزاتشان را امتحان می کردند

    و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند.

    و اين است موضوع اين دفعه

    حلاليت طلبيدن!...

     یک موقع دیدم از یکی از چادرها سرو صدا بلند شد

    و بعد يك نفر پرید بیرون و بقیه با لنگه پوتین و فانسقه و بند و سنگ و کلوخ دنبالش....



    ادامه مطلب


     

    یک شنبه 7 مهر 1392 

    بخونید جالبه...

    دو تا بچه بسيجي ، غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.

    گفتم : «اين كيه؟»...



    ادامه مطلب


     

    یک شنبه 7 مهر 1392 

    خوندنش خالی از لطف نیست

    قربون همه بسیجیان مخلص و با صفا ...

    یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند،

    حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و

    کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم،...



    ادامه مطلب


     

    talaeye 300x216 حاج آقا بايد برقصه!!!

    این خاطره را همان سال ۸۷ در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند… بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:



    ادامه مطلب


     

    پنج شنبه 4 مهر 1392 
    خاطرات
    - روایت انسان -  
    دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر . . .

    بهترین رسانه ی دفاع مقدس سینه های وسیعی است که محالّ معرفت شهداست، مساکن برکت جبهه هاست، معدن حکمت بسیجی هاست، حافظ سرّ روح اله است و...



    ادامه مطلب


     




    ( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


 
 
بالاي صفحه