احمد : سلام علی . خوبی ؟
علی : سلام احمد جان . چطوری ؟ از درس و کلاس های دانشگاه جه خبر
احمد : هیچی . همش باید سر کلاس بری از ترس اینکه یه وقت واحد هایی که انتخاب کردی حذف نشن .
علی : راستی شندیدی تازگی یه فرقه اومده به اسم شیطان پرستی ؟
احمد : راست می گی ؟؟!! مگه این شیطان لعنتی هم قابل پرستش هست ؟ شنیده بودیم همه چیزی بپرستند ولی دیگه شیطان چرا ؟؟!!
علی : راستش دقیقا نمی دونم . دیروز یه چیزهایی در موردش توی کلاس شنیدم . بچه ها می گفتند نصف مردم آمریکا دارن شیطان پرست میشن . همه جا علامت هاش پیدا میشه . هر طرف نگا کنی علامت شیطان پرستی می بینی .
احمد : خوب علامت هاشون چی هست ؟
علی : بچه های کلاس علامت های زیادی را می گفتن . مثلا ستاره پنج پر واروونه یا تک چشم و خیلی چیز های دیگه که اگه بفهمی تعجبت بیشتر هم میشه .
احمد : میگم بیا بریم از یه جایی در مورد این فرقه سوال کنیم تا ببینیم ماهیت اصلی این فرقه چی هست .
علی : پیشنهاد خوبیه ولی از کجا بپرسیم ؟ این فرقه تازگی اومده و هر کسی اطلاعات کافی در موردش نداره .
احمد : اگه اینطور میگی پس چرا به حرف هایی که دوستات توی کلاس زدند اعتماد می کنی ؟ چقدر راحت قبول می کنی حرف هایی که دیگران میگن .
علی : مهم اینه که الان یه فرقه اومده که شیطان ر اپرستش می کنه
احمد : از کجا این قدر مطمئن حرف میزنی ؟ اصلا در موردش تحقیق کردی تا حالا ؟ من پیشنهاد میکنم بریم یه کافی نت و در مورد شیطان پرستی یه جستجو کنیم ببینیم چه اطلاعاتی در اختیارمون قرار می گیره .
علی : باشه پیشنهاد خوبیه . من هم میام . برو که بریم .
احمد راستی من با دوچرخه اومدم . تو با چی اومدی ؟
علی : من پیاده هستم . اینطور که پیداست باید چرخت رو دستت بگیری تا بریم
احمد : یه کار دیگه هم میشه کرد . تو بشینی پشت چرخ تا من پا بزنم . اینجوری زود تر هم میرسیم .
علی : خوبه ولی تو خسته میشی .
احمد : نمی خواهد نگران من باشی بیا بالا . دیر شد . تا اذان ظهر چیزی نمونده ها
این داستان ادامه دارد...