غروب خورشید و صدای بلبل،نار یارم
عاشق او شد تمام عقل و هوشم
چو دیدم او را در حال ناز،پیش او من زود رفتم دلنواز
من به او گفتم: ای یار تو چرا خوشحالی؟
او به من گفت:ز حال من تو را چه آید به کار؟
من به او گفتم: کزین عشق مرا سهمی هست
او به من گفت:ز عشقت عاشق هستم ای دوست
سیدا! عشق معشوق تو چه دانی که چیست
عشق معشوق همانست که در دل می تپد هر لحظه به لحظه
دم به دم...