اشعــــــار یک شاعر خسته دل
نويسندگان

غروب خورشید و صدای بلبل،نار یارم

عاشق او شد تمام عقل و هوشم

چو دیدم او را در حال ناز،پیش او من زود رفتم دلنواز

من به او گفتم: ای یار تو چرا خوشحالی؟

او به من گفت:ز حال من تو را چه آید به کار؟

من به او گفتم: کزین عشق مرا سهمی هست

او به من گفت:ز عشقت عاشق هستم ای دوست

سیدا! عشق معشوق تو چه دانی که چیست

عشق معشوق همانست که در دل می تپد هر لحظه به لحظه

دم به دم...

 




 
 
[ یک شنبه 21 آبان 1391  ] [ 3:12 PM ] [ ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 1404 نفر
كل مطالب : 7 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 22 آبان 1391