شهيد علي چيت سازان


خدايا توفيقمان ده كه اگر با خون وضو نگرفتيم.با ياد خون دادگان وضو بگيريم. شهيد علي چيت سازان

 گوشش را گرفته بود و پياده اش مي کرد. گفت: «بچه اين دفعه چهارمه که پياده ات مي کنم، گفتم نميشه بري.» گريه مي کرد، التماس مي کرد، ولي فايده اي نداشت، يواشکي رفته بود.
از پنجره از سقف، هر دفعه هم پياده اش کرده بودند. خلاصه نگذاشتند، سوار قطار بشود. توي ايستگاه قم مامور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار، خم شده بود ديده بود پسر نوجواني به ميله هاي قطار آويزان است با لباس هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني ديگر دلشان نيامد برش گردانند.

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 8 مهر 1392  ] [ 1:50 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

مردن كه گریه ندارد!

مردن كه گریه ندارد!

    بعد از ظهر بود . گردان آماده می شد كه شب عملیات كند.فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت:خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن كه دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صد دفعه كارت را درست كرده بودم. چیزی كه اینجا فراوان است مرگ.

     بعد دستش را زد پشتش و گفت:بیا بیا برویم ببینم چه كار می توانم برایت بكنم.

 

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی


ادامه مطلب


[ سه شنبه 15 مرداد 1392  ] [ 2:13 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

ایرانیه مزدور!!

ایرانی مزدوز!

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.

_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.

عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»

 

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 21

 


ادامه مطلب


[ سه شنبه 15 مرداد 1392  ] [ 2:08 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد حسن نيك باف شانديز

برادران! خون شهيدان را پايمال نكنيد، خانواده ى شهدا را دلدارى بدهيد و از توطئه هاى دشمن، آگاه باشيد. شهيد حسن نيك باف شانديز

خاطره: عصر بود که از شناسايي آمد.انگار باخاک حمام کرده بود. از غذا پرسيد. نداشتيم. يک از بچه ها تندي رفت ، از نزديکي شهر چند سيخ کوبيده گرفت . کباب ها را که ديد ، داد زد « اين چيه ؟» زد زير بشقاب و گفت« هرچي بسيجي ها خورده ، از همون بيار. نيست، نون خشک بيار.»
شهيد حسن باقري

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 14 مرداد 1392  ] [ 1:52 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد داريوش ساکي

برادران همرزم در سنگر دانشگاه! خدا را فراموش نكنيد.حرمت خون آنها را حفظ كنيد و آن را پايمال نكنيد! شهيد داريوش ساکي

 وقتي جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توي مجلس بند مي شد نه وزارت خانه . رفت پيش امام . گفت « بايد نامنظم با دشمن بجنگيم تا هم نيروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پيش بيايد. » برگشت و همه را جمع کرد. گفت « آماده شويد همين روزها راه مي افتيم » . پرسيديم «امام؟» گفت «دعامان کردند.»
خاطره اي از زندگي شهيد مصطفي چمران

 


ادامه مطلب


[ یک شنبه 13 مرداد 1392  ] [ 2:44 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد عبدالله عبدالهي

بر تابوتم يك جلد قرآن بگذاريد، تا مردم بدانند كه هدف من خدا بوده است و قرآن. نه هيچ چيز ديگر.  شهيد عبدالله عبدالهي

 يه روز که اومدم خونه چشماش سرخ شده بود نگاه کردم ديدم کتاب گناهان کبيره شهيد دستغيب تو دستاش گرفته
بهش گفتم: گريه کردي؟يه نگاهي به من کرد و گفت : راستي اگه خدا اينطوري که توي اين کتاب نوشته با ما معامله کنه عاقبت ما چي ميشه؟
مدتي بعد براي گروه خودشون يه صندوق درست کرده بود و به دوستاش گفته بود: هر کس غيبت بکنه 50 تومان بندازه توي صندوق بايد جريمه بديد تا گناه تکرار نشه
شهيد محمد حسن فايده به نقل از همسر شهيد

 


ادامه مطلب


[ جمعه 4 مرداد 1392  ] [ 1:18 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد علي آخوند رجبي

بدانيد، نماز خوب انسان را از فحشاء و منكر دور مي كند، نماز را با حضور قلب اقامه كنيد... شهيد علي آخوند رجبي

 هميشه پرسش هاي ناشيانه و مستقيم بهانه خوبي براي طفره رفتن از اصل موضوع بود.
ـ مسئول اين گروهان شما هستيد؟
ـ نه؛ من خدمت گزار گروهان هستم!( اشاره اي است به تعتبير حضرت امام(ره) به من خدمتگزار بگويند بهتر از اين است كه رهبر بگويند.

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 3 مرداد 1392  ] [ 1:17 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد محمد حسيني خادم

با مناجات و دعا و نماز دلت را آرام كن و بدان كه هرگاه خدا را بخواني صدايت را مي شنود. شهيد محمد حسيني خادم

 به پسر ها مي گفت شيعيان حسين، و به ما شيعيان زهرا . کنارهم که بوديم ، مهم نبود که پسر است کي دختر . يک دکتر مصطفي مي شناختيم که پدر همه مان بود، و يه دشمن که مي خواستيم پدرش را در بياوريم.

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 31 تیر 1392  ] [ 2:40 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد سيف الله روستازاده

بايد کلمه عشق را در صحنه عاشورا يافت. چگونگي پيوستن وبرگشتن عاشق به حضور معشوق، عشقي که دل را روانه باري تعالي کرده و فکر دنيوي را سلب مي کند. حسين(ع) اين عاشق بزرگ و مظهرعشق چگونگي اين امر را به ما رهروان حق آموخت. شهيد سيف الله روستازاده

 كافي بود كسي را يكبار در نماز با توجه ببيند ، وقتي دو نفر به او مي رسيدند يكي آهسته به ديگري مي گفت:آدم قابل اعتمادي نيست، بايد مواظب حرف زدنمان باشيم و او با تعجب مي پرسيد:چطور؟
گوينده توضيح مي داد:هر چه بشود مي رود به خدا مي گويد. يك سره با خدا در حال حرف زدن است!

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 31 تیر 1392  ] [ 2:35 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

شهيد محمد قلى روز فراخ


 بايد جوان ها را تشويق كرد كه راه خدمت به اسلام و انقلاب را ادامه دهند و هيچ وقت از قرآن و دستوراتش فاصله نگيرند. شهيد محمد قلى روز فراخ

 مراد که از مرخصي برگشت دمغ بود . کلي سين جيمش کردم تا گفت . يعني نگفت ، کارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پايين بيست بود و نوزده ، فقط عربي اش آن وسط دهن کجي مي کرد ، هفت .
... نشسته بود کنار چند تا اسير عراقي و دست و پا شکسته باهاشان حرف مي زد ، دهنم باز ماند گفتند يک ماهه کارش همينه ، مياد مي شينه با هاشون اختلاط مي کنه تا عربي اش خوب بشه .

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 31 تیر 1392  ] [ 2:28 AM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]