مناجات با خدا

 
 

Usef Zoleykha (H.s 92-10)



می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: 

 

تو را دوست دارم.

 

 

یوسف گفت: ای جوان‏مرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟

 

از این دوستی مرا به بلا افکنی

 

 

و خود نیز بلا بینی!

 

 

پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی،

 

 او بینایی‏اش را از دست داد.

 

 

و من به چاه افتادم.

 

 

زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد

 

و من مدت‏ها زندانی شدم.

 

 

اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش،

 

 

تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی .





[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:25 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]