دلم برای حضور و غیابهای دوران مدرسه تنگ شده...
 
انگار آن زمان برای کسی اهمیت داشت غیبتمان...

*


تاريخ : جمعه 29 آبان 1394  | 9:19 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 5

 

 
 
هيچ شباهتی به يوسف ندارم...
 
 نه رسولم,نه زيبايم,نه براي كسي عزيزم,نه چشم به راهي دارم...
 
فقطـــــــــ...
 
در " چاه " افتاده ام!!! 

*


تاريخ : جمعه 29 آبان 1394  | 9:09 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

 زندگی هیچوقت اندازه ی تنم نشد،

 

حتی زمانی که خودم برای خودم بریدم و دوختم!

----------/----------


*


تاريخ : جمعه 29 آبان 1394  | 9:06 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

خدایاااااا!
 
خیلی وقته که دیگه خوش نمیگذرهـــ....
 
فقط خوشم که می گذرهـــ....
ـــــــــ
 

*


تاريخ : جمعه 29 آبان 1394  | 9:01 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

 

چقدر حرف دارد این عکس نوشتهــــــــ ....


*


تاريخ : جمعه 29 آبان 1394  | 8:56 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

دلم گرفته؛ می دونی؟؟؟


*


تاريخ : جمعه 29 آبان 1394  | 8:51 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

 

چقدر سخت بود لحظه های وداع ...

چقدر سخت بود دل کندن ...

چقدر سخت بود لحظه لحظه دور شدن از بهشتی که شاید دیگر قسمتم نشود ...

چقدر سخت است بازگشت به دنیای پر فریب ...

چقدر سخت است ...

چشیدن شیرینی این سختی را برای همه آرزو دارم ...

 


*


تاريخ : شنبه 23 آبان 1394  | 7:16 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 2

 

(* کف العباس* مکان های جدا شدن دو دست حضرت عباس علیه السلام در سرزمین کرب و بلا *)

 

*************

عباس، کلمه ای است که ردیف همه ی غزل های حسین است و نامش، همه جا تالی نام حسین. اگر به تاریخ ولادت حسین و عباس نگاهی بیفکنی، می بینی که از حسین تا عباس، یک قدم فاصله بیش نیست.
 
او که در بلوغ عطش و زخم، در نهایت خستگی، پس از نبردی سخت، به آب رسید؛ لب هایش در تمنای قطره ای می سوخت و کام خشکیده اش، در برزخ میان رقص موج ها و زمزمه ی آب و گریه و ضجه ی کودکان، که از دور دست «عمو» را فریاد می زدند، مانده بود.
 
چه حسرتی بر دل فرات گذاشت؛ آن گاه که عشق را به آب سودا نکرد و عطش را آبرو بخشید؛ همین که خنکای آب به آستانه ی لب هایش رسید، ناگهان موجی بزرگ تر از عمق جانش برخاست و او آب را پرتاب کرد و گفت:
 
«ای نفس! می خواهی آب بیاشامی و حسین تشنه بماند؟ این نه رسم جوانمردی و نه شیوه ی همراهی و همدلی.»
 
عباس، نمود دیگر علی است؛ او که در نگاهش جذبه ی نگاه مولا موج می زد و در بازوانش، زور بازوی علی.
 
دنیای عجیبی است. دنیایی که در آن برای عباس امان نامه می آورند؛ برای مردی که دست هایش، سند مظلومیت شیعه است دست هایی که دل های بسیاری به پای آن سوخته اند تا جان گرفته اند دست هایی به بلندای پرواز.
 
این پیکر ماه است که در پیراهنی از زخم پوشیده شده است.
 
انگار این دست های پرپر شده، تفسیر آیه های کتاب خداست.
 
به ام البنین خبر دهید که دیگر چشم به راه آمدن عباس نماند.
 
به او بگویید قامت رشید ماهش، چاک چاک بر خاک افتاده است، اما از تیرهای مکرر و مشک پر پر شده، از فرات و جاری عطش، از دست های قلم شده و عمود آهنین، با او سخن مگویید.
 
به روی اسب قیامم، به روی خاک قعود
 
این نماز ره عشق است کز آداب تهی است
 
بگویید عباس، فدایی حسین شد تا آسمان بهشت، جولانگاه پرواز عاشقانه اش باشد و من در شگفتم که خون بهای دست های بریده ی عباس چیست؟
 
آبی برای رفع عطش در گلو نریخت
 
جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریخت
 
دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک
 
کاخ بلند همت خود را فرو نریخت
 
*********

*


تاريخ : شنبه 23 آبان 1394  | 7:06 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

 

تکــــــــهــــــ....ایـــــ....از....بهشــــتـــــ

...

بهتـــرین....شبــــــــــ....هایــــــ....زندگیـــــــ

...

دلم برایت تنگ می شود بیـــــــــــن الحرمیــــــن


*


تاريخ : شنبه 23 آبان 1394  | 7:01 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0

 

چ ناباوارانه بود رفتن و آمدن به بهترین مکان دنیا 

چ غافلگیرانه بود این دعوت 

و چ حس زیبایی بود حس رفتن

این سفر برایم خوابی بود که خیلی زود تمام شد 

خیلی زود 

.............

 


*


تاريخ : شنبه 23 آبان 1394  | 6:55 PM | نویسنده : شکرانه افشاری | نظرات 0