پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
کاشکی من دایناسورت بودم.
نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 
ساعت : 8:00 PM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

کلاه قرمزی: «معذرت از ته دل.»
آقای مجری: «چرا نمیری خونه؟»
کلاه قرمزی: «آخه... دلم تنگ میشه...»
آقای مجری: «تنهایی؟»
کلاه قرمزی: «اِهنین.»
آقای مجری: «منم تنهام، همه فکر میکنن فامیل من شهرستانن؛ یعنی خودم اینجوری گفتم. ولی من هیشکیو ندارم، عین تو...»
کلاه قرمزی: «کاشکی من دایناسورت بودم.»

ادامه مطلب


 



بودن دشوار آدمی
نوشته شده در جمعه 29 آذر 1392 
ساعت : 1:19 AM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

«شک و تردید امری کاملاً طبیعی است: آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد، آگاهی ندارد، زیرا زندگی یکبار بیش نیست و نمی‌توان آنرا با زندگی‌های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود.» 

«هیچ وسیله‌ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه‌ای امکان‌پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می‌کنیم. مانند هنر پیشه‌ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می‌توان قائل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه‌سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.»

«هر دانش‌آموز برای اثبات درستی یک فرضیه‌ی علمی فیزیک، می‌تواند دست به آزمایش زند، اما بشر چونکه فقط یکبار زندگی می‌کند- هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه‌ای را از طریق تجربه‌ی شخصی خویش ندارد، بطوری‌که هرگز نخواهد فهمید که پیروی از احساسات کار درست یا نادرستی بوده است.»


بار هستی، میلان کوندرا

ادامه مطلب


 



شقایق وحشی
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392 
ساعت : 7:15 PM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

از شقایق های وحشی بازپرس که محرم اسرار ما هستند.آنها با توخواهند گفت که شرط شیدایی حق آزادگی ست وداغدار بودن و غصه خوردن...
شقایق را وحشی می خوانند چرا که آزاد است ورنگی از تعلق ندارد در دشت ها ولابه لای سنگ ها می روید وبه آب باران قناعت می کند تا همواره تشنه باشد و بسوزد...
داغ دلش وگلبرگ های به خون آغشته اش به راستی که او را به شهید مانند می کند...
" شهیدآوینی"

 

کوه های بوژان - نیشابور

ادامه مطلب


 



پسر خاله و رامبد جوان و تست بازیگری
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1392 
ساعت : 2:53 PM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

+ رامبد جوان : ...در می زنی،من مثلا یه خانومم،
درو باز می کنم میگم بله...
تو یه جوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که
ماشینمو دزد برده...
.
.
* پسر خاله : می خواستم بگم اگه به شما بگن
باباتون فردا می میره حاضری چه قدر پول بدی که نمیره؟

+ هر چی که دارمو ندارم...

* اگه بگن مادرتونم روش چی؟!

+ دیگه هر چی که دارمو ندارمو از اینورو اونور می تونم جور بکنم...

* اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!

+ چرا آخه...؟

* مثلنه دیگه...

+ دیگه نمی دونم باید چی کار کنم...

* نمی دونی؟

+ نه !

*ولی خوشحال باش...هیچکدومشون نمی میرن...
خودتم زنده می مونی...
یه ماشین قراضه جایه باباتو ننتو خودت به باد رفت!... به درکــــــــ!

 

 

ادامه مطلب


 



چرا می‌ترسی؟ داستان کوتاهی از سروش صحت
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1392 
ساعت : 11:04 AM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.

 

این داستان رو حتما بخونید
حتما میخندوندتون ...

شاد باشید :)

ادامه مطلب


 



رسم وروجکا
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1392 
ساعت : 10:23 AM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

وروجک: خوب من وروجکم دیگه! این ور میرم اون ور میرم. قایم میشم اینو بر میدارم اونو بر میدارم.

آقای نجار: ولی این خیلی بده!

وروجک: درست میگی این خیلی بده ولی یه چیزه دیگه از اینم بدتره اینکه تو میتونی منو ببینی. فقط تو می تونی منو ببینی.آدمای دیگه نمی توونن.

آقای نجار: خوب اگه اینجوریه برو و دیگه نیا پیش من. اون وقت نامرئی می مونی!

وروجک: نمیشه جونم نمیشه!
من باید پیش کسی که تونسته منو ببینه بمونم. این رسم وروجکاس...

 

ادامه مطلب


 



لاله
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1392 
ساعت : 11:49 PM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
که سر به صخره گذارد
غریبی و پاکی
ترا ز وحشت توفان به سینه می فشردم
عجب سعادت غمناکی

_ منوچهر آتشی

ادامه مطلب


 



بهار
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1392 
ساعت : 9:28 AM
نويسنده : حمیدرضا موذنی

هر روز که از مدرسه می آمد، روی سنگ بزرگی می نشست و با دسته کیفش بازی می کرد، انتظار می کشید؛ انتظار قطاری که رد شود، مسافرها را ببیند و برایشان دست تکان دهد.مسافرها پشت پنجره قطار می ایستادند و برای دخترک دست تکان می دادند. قطار تلق تلوق می کرد و می گذشت. چهره ها و دست ها در پنجره ها و در خطی تند محو می شدند. یک لحظه، فقط یک لحظه آن ها را می دید و دیگر هیچ.قطار و دست ها و چهره ها در پیچ کوه ها گم می شدند. با ته مانده خاطره ای گذرا به خانه و روستا می آمد. یک روز پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در باد تند قطار آشفته بود، از پنجره قطار برای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچه ای رسیده و بزرگ انداخت. دخترک مانده بود که آلوچه را نگاه کند یا پسرک را.

آلوچه توی هوا، توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دختر افتاد. دختر هر چه گشت آلوچه را پیدا نکرد.آلوچه توی علف ها و گل های ریز وحشی گم شد. دختر با خاطره صورت خندان و موهای آشفته پسر به خانه آمد. صدای هی هی پسر در گوشش ماند. قطار سوت زنان صدا را برد. دختر می دانست او را دیگر نمی بیند، اگر می دید می گفت "آلوچه ات را گم کردم. یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن!" دختر هر روز بیاد پسر و آلوچه گم شده بود. همه خاطره ها از قطار و مسافرها پاک شده بود و پاک می شد، اما این یکی مانده بود. روزی که دختر مادر شده بود. پشت پنجره قطار ایستاد. بچه اش را در بغل داشت. سال ها بود که از آن روستا رفته بود. مادر نگاه کرد. سنگ را ندید. سنگی که روزگاری رویش می نشست،لای درخت های آلوچه گم شده بود. درخت ها غرق گل های ریز و سفید و صورتی بودند، مثل عروس.

 

هوشنگ مرادی کرمانی

ادامه مطلب