شعر طنز

شعـر طنـز

ادبیات شیرین


مدیر وبلاگ: علیرضا حیدری

:: تعداد مطالب : 43
:: تعداد کل بازدید : 27234
:: تعداد کل نظرات : 0
:: آخرین بروز رسانی : جمعه 17 آبان 1392 
:: تاریخ ایجاد وبلاگ : سه شنبه 26 شهریور 1392 

كد موسيقي براي وبلاگ

با کليک بر روي +1 ما را در گوگل محبوب کنيد

کد هدایت به بالا

تماس با ما
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل


قلیان

 

مد شده چیزی به نام عشق و حال

باهمین قلیان و مقداری زغال

طعم تنباکوش سیب و پرتقال

درکنارش  قوری و چایی نبات

قل قلاتن قل قلاتن قل قلات

هر کجا جمعیم ،قلیانی به پا

دور آن  نوبت بگیرانش ولا

ازپزشک و شاعر و استاد تا

تیپ هایی مثل اصغر گنده لات

قل قلاتن قل قلاتن قل قلات

پک زدن یعنی همان پمپاژ سم

توی این حلقوم و نای و در شکم

این کجایش عشق و حال است ای ببم

قلبت آخر می زند یک روز قاط

قل قلاتن قل قلاتن قل قلات

یاد از آن روزی که بودی همچو گل

هیکلت مامانی و خیلی تپل

از چه رو حالا شدی اینجور شل

علتش  این است ای جانم فدات

قل قلاتن قل قلاتن قل قلات

ای که هی پک می زنی آن هم خفن

می روی از دست، کمتر پک بزن

واقعا خیلی خطر ناکه حسن

نیست چیز مثبتی در این بساط

قل قلاتن قل قلاتن قل قلات

مش رجب بدجور قلیان می کشید

عاقبت با سرفه ای خیلی شدید

  پیش مردم بند تنبانش برید

  آبرویش رفت پای نعشه جات

 قل قلاتن قل قلاتن قل قلات

مصطفی مشایخی




ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا حیدری در جمعه 17 آبان 1392 

نظرات (0)

فصل استعدادسوزی

 

«باز باران با ترانه
می‌خورد بر بام خانه»
در دلم از یاد باران
می‌کشد آتش زبانه

یادم آرد فصل باران
تلخی پاییز پیشین
آتش و نفت و بخاری
مدرسه، آبادی شین

کودکانی چست و چابک
مثل آهوی گریزان
در کلاس درس محبوس
پشت میله مثل زندان

می‌شنیدند از بخاری
«داستانهای نهانی»
از لبان سرخ شعله
«رازهای زندگانی»

نفت چون شمشیر بران
زخم می‌زد قلبها را
آتش دیوانه غران
پرلهیب و بی‌مدارا

«باز باران با ترانه
می‌خورد بر بام خانه»
در دلم از یاد باران
می‌کشد آتش زبانه

ای وزیر تازه‌ای که
اهل تدبیر و امیدی
تا نسوزد باز نسلی
نقشه‌ای آیا کشیدی؟

تا نباشد زور و تنبیه
توی یک مدرسّه روزی
تا نباشد فصل پاییز
فصل استعدادسوزی

«بشنو از من کودک من»
مدرسه گرم است و روشن
سوختم من تویش اما
بهتر از این می‌‌شه حتما

 

مهدی استاد احمد




ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا حیدری در جمعه 17 آبان 1392 

نظرات (0)

نکوشید خیطی به بار آورید!

 

«بکوشید و خوبی به کار آورید»

نکوشید خیطی به بار آورید!

الا ظالمان جهان، از چه روی

بر این خلق ایران فشار آورید؟!

چو  از هسته گوییم و نیروی آن

سخن را سوی انفجار آورید!

چرا در میان سخنهایتان

دروغی چنین شاخدار آورید!

علوم جهان را که گفته عمو،

مُحِقّ‌اید در انحصار آورید؟!

به هرجا که دیدید نفعی کلان

هجومی چنان لاشخوار آورید!

چو مستید از کبر، دیگر چرا

سر سفره زآن «زهرمار» آورید(!)

فروشی نباشد حق ای ظالمان!

هر آنقدر پوند و دلار آورید!

ز تحریم‌تان عزم ما نشکند

کجا رخنه در این حصار آورید!

بر این گلّه گر فکر گرگی کنید

بسی بُز – از  این رهگذار- آورید(!)

 

*

سیاست دگر بس  بوَد، دوستان!

دلم را خبر از نگار آورید!

دماغم از این بوی بد پر شده‌ست

مرا شمّه‌ای عطر یار آورید!

غم و غصّه خوردن چو شغلیست سخت

برایم دو تا دستیار آورید!

دلم شد خراب از نگاهی و کار

شد از دست،تعمیرکار آورید!

پی باقلا بار کردن سپس

ز کوی نگارم حِمار آورید!

ز بهر خسارت چکی پرملاط(!)

از آن ماه سرمایه‌دار آورید!

ز شعرم سپس خنده‌ای روحبخش

به روی لب  روزگار آورید!

بخوانید این طنز را و در آن –

«چو دیدید سرما، بهار آورید.»(!)

 

سعید سلیمان پور




ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا حیدری در جمعه 17 آبان 1392 

نظرات (0)

در استقبال از روحانی

 

همين جا ما جدالي مختصر با «اوباما» كرديم                  و شايد خاطر خوانندگان باشد، چرا كرديم

سخن گفتيم از طبلي كه دائم روش مي‌كوبيد        به سهم خويش از اين بابت هياهو بي‌صدا كرديم

كسي كه صاحب نوبل شده، از جنگ مي‌گويد؟!       بسي لعنت به جنگ و نوبل و اين چيزها كرديم!

و فرموديم آن نوبل بخورد تو سرش، بلكه                   بفهمد ما چرا شاكي شده، غوغا به پا كرديم

ولي اين هفته خوشبختانه اوضاع جهان قدري                شده طبق پسند و آرزوهايي كه ما كرديم

تصور مي‌كنم شعر مرا خوانده است اوباما                         خجالت برده از آن رازها كه برملا كرديم

پذيرايي نمود از دلبر صاحب كليد ما                                   كه با امّيد ايشان را روانة امريكا كرديم

زده زنگي به «روحاني» و گفته آنچه مي‌داني          از اين موضوع خوشحاليم و مقداري صفا كرديم

لهذا اكثر مردم از اين اوضاع خرسندند                      و از خوشحالي مردم، كمي شكر و دعا كرديم

در استقبال «روحاني» ز هر طيفي بگويي بود           رصد در اين ميان يك عده «دانشجونما» كرديم

همين عده كه مي‌گويند «خودجوشند» يا «خودسر»       به ما گفتند: مي‌آيي؟ وليكن ما ابا كرديم!!

يكي در آن وسط پرواز داده لنگه كفشش را              و ما هم كاملا خودجوش در آن كفش پا كرديم

توجه داشته باشيد استقبال اينگونه                                براي ما كه دنيا را به لبخند آشنا كرديم

شديدا افت دارد ضمنا اين را مي‌كند روشن                      اگرچه اهل تدبيريم، در اينجا خطا كرديم

اگر خودجوش يا خودسر، چنين كرديم بد كرديم                     غلط كرديم اگر رفتارهاي نابجا كرديم

گذشت ايام هوچي بازي و گردن كلفتي‌ها                     و ما در نطفه محكوم اين روال ناروا كرديم

ضرورت دارد امروزه همه ايران شود يكدل              همان طوري كه در اين سال‌ها نشو و نما كرديم

جهان غرب فهميده كه از تحريم اين ملت                نگردد عايدش چيزي؛ دري گر بست، وا كرديم!

به سعي و كوشش زحمت‌كشان تحريم را خنثي          نموديم و در اين مشكل توكل بر خدا كرديم

كنون كه غرب كوتاه آمده، خوب است در داخل          شود تقدير از آن كس كه در حقش جفا كرديم

اگر امروزه ايران است اندر موضع عزّت                   نبايد گفت: «هر چيزي اگر خوب است ما كرديم

وگر بد بوده پيش از اين، يقينا ديگران كردند»          چرا؟! چون اين چنين برخورد يعني كه ريا كرديم!

نمي‌گوييم آن چيزي كه از ما بر نمي‌آيد                         و اجرا مي‌كنيم آن وعده‌ها كه ادعا كرديم

نه در انكار هولوكاست كوشيديم چون بعضي                نه ديداري عبث با كومور و چاد و غنا كرديم

ظريف و هوشمندانه سخن گفتيم با دنيا                    اگر هم نرمشي كرديم در واقع به جا كرديم

مرد رند




ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا حیدری در جمعه 17 آبان 1392 

نظرات (0)

خر هنرمند بیمه قطع شده

 

خـــرکی گفت  بــا هنرمنـدی

قطع شد بیمه ی تو ، می خندی؟

نکند ای تو مفت تر از  مــن

پوستت  شد  کلفت تر از مــن؟

گر مرا کاه و یونجه قطع شود

سر ارباب  نــــذر  نطع شود

ور مرا قطع جو کند اربـــاب

بار او را می افکنم در   آب

می زنم جفتکی به چانه ی  او

که شود گم مسیر خانه ی   او

آنچنانش بر افکنم  بنیـــاد

که کند رَبّ و ربّ خود را  یاد

نکند ای رفیــق دلشـــــادم

خر تویی و من آدمیـــــزادم؟

گر تو از هفت دولــت آزادی

پس چرا زیــر دولتی   زادی؟

تو به تدبیر و با امید خوشی

یا به یک دسته ی کلید  خوشی

من به خر غلت خویش خشنــودم

اوّل و آخــــرش خری  بــودم

چشم  شهلای من کســـی بندیـد

که شود کـــور زآب مرواریـد

آدمیــــزاد مجمع الامــراض!

گر شوی خـــر رها کنی اغراض

خــــر اگر می شدی ملال نبود

و غــــرور تو پایـمال نبود

شاد بودی چو ما و خوش بودی

همه بی اعتنـــا به هش بودی

ای خوشا من که عرّ وتیز کنـم

چون تو کی روی بر مجیز کنم؟

دیگرانی که چون تو می مویند

در شگفتم که از چه می گویند:

وعده ها داده و خــرم کردند

از کلاهی کـــه بر سرم کردند

خر نه همچون شما فریب خـورد

جو به یکسو نهاده سیب خـورد

گفت صاحب هنر به او ای خــر

سرزنشها مکن مـــرا دیـــگر

هر چه ما می کنیم بی تقصیـر

همه زامّید هست و از تدبیــر

بر تو حسرت همی برم که خری

شاد و سرحال تر ز هر بشـری

ای خوش آن آدمی که در گیتی

اوّل اخر بـــود در ِ پیتــی

کبک نامد که همچو زاغ  رود

کرّه خر آمـــد و الاغ   رود

هی هنرمند گفت و هی نالیـد

گوش خر را گرفته  می مالید

آنقدر گفت تا که رفت ازدست

نرّه خر چشم و چانه اش رابست

تلفن کرد بعد با اورژانــس

که هنرمند آدمی بــدشانــس

رخت بربسته از جهان اینجـا

رفته در جمع مردگان  اینجا

با خود آرید نعش کش فـوری

که نماند زمین همین طـوری

ببریدش به سوی گـــورستان

آدرس : قطعه ی هنــرمندان

بسپارید در دل لحــــــدش

که نگندد چو میوه ای جسدش

نرّه خر چون پیام خود راداد

با دلی تنگ و خـاطری ناشاد

هنر مرد مــرده را بستــود

ضرطه ای دادوجای خود بغنود

 

عباس خوش عمل کاشانیخـــرکی گفت  بــا هنرمنـدی

قطع شد بیمه ی تو ، می خندی؟

نکند ای تو مفت تر از  مــن

پوستت  شد  کلفت تر از مــن؟

گر مرا کاه و یونجه قطع شود

سر ارباب  نــــذر  نطع شود

ور مرا قطع جو کند اربـــاب

بار او را می افکنم در   آب

می زنم جفتکی به چانه ی  او

که شود گم مسیر خانه ی   او

آنچنانش بر افکنم  بنیـــاد

که کند رَبّ و ربّ خود را  یاد

نکند ای رفیــق دلشـــــادم

خر تویی و من آدمیـــــزادم؟

گر تو از هفت دولــت آزادی

پس چرا زیــر دولتی   زادی؟

تو به تدبیر و با امید خوشی

یا به یک دسته ی کلید  خوشی

من به خر غلت خویش خشنــودم

اوّل و آخــــرش خری  بــودم

چشم  شهلای من کســـی بندیـد

که شود کـــور زآب مرواریـد

آدمیــــزاد مجمع الامــراض!

گر شوی خـــر رها کنی اغراض

خــــر اگر می شدی ملال نبود

و غــــرور تو پایـمال نبود

شاد بودی چو ما و خوش بودی

همه بی اعتنـــا به هش بودی

ای خوشا من که عرّ وتیز کنـم

چون تو کی روی بر مجیز کنم؟

دیگرانی که چون تو می مویند

در شگفتم که از چه می گویند:

وعده ها داده و خــرم کردند

از کلاهی کـــه بر سرم کردند

خر نه همچون شما فریب خـورد

جو به یکسو نهاده سیب خـورد

گفت صاحب هنر به او ای خــر

سرزنشها مکن مـــرا دیـــگر

هر چه ما می کنیم بی تقصیـر

همه زامّید هست و از تدبیــر

بر تو حسرت همی برم که خری

شاد و سرحال تر ز هر بشـری

ای خوش آن آدمی که در گیتی

اوّل اخر بـــود در ِ پیتــی

کبک نامد که همچو زاغ  رود

کرّه خر آمـــد و الاغ   رود

هی هنرمند گفت و هی نالیـد

گوش خر را گرفته  می مالید

آنقدر گفت تا که رفت ازدست

نرّه خر چشم و چانه اش رابست

تلفن کرد بعد با اورژانــس

که هنرمند آدمی بــدشانــس

رخت بربسته از جهان اینجـا

رفته در جمع مردگان  اینجا

با خود آرید نعش کش فـوری

که نماند زمین همین طـوری

ببریدش به سوی گـــورستان

آدرس : قطعه ی هنــرمندان

بسپارید در دل لحــــــدش

که نگندد چو میوه ای جسدش

نرّه خر چون پیام خود راداد

با دلی تنگ و خـاطری ناشاد

هنر مرد مــرده را بستــود

ضرطه ای دادوجای خود بغنود

 

عباس خوش عمل کاشانی




ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا حیدری در جمعه 17 آبان 1392 

نظرات (0)

مطالب پیشین

( تعداد کل صفحات: 8 )

1 2 3 4 5 6 7 8


Powered By Rasekhoon.Net Copyright © 2011
Design By : wWw.Rasekhoon.Net