سایه ها ...
دنیا قشنگ تر بود اگر
آدمها مثل سایه هایشان صاف و یکرنگ بودند!!
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است...
ادعایشان آدمیت...
کلامشان انسانیت...
رفتارشان صمیمیت...
حال، باید دنبال یکی گشت که
نه آدم باشد...
نه انسان باشد...
نه دوست و رفیق صمیمی...
تنها صاف باشد و صادق...
پشت سایه اش خنجر نباشد برای دریدن...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که سایه اش میگوید: "صاف و یکرنگ"..
ادامه مطلب
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍﻩ ﺑﺪﯼ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﺍﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ.
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ.
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺣﺲ ﺩﺍﺭﯼ، ﺣﺲ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯽ
ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ.
ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺭﻭﺷﻦ
ادامه مطلب
دل نوشته ای برآمده از دل
بر باد رفته
رت باتلر:(کلارک گیبل)جهنمی وجود نداره...
اسکارلت(ویوین لی): چرا، داره. میدونم جهنم هست،
درباره ش خیلی چیزا خوندم.
رت باتلر(کلارک گیبل): به نظرم اگه جهنمی باشه تو همین دنیاست...
بر باد رفته
شاهکار ادبی مارگارت میچل
ادامه مطلب
تلنگری برای من برای شما برای همه !!!
بزرگی نگاهی به کتابهای کتابخونه ام کرد و پرسید : همه ی این کتابها مال توئه ؟
با خوشحالی گفتم : بله البته، خیلی هاشون رو از نمایشگاه های کتاب خریدم.
کتابی رو از قفسه بیرون آورد و گفت : این کتاب رو خوندی ؟
گفتم : هنوز نه.
به کتاب دیگری اشاره کرد و گفت : این یکی رو چطور ؟
نگاهی به کتاب کردم و گفتم : این یکی رو هم هنوز نه !
بدون اینکه چیزی بگه کتابی رو از طبقه پایین نشون داد.
گفتم: این رو هم نه !!!
او با تعجب پرسید : اصلا امسال چند تا کتاب غیر درسی خوندی ؟
با ناراحتی گفتم: فقط یک کتاب.
پرسید : کی خریده بودیش ؟
گفتم : امانتی بود و از دوستی قرض گرفته بودم.
اون شخص گفت : بنظرم باید یه تغییراتی تو زندگیت بدی و بدونی که برای اینکه در زندگی حرفی برای گفتن داشته باشی باید اهل کتاب و مطالعه باشی. این انسانها هستند که جامعه رو می سازند و امروزه خیلی از کشورهایی که حرفی برای گفتن دارند مردمی دارند که اهل مطالعه و کتابند.
به یاد داشته باش که کتاب دستت رو میگیره و تو رو بالاتر میبره...

ادامه مطلب
آسانسور (طنز)
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقرهای رنگ می شود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده است، می گوید: پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام.
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقرهای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از میان جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد و پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت، هر دو خیلی متعجب تماشا میکردند که ناگهان دیدند شمارهها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقرهای باز شد و آنها حیرت زده دیدند دختـر خانمی مو طلایی و بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اتاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، رو به پسرش کرد و گفت: پسرم ، زود برو مادرت را بیاور اینجا !!!
![]()
ادامه مطلب
نوستالژی :جملات زیبای کودکی
چایی داغه ، دایی چاقه !
سه شیشه شیر ، سه سیر سرشیر.
امشب شب سه شمبه س ، فردا شبم سه شمبه س ، این سه 3 شب اون سه 3 شب هر سه 3 شب سه شمبه س.
سپر جلو ماشین عقبی خورد به سپر عقب ماشین جلویی.
شیش سیخ جیگر سیخی شش زار
سربازی سر بازی سرسره بازی؛ سر سرباز سرسره بازی را شکست.
آن؛ مان نماران، دو دو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
دختره اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!!
ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست ...
ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره
پسرا شیرن مثل شمشیرن ...
ادامه مطلب
زنان و علاقه به ریاضیات
زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند .
مارسل آشار

دوستان گرامی مسئولیت این متن بر عهده جناب آشاره،ترنم رویش هیچ نظری در این باره نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )
ادامه مطلب



