|
غذای روح | ||
|
|
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: ادامه مطلب در دوران تحصیل با یکی از همکلاسی هایم سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم! و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است. ادامه مطلب مادر موسی چو موسی را به نیل، در فکند از گفته رب جلیل خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه، گفت کای فرزند خرد بیگناه ادامه مطلب داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت:
“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. ادامه مطلب گابریل گارسیامارکز قبل از مرگ به سرطان لنفاوی مبتلا بود و میدانست عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی میکند: ادامه مطلب کسی که می داند خدا او را می بیند و آنچه را می گوید، می شنود و از آنچه از خیر و شر انجام می دهد آگاه است، و این توجه او را از اعمال قبیح باز می دارد، او کسی است که از مقام پروردگارش خائف است. و خود را از هوای نفس بازداشته. امام صادق(ع) ادامه مطلب یکی از روز ها الکس در ایستگاه قطار و در انتظار یکی از دوستانش بود که مردی جوان به او نزدیک شد و سلام کرد. جوان ادعا می کرد که آلکس را جایی دیده است. اما آلکس این ادعا را رد کرد.
ادامه مطلب
عاشق یارم مرا با کفر و با ایمان چه کار
* مفلص عورم مرا با عامل دیوان چه کار *
پرده دار و حاجب و دربان ندارد درگهش *
مسجد و محراب ما ابروی جانان است و بس
* ادامه مطلب خداوندا دلی دریا به من ده در او عشقی نهنگ آسا به من ده * حریفان را بس آمد قطره ای چند بگردان جام و آن دریا به من ده
ادامه مطلب حکایتی از مثنوی:
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود. ادامه مطلب مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: “عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟” استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت....
ادامه مطلب یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست * عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او * گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای * جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای *
ادامه مطلب
|
|
| [ قالب وبلاگ : راسخون ] [ Weblog Themes By : RaSeKhOoN] | ||