غذای روح
 
ایمیل مدیریت
نویسنده وبلاگ

مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد و با خوشحالی هر روز کار زیادی انجام می داد. رئیسش که یک شیر بود از اینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابراین سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد تا این موضوع را بررسی کند.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 6:25 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

یکروز خانواده لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 6:24 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 6:22 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرده بود و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 6:20 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 5:00 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:59 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او مردی نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:56 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:49 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

در سال‌های دهه 1980، یک گروه موسیقی که تعدادی زیادی نمایش در سال اجرا می‌کرد، قراردادی با مفاد متعدد تنظیم کرده بود و برای عقد قرارداد با سالن‌های نمایش از آن استفاده می‌کرد. در این قرارداد تمام جزئیات تکنیکی برق، تجهیزات صحنه نمایش و غیره قید شده بود و سالن‌دار موظف بود طبق قرارداد همه آنها را به صورت خواسته شده به گروه موسیقی ارائه دهد.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:47 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:45 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:42 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

امتحان گزینش مدیریت بود. از دواطلبان خواسته می شد تا بر روی تخت سیاه کلاس محل آزمون، در حالی که تخته پر بود از یادداشت های دانش آموزان، کلمه مدیریت را بنویسند. نفر اول با کمی دقت توانست جایی خالی پیدا کند و کلمه مدیریت را نوشت.

 

 دومي دقت بيشتري به خرج داد تا محلي را بيابد و آنگاه كلمه مديريت را با خطي خوش و به دو زبان نوشت. سومي در حالي كه به تخته نگاه مي كرد آرام خم شد، تخته پاك كن را برداشت و تخته را پاك كرد و رفت. به نظر شما كداميك در گزينش پذيرفته مي شوند؟

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:40 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:39 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0

یکی از مسئولان پروژه ایجاد یک مرکز فرهنگی، از این مرکز در حال ساخت بازدید کرد. او دید که یک مجسمه ساز، در حال ساخت یک مجسمه است و متوجه شد که یک مجسمه ساخته شده مشابه نیز آنجاست.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393  ] [ 4:37 PM ] [ ترمه ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By R A S E K H O O N :.

تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  

درباره وبلاگ

آمار سایت
کل بازدید : 9122 نفر
كل مطالب : 87 عدد
کل نظرات : 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 13 خرداد 1393