داني كه تو را خدا چرا داده دو دست
من معتقدم كه اندر ان سري هست
يك دست به كار خويشتن پردازي
با دست دگر ز ديگران گيري دست

در فلسطين دو درياچه هست.يكي از آنها تميز و تازه است،ماهي ها در آن جست و خيز مي كنند،سواحلش سبز و اطرافش پراز درخت است،ريشه هاي اين درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دريا بهره اي بگيرند.
رود اردن آب تميز تپه هاي اطراف را به درون اين درياچه مي ريزد.دريا زير نور افتاب برق مي زند. مردم خانه هايشان را نزديك درياچه بنا كرده اند، پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هايشان را ساخته اند.
رود اردن به درياچه ديگر هم مي ريزد.اما در اين درياچه نشاني از ماهي ها نمي بينيد،نه پرندگاني كه در اطراف ان لانه بسازند،ونه گل و گياهي كه اطراف ان برويد،رودي كه به اين دو درياچه ميريزد يكي است،رود اردن،اما درياچه اول در ازاي هر قطره اي كه دريافت ميكند،قطره اي از خون بيرون مي ريزد.اما درياچه دوم همه ي آب هاي دريافتي را در خود نگه مي دارد.درياچه اولي در خدمت ديگران است و زنده مي ماند و درياچه دومي كه همه چيز را در خود نگه مي دارد،راكد و مرده است.
"بروس بارتون"


 نگاشته شده توسط مهدی زارع محمودآبادی در چهارشنبه 26 اسفند 1388  ساعت 5:12 PM نظرات 0 | لينک مطلب
كاميوني بزرگ كه قصد عبور از يك پل زيرگذر خط راه آهن را داشت،بين سطح جاده و تيرهاي سقف زيرگذر گير كرد.تلاش كارشناسان مربوط براي آزاد كردن آن بي نتيجه و در نتيجه تا كيلومترها ترافيك سنگيني در هر دوسمت جاده ايجاد شد.پسركي سعي ميكرد تا توجه سردسته ي كارشناسان را به خود جلب كند.اما مرتب با فشار دستان  او به عقب رانده مي شد و عاقبت كارشناس كه از دست سماجت هاي پسرك عصباني شده بود گفت:"نكند تو ميخواهي به من ياد بدهي كه چيكار بايد بكنم؟"وپسربچه جواب داد:"شما كافي است مقداري از باد لاستيك ها را خارج كنيد".
نتيجه:سادگي نگاه كودكانه به امور و اتفاقات زندگي هميشه نتايج موثرتري دارد تا راه حل هاي پيچيده و مبهم كه در بسياري از موارد  شرايط را سخت تر مي كند.


 نگاشته شده توسط مهدی زارع محمودآبادی در چهارشنبه 26 اسفند 1388  ساعت 5:07 PM نظرات 0 | لينک مطلب
در دنيا هيچ چيز به خودي خود
داراي معني نيست بلكه احساسات،
رفتارها و واكنشهاي ما نسبت به هر
چيزي بستگي به نحوه ادراك و
تصور ما از آن چيز دارد
"آنتوني رابينز"

دو سطل يكديگر را در ته چاهي ملاقات ميكنند.يكي از آنها بسيارعبوس و پزمرده دل بود،به همين خاطر سطل دوم براي ابراز همدردي از او
پرسيد:"ببينم چته،چرا ناراحتي؟" سطل عبوس و دلگير پاسخ مي دهد:"آنقدر منو ته چاه انداختند و بلا كشيدند كه ديگر خسته شده ام.مي دوني پر بودن اصلا برايم مهم نيست،هميشه خالي به اينجا برميگردم".سطل دومي خنده اش مي گيرد و خنده كنان مي گويد:"تو چرا اين طوري فكر مي كني؟من هميشه خالي اينجا مي آيم و پربرميگردم.مطمئن هستم اگرتوهم مثل من فكر مي كردي مي توانستي شادتر زندگي كني!".


 نگاشته شده توسط مهدی زارع محمودآبادی در سه شنبه 25 اسفند 1388  ساعت 1:20 PM نظرات 2 | لينک مطلب


Powered By Rasekhoon.net