برای تو
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز !
ادامه مطلب
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز !
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:
«من احب فاطمة ابنتی فهو فی الجنة معی ومن ابغضها فهو فی النار; هر کس فاطمه علیها السلام دخترم را دوست بدارد، در بهشت با من است، و هر کس با او دشمنی ورزد، در آتش [دوزخ] است .»
کار ما نیست کار خداست تو بشنو این داستان
مورچهای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت میكند و نقشهای زیبا رسم میكند. به مور دیگری گفت این قلم نقشهای زیبا و عجیبی رسم میكند. نقشهایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا میدارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك میگیرد. مورچهها همچنان بحث و گفتگو میكردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچة نظر عالمانهتری میداد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بیخبر میشود. تن لباس است. این نقشها را عقل آن مرد رسم میكند.
مولوی در ادامه داستان میگوید: آن مورچة عاقل هم، حقیقت را نمیدانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین عقل زیرك بزرگ، نادانیها و خطاهای دردناكی انجام میدهد.
آب در گودالی عمیق در جریان بود و مردی تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان میداد. گردوها در آب میافتاد و همراه صدای زیبای آب حبابهایی روی آب پدید میآمد، مرد تشنه از شنیدن صدا و دیدن حباب لذت میبرد. مردی كه خود را عاقل میپنداشت از آنجا میگذشت به مرد تشنه گفت : چه كار میكنی؟
مرد گفت: تشنة صدای آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش میآورد. در ثانی، گردوها درگودال آب میریزد و تو دستت به گردوها نمیرسد. تا تو از درخت پایین بیایی آب گردوها را میبرد.
تشنه گفت: من نمیخواهم گردو جمع كنم. من از صدای آب و زیبایی حباب لذت میبرم. مرد تشنه در این جهان چه كاری دارد؟ جز اینكه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجیان كه در مكه دور كعبه میگردند.
اگر شخصی شیئی مثلاً یک عدد انگشتر را در یکی از دستانش گرفته و شما قصد یافتن آن را داشته باشید، کافی است که از او بخواهید برای آن دستی که انگشتر در آن قرار دارد عددی زوج و برای دست دیگر عددی فرد را در نظر بگیرد. سپس از او بخواهید که عدد دست راست را در عددی زوج ضرب کرده و آنگاه حاصل آن را با عدد دست چپ جمع نماید. پس اگر عدد بدست آمده فرد باشد، انگشتر در دست راست و اگر زوج باشد در دست چپ قرار دارد.
دیگه خسته شدم!!
تا کی؟؟ تا کجا؟؟ من انسانم محدودم
گاهی دل ادم میخواهد نباشد میدانستی بعضی انسانها میتوانند خودشونو قبض روح کنند؟؟ یعنی با اختیار خودشون بمیرند نه اینکه خود کشی کنند ها نه ...
منظورم موت اختیاری بود بعضی عرفا به مقامی میرسند که خداوند بهشان قدرت را میدهد که هر وقت خواستند بمیرند با اختیار خودشون