پایگاه جامع عاشورا 61 هـ.ق

السلام علیک یا اباعبدالله و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

آن لحظات آخر را اباعبدالله دارد طی می کند. آن جا که حضرت افتاده بودند، چون زمین پایینی بود اسمش را گذاشته اند «گودال قتلگاه» که وقتی حضرت اندکی از آن دور می شدند، اهل بیت ایشان را نمی دیدند و از حالشان آگاه نبودند. لحظات آخر است.
آن چنان زخمهای زیاد، رفتن خون و تشنگی بر حضرت غلبه کرده است که دیگر قدرت بپاخاستن ندارد. آسمان در نظرش تاریک و تیره است. دشمن می خواهد بریزد به خیام حرمش، جرأت نمی کند، می گوید نکند حسین حیله جنگی به کار برده، چون می دانستند که اگر نیرو در بدن او باشد احدی نمی تواند در مقابل او مقاومت بکند. یک کسی می خواهد برود سر مقدسش را از بدنش جدا بکند، جرأت نمی کند نزدیک بشود. نقشه چنین کشیدند که گفتند حسین مردی است غیور، غیره الله است، محال است که جان در بدنش باشد و بتواند تحمل کند که در زندگی او ریخته اند به خیام حرمش. آزمایش زنده بودن یا نبودن حسین این بود که ناگاه لشکر هجوم آورد به طرف خیام حرم اباعبدالله. حضرت احساس کرد، با زحمت روی کنده های زانو بپا ایستاده، ظاهراً با تکیه دادن به شمشیر خودش. فریاد مردانه اش در آن وادی بلند شد (آنجا هم دم از غیرت و حریت می زند):

ویلکم یا شیعه آل ابی سفیان أنا اقاتلکم و انتم تقاتلوننی و النساء لیس علیهن جناح، ای خود فروختگان به آل ابی سفیان! با من می جنگید و من با شما می جنگم. زن و بچه چه تقصیری دارند؟! کونوا احراراً فی دنیاکم؛ اگر خدا را نمی شناسید، اگر به معاد ایمان ندارید، آن شرفی که یک انسان باید داشته باشد کجا رفت؟! حریت و آزادیتان کجا رفت؟!


[چهارشنبه 7 آبان 1393 ]  [3:48 PM]   [علی گوهر صمیمی]

پایگاه جامع عاشورا61

هیچ حماسه انسانی در گذشته و حال به اندازه حماسه شهادت حسین، علیه السلام، در کربلا مورد تحسین و توجه عاطفی قرار نگرفته و جنبه آموزشی نداشته است. این حماسه به عنوان یک رویداد عاطفی و احساسی نقطه عطف مؤثری در روند عقاید اسلامی شده است. حماسه ای که اگر نبود اسلام نه تنها نمی توانست به عنوان یک عقیده ریشه دار و ایمان محکم در باطن مسلمانان جایگیر شود; بلکه در حد یک مذهب کم فروغ و ضعیف در میان انسانها معرفی می شد.

به ادامه مطلب مراجعه کنید


[چهارشنبه 7 آبان 1393 ]  [3:37 PM]   [علی گوهر صمیمی]

«مـن الـحـسین بن علی بن ابی طالب ـ‌علیهماالسلام‌ـ الى الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر اما بعد: یا حبیب، فانت تـعـلـم قـرابتنا من رسول‌الله ـ‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ـ و انت اعرف بنا من غیرك، و انت ذوشیمة و غیرة فلا تبخل علینا بنفسك، یجازیك رسول‌الله ـ‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ـ یوم القیامة.»1

«از حسین‌بن‌على ـ‌علیهماالسلام‌ـ به مرد فقیه، حبیب‌بن‌مظاهر. اى حبیب! قرابت ما را با پیامبر ـ‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ـ مى‌دانى و تو بهتر از دیگران ما را مى‌شناسى و شخص آزادمرد و غیرتمندى هستى. از جان خود بر ما مضایقه مكن، رسول خدا ـ‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ـ در قیامت پاداش آن را به تو خواهد داد.»

به ادامه مطلب مراجعه کنید


[سه شنبه 6 آبان 1393 ]  [7:49 PM]   [علی گوهر صمیمی]
حسین(ع) همه ی کسان خود را در راه خدا فدا کرد و تنها ماند 
و سپس جان خویش را هم فدای راه حق نمود و به همین منظور 
در زیارت عاشورا خطاب به امام عرض میکنیم : والوتر الموتور
این تنها شدن در میدان نبرد و اختیار آگاهانه ی شهادت ، برای انسانها
 درسی ارزشمند است که باید با خلوص آن را فهمید.

معنى والوتر و الموتور
وتر عطف است بر کلمه "ثار" که در عبارت "ثار الله وابن ثاره" گفته شده است.
وتر در لغت بمعنى فرد و طاق آمده وبمعنى کینه و خون هم ذکر شده
 و همچنین بمعنى جنایت و کشتن نزدیکان هم آمده ولى بیشتر بمعنى
اول ذکر میشود که فرد باشد و لذا نماز وتر ا ر ب ا رى وتر میگویند که بین
 نمازها فرد و طاق است چه نماز یک رکعتى غیر از آن نداریم و اگر بمعنى
 کشتن نزدیکان هم آمده ، براى آنست که کسیکهنزدیکان او کشته شوند
 قهرا تنها میماند باین لحاظ به او وتر میگویند.
موتور هم در لغت بچند معنى استعمال شده:
1- طاق و فرد شده.
2- کسى که کسى از او کشته شده باشد.
3- کسى که کشته شود و حق خون او گرفته نشود.
بنابراین معانى که در لغت ذکر شد این عبارت از زیارت را سه قسم میتوان
 معنى کرد:
1- وتر بمعنى یگانه و فرد باشد و موتور هم تاکید معنى سابق شود مثل
حجر محجور و این معنى را در بحار و مشکلات نراقى ذکر نموده اند.
2- وتر بمعنى فرد باشد، موتور هم بمعنى آن کسیکه کسانى ازو کشته
 شده باشد، یعنى اى حسین ، یگانه اى که اقرباء و یاران تو کشته شدند.
3- وتر بمعنى خون ریخته باشد یعنى اى قتیلى که اقرباء و اصحابت را کشتند.

در بین این سه معنى دومى بهتر است زیرا حقیقتا حسین وتر است از حیث
 اینکه در مقام امامت مثل و مانندى ندارد و همچنین در مقام شهادت هم نظیر ندارد
 چه از اول دنیا تا کنون مثل او کسى مظلوم کشته نشده و اینهمه مصیبت ندید
 و همچنین چیزهائیکه خدا به او مرحمت فرموده است مثل شفاء در تربت ،
 اجابت تحت قبه ، بودن ائمه از نسل او، ثواب زیارت او و چیزهاى دیگرى که خداوند
 در مقابل شهادت فقط با آنحضرت مرحمت فرموده است.
و کسان او هم همگى در کربلا کشته شدند حتى طفل شیرخواره او
 و اگر على بن الحسین امام سجاد (ع ) کشته نشد براى آن بود که نسل امامت
 از بین نرود پس آنحضرت مَؤتور است باین معنى که همه اصحاب و یارانش
 در کربلا در روز عاشورا کشته شدند.

منبعhttp://akjavadzadeh.persianblog.ir


[سه شنبه 6 آبان 1393 ]  [7:40 PM]   [علی گوهر صمیمی]

چگونه امت پيامبر(ص) فرزند پيغمبر را كشتند؟

حوادث سخت عاشورا و كربلا پنجاه سال بعد از وفات رسول الله(ص) واقع شد، آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله (ص) ، مردمی كه معروف به تشيع و دوستي آل علي(ع) بودند به دست مسلمانان كه شهادتين مي دادند؛ نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند و حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاك مي سپاردند به دست كساني كه با علي(ع) و پيامبر(ص) زندگي مي كردند؛ آن همه با كرامتها و صحبتها و نمازخواندن هاي پيامبر(ص) و علي(ع) مأنوس بودند.

به يقين نمي توان گفت منكر اسلام بودند، حتي منكر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد است پس چطور شد كه اولاً حزب ابوسفيان زمام حكومت را به دست بگيرد، ابوسفياني كه قائد اعظم مشركين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر(ص) والي شام و سپس بيست سال خليفه مسلمين شد ؛ يعني بيست سال با اسلام جنگيد، ثانياً خودِ شيعيان ظاهري، قاتل امام شدند. كوفيان در عين علاقه به اهل بيت(س) و حسين (ع) با او جنگيدند.
اول به خاطر رعب و وحشت بود كه از زمان زياد (پدر ابن زياد يا عبيدالله بن زياد) و معاويه شروع شده بود و خود عبيدالله بن زياد هم با كشتن ميثم تمار رشيد هجوي، مسلم بن عقيل، هاني بن عروه و آنها را مرعوب تر ساخت و نمی توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند.
دوم اينكه بخاطر حرص و طمع و علاقه اي كه به زر و سيم و جاه و مقام داشتند مانند عمر سعد وقاص. دليل سوم و مهمترين دليل ضعف ايمان آنها بود كه در زمان پيامبر(ص) و علي(ع) ، حسن ضعف خود را در غزوه ها نشان داده بودند.
پس اگر بگوئيم چرا امام حسين(ع) قيام كرد درست مثل اين است كه بگوئيم چرا پيامبر(ص) در مكه قيام كرد؟ چرا علي (ع) اينهمه رنج حمايت پيامبر(ص) را در ليله المبيت، بدر، احد، خندق و متحمل شد؟ چرا ابراهيم (ع) يك تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود ايستادگي و قيام كرد؟


[سه شنبه 6 آبان 1393 ]  [7:28 PM]   [علی گوهر صمیمی]

اطلاعات کامل بیوگرافی و زندگینامه امام حسین (ع)

طبلها می کوبند، سنجها بی قراری می کنند و اشکها بی تاب رهایی اند، گودخانه چشم دیگر تاب دریا، دریا غم نمی آورد و موج موج اشک بر صورتم روان می شود. پلکها را می بندم تا شاید شورش دلم را مرهمی گذارم.

اما صدای العطش... العطش... از فراسوی تاریخ بر جانم چنگ می زند. چه نزدیک است پژواک مویه های کودکان بی قرار نینوا!

چه بی نوایم که توان دست یاری آقا را ندارم. دستها را بالا می برم. به آسمان نگاه می کنم. ظهر خونینی است. خورشید به سختی می تابد. اشک خورشید چون تیغه های فلزی برنده بر رویمان که نه، بر روح مان می نشیند.

تا ساعتی دیگر، تاب نمی آورم. سراسیمه برمی خیزم. از کوچه ها می گذرم. هیچ کجای شهر غریبه نیستم. هرجا پا می گذارم در خیمه آقایم و بوی خاک کربلا بر مشام جانم می نشیند اما آرام ندارم. صدای امواج فرات زخمه بر تار دلم می زند، دلم زیر بار سنگینی محرم می شکند و بانوی مصیبت کش و فریاد رسم را صدا می زنم و به آسمان می نگرم.

زینب بی قرارتر از رعد آسمانی، کودکی را در آغوش می گیرد، زخمی را مرهم می گذارد، تیری از گلوی مجروحی بیرون می کشد و یال ذوالجناح را نوازش می کند.

چشم برمی گیرم. به لشکریان بی امامی می نگرم که پیمان همدلی با آقایشان بسته اند علم و کتل و پرچم بر دوش می کشند و کوچه، کوچه تاریخ را در پی مولایشان می پویند. به پرچمها می اندیشم و راز برافراشتگی شان در شبی به بلندای تاریخ!

تار و پود دلم را به رنگ سیاه می بافم و با سیاهپوشان هم نوا می شوم. حسینم یا حسینم، یا حسینم یا حسین...

کاش من و همه سیاهپوشان در آن روز بی غروب لشگریان سردار تنهایمان بودیم. کاش همه در صحرایی بی قرار، در گرمایی کشدار، در تشنگی ای بی پایان، به چشمه زلال و نورانی وصال دست می بردیم، صورت دلمان را می شستیم و زخم سوزان عاشورا را به نگاهی از یار مرهم می گذاشتیم.

آقا، نگاهم کن، محتاج نظری از توام. دلم تاب این همه سرگشتگی بی پایان را ندارد سر به دیوار خیمه می گذارم و اشک می ریزم. صدای سم اسبها و صدای غرنده فرات در گوشم می پیچد و از درون، لایه لایه می ریزم، سرم به دوران می افتد، افتان و خیزان به علمها و کتلها چنگ می زنم. آقا بگو زیر کدام کتل بمانم تا تو لحظه ای قلب بی تابم را آرامش دهی؟

گوشهایم را می گیرم. دلم از صدای شرشر آب آشوب می شود... پیرمرد سیاه پوش گلاب بر سر و روی لشگریان امام می پاشد. طبلها می کوبند... می کوبند... می کوبند و لحظه ای آرام نمی مانند.

مردها برسر می زنند، خاک بر سر می پاشند، فریاد وااسفا می زنند و گاه ازحال می روند.

رقیه بی تاب به دنبال عمه می دود. عمه جان... عمه جان... صدای سیلی در گوش زمان می پیچد و در پستوهای تاریخ انعکاس می یابد. دختر سه ساله سر می تاباند.

توان ماندن ندارم، کوچه ای بالاتر، خیابانی پایین تر...

همه جا امروز رنگ خون دارد و عشق!

رنگ سبز دارد و سوگ!

رنگ سیاه دارد و غم!

خورشید شلاق نگاه سوزانش را بر تن زمینیان می کوبد. پرچمها راز پایداری می گویند. اما هیچ دلی یارای تحمل ندارد. آخر ظهر عاشورا است. الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر طبلها، سنجها، آدمها، رنگها و زنجیرها انگار در فضا رها شده اند.

و دمی دیگر فریاد حسین... حسین... از کربلا، از کوچه ها و از دلها برمی خیزد و من مثل هرسال در عاشورا ذوب می شوم. بانویم زینب، علیهاالسلام، شاید بی تاب تر از همه از خیمه بیرون می دود. او بی تاب یاری از دست رفته است. شعله خیمه ها که به آتش کشیده می شوند چشمهایم را می سوزاند! زینب به کانون قیامت می دود. او بی تاب گلوی بریده ای است که زهرا، علیهاالسلام، بر آن بوسه زده!

چشمهایم را می بندم، چه قدر عاشورا ببینیم و تا به کی حسین تنها بماند؟ کاش آقا در ظهر خونین عاشورا، ظهور کند!


[سه شنبه 6 آبان 1393 ]  [2:20 PM]   [علی گوهر صمیمی]

فداکاری در راه مکتب

امام حسین علیه السلام با عمل خود به انسان های مؤمن آموخت هنگامی که اساس مکتب با خطر مواجه می شود، باید در راه حفظ آن از هیچ گونه فداکاری دریغ نورزند. امام حسین علیه السلام وقتی دید زمام جامعه اسلامی به دست فردی مثل یزید افتاده است که به صورت علنی احکام الهی را زیر پا می گذارد قیام کرد و مردم را هم برای مبارزه با یزید فرا خواند و در این راه از جان و مال و فرزندان و یارانش گذشت و اجازه نداد که مرد فاسقی چون یزید احکام الهی را پایمال سازد و فرمود: «ای شمشیرها، اگر دین محمّد صلی الله علیه و آله وسلم جز با قتل من حفظ نمی شود، مرا در بر گیرید». بدین ترتیب عمل آن حضرت الگویی شد برای تمام انسان های مومن که در مواقع به خطر افتادن ارزش های الهی با سرمشق گرفتن از عمل کرد امام حسین علیه السلام در برابر طاغوت ها قیام کرده، جلو تعدی آنها را بگیرند و از این طریق ارزش های دینی را در طول قرون متمادی از خطرها حفظ کنند.

به ادامه مطلب مراجعه کنید


[دوشنبه 5 آبان 1393 ]  [9:10 PM]   [علی گوهر صمیمی]

 

کوفه را سعد پسر ابی وقاص در سال هفدهم هجری برای جای دادن لشگریان ساخت و گفته اند در سال هفدهم یا هجدهم ساخته شد. به هر حال در آغاز کار غرض از ساختن آن آماده کردن جایی برای سکونت سربازان بود. اما دیری نگذشت که گروهی از اصحاب پیغمبر و دیگر مردم بدان شهر رو آوردند. هر چه دامنه فتح در شرق گسترش می یافت دسته های بیشتری از مردم سرزمین های فتح شده به کوفه می آمدند. هنگامی که علی (ع) بدنبال طلحه و زبیر به عراق آمد و به کوفه رسید حاکم شهر ابوموسی اشعری با آنکه در طاعت امام وقت بود مردم را به بهانه دوری از فتنه از بسیج بازداشت. ولی سرانجام او را مجبور به کناره گیری کردند و علی به شهر درآمد و مردم کوفه علی را همراهی کردند تا بر لشگریان بصره پیروز شد.

به ادامه مطلب مراجعه کنید


[دوشنبه 5 آبان 1393 ]  [2:23 PM]   [علی گوهر صمیمی]

پایگاه جامع عاشورا

مرحوم حاجی نوری در کتاب "لؤلؤ و مرجان" برخی از داستان های ساختگی روضه خوان ها و علت جعل آنها را نقل می کند:
1- افسانه یکی از قاصدان کوفه که نامه ای آورد برای امام حسین (ع) و جواب خواست. حضرت سه روز مهلت خواستند، روز سوم عازم سفر شدند. آن شخص گفت: برویم ببینیم جلالت شأن پادشاه حجاز را که چگونه سوار می شود. آمد دید حضرت بر کرسی نشسته، بنی هاشم دورش را گرفته و مردان ایستاده و اسبان زین کرده و چهل محمل که همه را به حریر و دیباج پوشانیده اند... تا عصر عاشورا که عمر سعد امر کرد شتران بی جهاز را حاضر کردند برای سوار شدن اسیران...

به ادامه مطلب مراجعه کنید


[یک شنبه 4 آبان 1393 ]  [9:22 PM]   [علی گوهر صمیمی]

پایگاه جامع عاشورا61 ه.ق

مطابق آنچه که تواریخ نوشته اند در روز دوم محرم بود که وجود مقدس امام حسین (ع) وارد سرزمین کربلا شد. این کاروانی که از روز هشتم ذی الحجه از مکه حرکت کرده بود، روز دوم محرم یعنی بعد از 24 روز –و اگر فرض کنیم که ماه ذی الحجه 30 روز تمام نبوده است بعد از 23 روز– به سرزمین کربلا رسیدند. به آنجا که رسیدند خود حضرت فرمود که اینجا پایین بیایید. البته مقدماتش را شنیده اید: وقتی که ایشان به مرز عراق آمدند (با لشگر حربن یزید ریاحی مواجه شدند) اگرچه آن وقت عراق کشور جداگانه ای با حجاز نبود چون همه جزء قلمرو یک کشور بود ولی از نظر استانها و حکومتها عراق در قلمرو حکومت عبیدالله بن زیاد بود و حجاز در قلمرو حکومت او نبود. او بعد از آنکه آن تسلط را پیدا کرد و کوفه را زیر نفوذ خودش گرفت و جناب مسلم بن عقیل را شهید کرد، نگهبانان و مأموران زیادی به مرزهای عراق فرستاده بود که هرگاه حسین بن علی وارد عراق شد او را تحت الحفظ بگیرید و نزد من بیاورید.

به ادامه مطلب بروید


[یک شنبه 4 آبان 1393 ]  [9:19 PM]   [علی گوهر صمیمی]
تعداد کل صفحات :  5 ::      1   2   3   4   5