
در بنیاسرائیل جوانی بود که گاو و گوسالهای داشت که وسیلهی معیشت خود قرار داده بود. روزی جهت گرانی گوشت، دست و پای گوساله را بست و در حضورش مادرش، با کارد او را ذبح کرد.
گاو بر طفل سر بریدهی خود نظر کرد، چنان نعرهای کشید که در و دیوار از نالهاش به لرزه درآمد و مثل باران اشک میریخت و سر به آسمان بلند کرد، فورا دستهای آن جوان اسرائیلی خشک شد.
آن جواب پیش موسی آمد و طلب شفاعت کرد. حضرت به غضب آمد، او را از خود دور نمود و فرمود: چقدر بیرحم و بیانصاف بودی که در حضور مادر سر طفل را جدا کردی. (1)
کمیت شاعر بر امام صادق علیهالسلام وارد شد و برای آن حضرت اشعار و مرثیه میخواند و آن جناب گریه شدیدی مینمود، و همچنین زنها و اهل حرم در پشت پرده گریه مینمودند و نالهی آنها بلند بود.
ناگاه کنیزی از پشت پرده بیرون آمد و کودکی در دامن امام صادق علیهالسلام گذاشت. گریه حضرت بینهایت شدید شد و صدای آن حضرت و زنان از پشت پرده به گریه بلند شد (2)




