متن وصيت نامه امام حسين (ع)
ادامه مطلب
حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:
«خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش(حق شنو) و چشم(حق بين) و قلب(روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.

ادامه مطلب
دلهاي ياران امام، سرشار از ايمان بود؛ زيرا اباعبداللَّه عليه السلام آنان را با ارزشهاي والايش گداخته و آنان فضايل و برتريهايش را ديده و شتافتن وي را به سوي حق، ديده بودند. و اينکه آن حضرت به هيچ روي به دنبال جاه يا ثروت و يا مقام نبود، بلکه هرگونه معامله به حساب امّت و دينش را رد کرده بود، اين مسأله، در اعماق دلهايشان تأثير گذاشته و زندگي را ناچيز شمرده و مرگ را به استهزا گرفته بودند، لذا فداکاري و جانبازي خود را در راه آن حضرت، اعلام نمودند که سخنان بعضي از آنان چنين بوده است:
ادامه مطلب
امام، ياران و اهل بيتش را در شب دهم محرم فراهم آورد و از آنها خواست تا در گستره ي زمين، رها شوند و او را تنها گذارند تا سرنوشت قطعي شده ي خود را ببيند، آن حضرت مي خواست آنان در کار خويش آگاه و با خبر باشند، پس به آنان فرمود: «خداي را به بهترين ستايش، مي ستايم و او را در خوشي و ناخوشي سپاس مي گويم... خداوندا! تو را سپاس مي گويم که ما را با نبوّت کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و در دين، آگاهمان ساختي و براي ما گوشها و ديده ها و قلبها قرار دادي و ما را از مشرکان نساختي.
ادامه مطلب
امام از مرگ خود سخن مي گويد
امام به خيمه اش آمد و شروع به وارسي شمشير خود و آماده کردن آن نمود، در حالي که مي گفت:
يا دهر افٍ لک من خليل کم لک بالاشراق والاصيل
من صاحب و طالب قتيل والدهر لا يقنع بالبديل
و انما الامر الي الجليل و کل حي سالک سبيل
«اي روزگار! واي بر تو که چه دوستي هستي! و در بامداد و شامگاه چه بسيار است براي تو».
«از دوستان و طالبانت که کشته مي شوند و روزگار، کسي را به عوض نمي پذيرد».
«همانا کار به پروردگار بزرگ وابسته است و هر زنده اي، راهي را در پيش مي گيرد».

ادامه مطلب
امام به همراه اهل بيت و يارانش به عبادت روي آوردند و با دل و جانشان متوجه خدا شدند و بنا به آنچه مورخان مي گويند- و لوله اي همچون و لوله ي زنبوران داشتند، در حالي که در رکوع و سجود و قرائت قرآن بودند و هيچکدام طعم خواب را نچشيدند. آنان به مناجات خدا و تضرع به درگاهش روي آوردند و از او عفو و بخشش مي طلبيدند.

ادامه مطلب
برنامه ريزي نظامي جنگ در شب عاشورا
امام، برترين و دقيق ترين برنامه ريزي نظامي در آن روزگار را طرح ريزي نمود و جبهه ي خود را به صورت برجسته و شگفت انگيز، منظم ساخت و اردوگاه خود را در محافظت شديدي قرار داد.
آن حضرت در تاريکي شب، به همراه «نافع بن هلال» خارج شد و به ناهمواريهاي اطراف نظر انداخت و آنها را به دقت بررسي کرد تا مبادا در هنگام جنگ، کمينگاهي براي دشمنان گردند، آنگاه به يارانش دستور داد تا اين اقدامات را انجام دهند:
اول: چادرها، و از آن جمله خيمه هاي هاشميان و ياران را به يکديگر نزديک سازند، به نظر ما آنها در چندين رديف از هر طرف بودند نه يک رديف تنها و علت اين اقدام اين بود که راهي براي نفوذ دشمن و گذشتن از ميان آنها وجود نداشته باشد (1) .

ادامه مطلب
در روايت شيخ مفيد رحمه الله و سيد بن طاووس رحمه الله آمده:
هنگامي که شب عاشورا نزديک شد، آن حضرت اصحاب کرام خود را جمع فرمود، حضرت سيد الساجدين علي بن الحسين عليهماالسلام مي فرمايد:
من بيمار بودم، لکن خود را به آنان نزديک نمودم، تا بشنوم که آن درمانده ي وادي بلا و سردار اهل ابتلا با اصحاب خود چگونه سلوک مي فرمايد؟!

ادامه مطلب
شب عاشورا به روايت حضرت سکينه
حديثي از کتاب «نورالعين» نقل شده که در آن آمده:
سکينه عليهاالسلام، دختر امام حسين عليه السلام گويد:
شب عاشورا، شب مهتابي بود، من در ميان خيمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خيمه صداي گريه اي شنيدم. از ترس اين که مبادا خواهران و ساير زناني که مطلع نيستند، مطلع شوند، چيزي نگفتم، از خيمه بيرون آمدم و دلم گواهي خبر نمي داد، در راه دامن بر پايم مي خورد و مي افتادم و برمي خاستم، چون بيرون رفتم، ديدم پدرم نشسته و اصحابش دور او هستند، شنيدم که پدر به آنها مي فرمود:
بدانيد شما با من آمديد در حالي که مي دانستيد من به سوي جماعتي مي روم که با من، با دل و زبان بيعت کردند، حال مي دانيد که شيطان بر آنان غالب شده و خدا را فراموش کرده اند.

ادامه مطلب
شب عاشورا، آخرين شب زندگی حسين(ع)
سيدالساجدين عليه السلام مي فرمايد:
در آن شب، مرض بر من مستولي شده بود، عمه ام زينب عليهاالسلام مشغول پرستاري از من بود، پدرم در خيمه ي ديگري بود، غلامي از آزاد کرده هاي ابوذر (1) در خدمت آن حضرت بود و ايشان شمشير خودشان را در دست داشت و آن را اصلاح مي نمود، (2) آن حضرت در مقام يأس و نااميدي از دنياي غدار و شوق لقاي پروردگار حي اين اشعار را مي خواند:
يا دهر اف لک من خليل کم لک بالاشراق والأصيل
من صاحب و طالب (3) قتيل والدهر لا يقنع بالبديل
و انما الأمر الي الجليل و کل حي سالک سبيل
اي روزگار ناپايدار! اف بر تو باد که هرگز به هيچ دوست و يار وفا نکردي.
چه بسيار صاحب در شهر و ديار که به قتل رساندي و از هيچ کس به بدل راضي نشدي.
و بازگشت همه به سوي خداوند جليل است و هر ذي حياتي لابد طريقي که من آن را سلوک مي نمايم، سلوک خواهد کرد.

ادامه مطلب