نقل ميکنند که در شهر مدينه، مردي که در کمال توانگري بود خدمت امام حسين عليهالسلام رسيد و با آن حضرت دربارهي ازدواج مشورت کرد و گفت: ميخواهم با فلان زن که مال و منال زيادي دارد ازدواج کنم. امام حسين عليهالسلام فرمودند: اگر با او ازدواج کني نيازمند و پريشان ميشوي. مدتي نگذشت که آن مرد با مشورت امام مخالفت کردو آن زن را به عقد خود درآورد و بعد از مدت کوتاهي همه دارايي و مال او از بين رفت و در کمال فقر و احتياج به سر برد. روزي خدمت امام حسين عليهالسلام آمد در حالي که پشيمان شده بود، امام فرمودند: من تو را از اين کار منع کردم؛ ولي تو بر خلاف گفته من عمل کردي، اکنون اگر نظر من را ميخواهي با فلان زن ازدواج کن؛ که وضع مالي خوبي ندارد. آن مرد به فرمايش امام عمل کرد و روزي زيادي نصيب او شد. ( تحفةالمجالس.)

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه ؛ موسي رمضانيپور نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان صفحه 59
ادامه مطلب
مرحوم حاج ملاّ محمود زنجاني كه به حاج ملاّ آقا جان شهرت داشت ، پس از جنگ جهاني اول با پاي پياده به عراق و زيارت عتبات عاليات شتافت .
در مسير راه در شهر خانقين براي نماز به مسجد رفت و در آنجا با يك نفر افسر سابق بلشويك كه به صورت عجيبي هدايت يافته بود، آشنا شد و
ادامه مطلب
نقل شده است: وقتي سرهاي شهداي کربلا را نزد پسر زياد ملعون آوردند، آن ملعون سر مبارک حضرت را برداشت و روي ران خود گذاشت و يک قطره خون از سر مبارک آن حضرت بر قباي او چکيد و قبا و ازار و ران آن ملعون را سوراخ کرد و در زمين ناپديد شد و آن سوراخ در ران او ماند و هر چه مداوا کرد بهبودي حاصل نشد و از آن زخم، بوي تعفن شديدي آشکار شد و آن بوي بد با او بود تا روزي که به قتل رسيد و به جهنم واصل شد و ابراهيم بن مالکاشتر، آن ملعون را در ميان کشته شدگان شناخت و در مختارنامه خود ذکر کرد. ( تحفةالمجالس. )

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه ؛ موسي رمضانيپور نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان صفحات 59 و 60
ادامه مطلب
زاهد عابد و واعظ متعظ، مرحوم حاج شيخ غلامرضا طبسي قدس سره فرمود:
با چند نفر از دوستان با قافله به عتبات عاليات مشرف شديم. هنگام مراجعت براي ايران، شب آخري که در سحر آن بايد حرکت مي کرديم، به ياد آوردم که در اين سفر، مشاهده مشرفه و مواضع متبرکه را زيارت کردم جز مسجد براثا که آن را فراموش کرده ام و حيف است از درک فيض آن مکان مقدس محروم باشيم.
سپس به رفقا گفتم: بياييد به مسجد براثا برويم.

ادامه مطلب
يکي از بزرگواران از مرجع فقيد آيت الله مرعشي نجفي نقل ميکند: «شريف» که از سادات حسني و اهل سنت بود و در زمان ناصرالدين شاه قاجار به ايران سفر کرد. او روزي مهمان اميرکبير بود و اميرکبير به خاطر او جمعي از بزرگان را دعوت کرد. هنگام صرف غذا «شريف حجاز» که اميرکبير او را دعوت کرده بود، از اين امر عذري آورد و از اميرکبير خواست تا خواهشي کرده باشد. اميرکبير گفت: چه خواهشي داري؟
شريف گفت: از شما آشپزي ميخواهم که براي من غذايي آماده کند. اميرکبير قبول کرد و قضيه را به کنيزي که آشپز او بود، خبر داد، او خيلي نگران شد و گفت: من شيعه هستم: چگونه ميتوانم در بين اهل سنت زندگي کنم؟
ديگر کار از کار گذشته بود و «شريف» او را با خود به حجاز برد. بعد از مدتي «شريف» به درد چشم سختي مبتلا شد که پزشکان از معالجه آن عاجز بودند. او به درگاه خداوند دعا و توسل کرد؛ ولي فايدهاي نبخشيد تا نابينا شد.

ادامه مطلب
مرحوم حضرت حجةالاسلام شيخ محمد باقر واعظ نقل ميکند: يکي از تاجران ايراني مقيم پاريس در ماه محرم براي روضه خواني امام حسين عليهالسلام از من دعوت کرد تا به مراسم آنها بروم. در شب اول محرم يکي از جواهر فروشان فرانسوي با زن و بچهي خود وارد مجلس عزاداري شد و از ايرانيها خواست تا مرا به مجلس روضه امام حسين عليهالسلام که در منزل او برقرار بود ببرند. همهي آنها از من اجازه خواستند و قبول کردم. وقتي از مراسم روضهخواني ايرانيها جدا شدم، ايرانيها مرا به منزل مرد فرانسوي بردند و يک روضه براي آنها خواندم، مرد فرانسوي از روضه خواني من خيلي گريان و نالان شد؛ اما فارسي چيزي متوجه نميشد و روضهخواني تا شب عاشورا ادامه داشت. در شب عاشورا دعاهاي وارده و مستحبات را انجام داديم. مرد فرانسوي گفت: لاقل در شب يازدهم به منزل من بيا تا نذر من کامل شود. وقتي روضه تمام شد يک صد ليره طلا برايم آورد، گفتم: تا وقتي علت نذر خود را برايم نگويي قبول نميکنم. آن مرد گفت: ماه محرم سال گذشته در شهر بمبئي هند، صندوقچه جواهراتم را دزديدند، خيلي نگران بودم، زير اتاق من جادهي وسيعي بود که مسلمانان ذولجناحي درست کرده بودند و با سر و پاي برهنه سينه و زنجير ميزدند، من هم به جمع عزاداران پيوستم و با آنها صاحب عزا شدم و نذر کردم که اگر صندوقچهي جواهراتم پيدا شود سال آينده هر کجا که باشم صد ليره طلا براي نذر بدهم. هنوز چند قدمي با عزاداران حرکت نکرده بودم که شخصي جلوي من آمد و با رنگ پريده صندوقچه را به من داد وقتي در صندوقچه را باز کردم و تمام آنها را شمردم، هيچ چيز از آن کم نشده بود. ( داستانهاي شگفت. )

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه ؛ موسي رمضانيپور نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان صفحات 61 تا 63
ادامه مطلب
يکي از مسلمانان در بستر بيماري افتاده بود و از شدت آتش تب مي سوخت. امام حسين عليه السلام به عيادت او رفت، همين که آن حضرت از در خانه، وارد منزل بيمار شد، تب در بدن بيمار خارج شد.
امام عليه السلام کنار بستر بيمار نشست و از او احوال پرسي فرمود.

ادامه مطلب
مرحوم شيخ احمد كافى اين شهيد گمنام و سرباز واقعى امام زمان و عاشق ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و واعظ شهير و شهيد در راه دين رضوان اللّه تعالى عليه فرمود: مرحوم سيد هاشم رضوان اللّه تعالى عليه يكى از علماء بزرگ شيعه شام بود كه سه دخترداشته ، مى گويد يكى از دخترهايم خواب رفت يك شب بيدار شد صدا زد: بابا در شب بى بى رقيه را خواب ديدم . بى بى به من فرمود: دختر به بابات سيدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمير كنيد. بابا اعتنائى نكرد، مگر مى شود با يك خواب دست به قبر دختر امام حسين ع زد.
فردا شب دختر و سطى همين خواب را ديد: باز بابا اعتنايى نكرد. شب سوم دختر كوچولوى سيد اين خواب را ديد شب چهارم خود سيد هاشم مى گويد خوابيده بودم يك وقت ديدم يك دختر كوچولو دارد مى آيد اين دختر از نظر سِنّى كوچك است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آيد رسيد جلوى من به من فرمود سيد هاشم مگر بچه هايت به تو نگفتند كه من ناراحتم قبر مرا تعمير كن ؟

ادامه مطلب
جمال الدين الخليعي موصلي پدر او حاكم موصل و ناصبي و يكي از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام ) بود، مادرش هم ناصبيه بود چون پسري برايش متولد نمي شد به مقتضاي عقيده فاسد خودش نذر كرد كه اگر خداي تعالي به او پسري عطا كند به شكرانه او پسر را سر راه زوارهاي حضرت اباعبداللّه (ع) بفرستد تا زوارها از شام و جبل عامل كه مي آيند و عبور آنها به موصل مي شود آنها را به قتل برساند.

ادامه مطلب
سيد بزرگوار جناب آقاي سيد محمد جعفر نقل ميکند: يک سال به همراه مرحوم والده به کربلا مشرف شدم، والده سخت مريض شد، مريضي مادرم چهل روز ادامه داشت و به خاطر مداواي آن مقروض شدم. در اين چند روز هيچ کمکي از اطراف به من نشد، به ناچار به حرم مطهر امام حسين عليهالسلام رفتم و بالاي سر حضرت ايستادم و عرض کردم: آقا جان! شما که جريان حقير را ميدانيد، پس به داد من برسيد.

ادامه مطلب