داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

معلم به بچه ها گفت :

" تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟

بهترین متن جایزه داره "

 

یکی نوشته بود:

غواص که بدون محافظ تو اقیانوس با کوسه ها شنا میکننه

یه نفر نوشته بود :

اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن

یکی دیگه نوشته بود :

اونایی که تنها چادرمیزنن تو جنگل از حیوونا نمیترسن . و...

 

هر کی یه چیزی نوشته بود اما

این نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :

" شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "

 

قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید.به همراه زمزمه ای ...

افسوس منهم شجاع نبودم...

 

یادمون باشه

تو خونه ای که {بزرگترها} کوچک میشن

{کوچکترها} هرگز بزرگ نمیشن


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!"

 

مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو.

تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.

تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.

تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .

 

آن شب هوا خیلی سرد بود .

 

هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد .

 

از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟

 

سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم

 

پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گورم برایت لباس گرم بیاورند

 

نگبان خیلی خوشحال شد و متظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است

 

صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالى قصر پیدا کردند

 

در حالى که در کنارش روی برف ها نوشته بود اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

 

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پروانه به خرگوش گفت: دوستت دارم...

خرگوش گفت: الان میخوام بخوابم،باشه بیدار شم حرف میزنیم...

خرگوش به خواب زمستانی رفت و هیچوقت نفهمید که عمر پروانه فقط 3 روز است...

 

"همديگر را دوست داشته باشيم؛

شاید فردایی نباشد"..

 

آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن ومرده ها به فاتحه!

ولی ما گاهی برعکس عمل میکنیم!

به مرده ها سر میزنیم و گل میبریم براشون, ولی راحت فاتحه زندگی بعضیارو میخونیم

 

گاهی فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:47 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم...

 

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی..؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی..؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد...!

 

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت...

امان از باران بی موقع..!!

 

"این است معنی "مادر

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پسرکی دو سیب در دست داشت

مادرش گفت:

یکی از سیب هاتو به من میدی؟

پسرک یک گاز بر این سیب زد

و گازی به آن سیب !

لبخند روی لبان مادر خشکید!

سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده

 

اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:

بیا مامان!

این یکی ، شیرین تره!!

مادر ، خشکش زد

چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!

هر قدر هم که با تجربه باشید

قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید

و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد .

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

از مردی پرسبدند بچه ت را بیشتر دوست داری یا همسرت رو

 

پاسخ جالبی داد :

گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه

گفتم یعنی چی ؟

گفت من عاشق بچم هستم همه کارهاش رو دوست دارم همه افکارش رو وهمه حرکاتش رو همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه

ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم

دختر زیبای رویاهای من وقتی با من ازدواج کرد زیباترین موها رو داشت بنابرین الان که بین موهای زیبایش موهای سفید میبینم من اون موهای سفید رو می پرستم وقتی با من ازدواج کرد صورتش بسیار زیبا بود حالا که چروکهای صورتش را می بینم من اون خطهای صورتش رو سجده میکنم وقتی از دست من عصبانی میشه و سکوت میکنه من اون سکوت رو دوست دارم . وقتی به خاطر من چندین سال با نا ملایمات ساخته من اون ساختنش را دیوانه وار دوست دارم پس من نسبت به همسرم عاقلانه عاشق هستم


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مادر خوبم!

به یاد همه ی سیب زمینی سرخ کرده هایی ک ازم قایم میکنی

به یاد همه ی ته دیگ های ماکارونی

به یاد همه ی اون شبایی که فریاد میزدم

"والا سوپ شام حساب نمیشه و تو گوش نمیکردی" ،

به یاد همه ی این لحظه های خوشمزه

دوستت دارم!

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلم فرمودند:

 

سه چیز است که هیچ کس به ترک آن مجاز نیست:

 

نیکى با پدر و مادر مسلمان باشند یا کافر،

 

 وفاى به عهد براى مسلمان باشد یا کافر

 

رد امانت مسلمان باشد یا کافر.

 

منبع : نهج_الفصاحه

 

 

 

 

مادری در خانه سالمندان میگفت :

 

من چهار فرزندم را در تنها اتاقِ منزل کوچکم بزرگ کردم

 

اکنون آنها ...

در چهار منزل بزرگِ خود برای من یک اتاق کوچک که هیچ!

 

... حتی یک وجب جا هم ندارند !!!!

 

 

 

همین حالا یا حداقل همین امروز با یک تماس تلفنی ساده پدر و مادر - پدر بزرگ و مادربزرگ خوپيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلم فرمودند:

 

سه چیز است که هیچ کس به ترک آن مجاز نیست: 

 

نیکى با پدر و مادر مسلمان باشند یا کافر،

 

 وفاى به عهد براى مسلمان باشد یا کافر 

 

رد امانت مسلمان باشد یا کافر.

 

منبع : نهج_الفصاحه 

 

 

 

 

مادری در خانه سالمندان میگفت :

 

من چهار فرزندم را در تنها اتاقِ منزل کوچکم بزرگ کردم

 

اکنون آنها ...

در چهار منزل بزرگِ خود برای من یک اتاق کوچک که هیچ! 

 

... حتی یک وجب جا هم ندارند !!!!

 

 

 

همین حالا یا حداقل همین امروز با یک تماس تلفنی ساده پدر و مادر - پدر بزرگ و مادربزرگ خودمون را خوشحال کنیم .

دمون را خوشحال کنیم .

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هرچه جلو ميرفتم خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پر پشت ترين تا انتهای گندمزار رفتم. استاد جواب داد: عشق يعنی همين!

 

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگرد!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شدو او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم باز دست خالي برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45461 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396