داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند

 

چند روزی از این ماجرا گذشت ، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند.

 

آنان دیدن بزرگمهر قوی و شادمان است و از او سوال پرشیدند که چرا در این حال اینچنین آسوده هستی

 

بزرگمهر گفت : معجونی ساخته ام ار 6 جزء و بکار می برم به این دلیل است که مرا اینگونه نیکو می بینید

 

گفتند : آن معجون را به ما هم بگو تا در زمان گرفتاری استفاده کنیم

 

بزرگمهر گفت :

 

1 . اعتماد به خدای عزوجل است

 

2 . آنچه مقدر است بودنی است

 

3 . شکیبایی برای گرفتار بهترین چیز است

 

4 . صبر نکنم چه کنم

 

5 . شاید حالتی سخت تر از این رخ دهد

 

6 . از این ساعت تا ساعت بعد امید گشایش است

 

زمانی که سخنان بزرگمهر را به کسری رساندند بزرگمهر را آزاد کرد و او را گرامی داشت


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

 

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

 

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

 

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

 

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

 

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

 

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود : این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند

 

دختری که تابلو را خوانده بود گفت:

 

خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟

 

پس به طبقه ی بالایی رفتند

 

در طبقه ی دوم نوشته بود:

 

این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

 

دختر گفت : هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟

 

طبقه ی سوم :

 

این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

 

و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند

 

دختر : وای چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر

 

و دوباره رفتند

 

طبقه ی چهارم :

 

این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره ای زیبا هستند

 

همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند

 

آن دو واقعا به وجد آمده بودند

 

دختر : وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟

 

پس به طبقه ی پنجم رفتند

 

آنجا نوشته بود :

 

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

 

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

 

این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

 

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

 

و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

 

و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

 

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

 

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود : این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند

 

دختری که تابلو را خوانده بود گفت:

 

خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟

 

پس به طبقه ی بالایی رفتند

 

در طبقه ی دوم نوشته بود:

 

این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

 

دختر گفت : هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟

 

طبقه ی سوم :

 

این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

 

و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند

 

دختر : وای چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر

 

و دوباره رفتند

 

طبقه ی چهارم :

 

این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره ای زیبا هستند

 

همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند

 

آن دو واقعا به وجد آمده بودند

 

دختر : وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟

 

پس به طبقه ی پنجم رفتند

 

آنجا نوشته بود :

 

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

 

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست

 

کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان

 

بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

 

زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم

 

مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد

 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من .

 

خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست.

 

مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر !

 

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .

 

خواربارفروش باورش نمی‌شد . مشتری از سر رضایت خندید .

 

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .

 

در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .

 

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “

 

مغازه ‌دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.

 

مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت : فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست

 

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد

 

و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند

 

مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

 

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

 

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

 

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

 

مرد چلاق اسب را نگه داشت

 

مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛

 

زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند

 

سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری

 

در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد

 

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :

 

واقعا که عجبا.

 

درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده

 

نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده

 

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد

 

سرانجام در سکوت ، پاسخی را که می‌خواست یافت.

 

این پاسخ آهنگر بود :

 

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.

 

می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟

 

اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود

 

بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم

 

تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم

 

بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد

 

فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد

 

باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

 

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد :

 

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد

 

حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد

 

می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد

 

آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

 

باز مکث کرد و بعد ادامه داد :

 

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم

 

ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم

 

انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد

 

اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

 

خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرف نظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم

 

به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده

 

هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند

 

سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری

 

در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد

 

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :

 

واقعا که عجبا.

 

درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده

 

نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده

 

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد

 

سرانجام در سکوت ، پاسخی را که می‌خواست یافت.

 

این پاسخ آهنگر بود :

 

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.

 

می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟

 

اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود

 

بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم

 

تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم

 

بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد

 

فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد

 

باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

 

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد :

 

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد

 

حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد

 

می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد

 

آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

 

باز مکث کرد و بعد ادامه داد :

 

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم

 

ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم

 

انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد

 

اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

 

خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرف نظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم

 

به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده

 

هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سر و کله‏ ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏ های خاکی پیدا می‏شود. راننده ی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفش های Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

 

چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

 

جوان، ماشین خود را در گوشه ‏ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ‏ی NASA روی اینترنت، جایی که می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه ی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

 

بالاخره 150 صفحه‏ ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد، گفت : شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

 

چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

 

مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

 

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

 

مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟

 

چوپان پاسخ داد: کار ساده ‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی !


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

می گویند شیطان رانده شده ، زمانی نزد فرعون ستمکار و ظالم آمد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد

 

ابلیس به او گفت : هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

 

فرعون گفت: نه.

 

ابلیس با جادوگری و سحر ، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.

 

فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین بر تو که استاد و ماهری.

 

ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت : مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند ، تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص) طفلى بسیار خرما مى خورد . هر چه او را نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد فایده نداشت . مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر (ص) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند.

 

وقتى او را به حضور پیغمبر آورد از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد

 

اما آن حضرت فرمود : امروز بروید و او را فردا دوباره بیاورید.

 

روز دیـگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر (ص) حاضر شد. حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد.

 

در این هنگام زن که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند از ایشان سؤال کرد : یا رسول اللّه چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟

 

حـضـرت فـرمـود : دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم تاثیرى نداشت .

 

امـام صـادق (ع ) فـرمود : به راستى هنگامى که عالم به علم خود عمل نکرد موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى کند همان طور که باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى کند !


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45454 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396