داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

بعد از مرگ من … تو آگهی عکس پرسنلی نزنید ها

 

    تو درایو دی فولدر جیگر عکسهای توپ دارم خوراک اعلامیه است !

 

    بعد از مرگ من … هنوز میت رو زمین مونده هارد دیسک

 

    کامیپوتر رو بندازید تو ماکروفر بزارید خوب بپزه !!یک طوری

 

    که درایو دی خوب مغز پخت بشه !

 

    ما یه اندک آبرویی تو فامیل و در و همسایه داشتیم !

 

    سر خاکم جیغ و داد نکنید ! سر و صدا نکنید !! من از جاهای

 

    شلوغ و پر سر و صدا متنفر بودم ! حالا مردم گناه که نکردم !

 

    قبرم رو با گلاب نشورید من از بوی گلاب بدم میاد ! همون آب خالی کافیه ! نگید

 

    این بنده خدا رانی هلو دوست داشت با رانی هلو بشورید !! نوچ میشم خوب !!

 

    خرما خواستید بدید روش پودر نارگیل نریزید هاااا ..

 

    خیلی جواده همون گردو بزارید لاش خوبه اونجوری حال میده !!

 

    مردهای فامیل بگید لازم نکرده مثل رابینسون کروزو یک من ریش بزارند !

 

    سه تیغه کنید بدون کراوات مشکی هم تو مراسم من نیاید خواهش میکنم

 

    آخوند هم نیارید ! لازمه دلیل اش رو بگم ؟

 

    شایع کنید این اواخر بهش الهام شده بود که باید بره !

 

    از اون تریپ هاست که مو به تن همه سیخ میکنه !!

 

    پروفایلم رو تو فیسبوک نبندیدا !! گاهی هم باهاش پست بزنید جیگر همه کباب بشه

 

    این شعر هم واسه رو اعلامیه و سنگ انتخاب کردم :

 

    گل چین روزگار ؛ عجب خوش سلیقه است

 

    میچیند خوش.گلی که به عالم نمونه است....


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع

 

شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند،

 

او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش

 

شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .

 

 

هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود

 

میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست .

 

تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ،

 

خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی

 

او هنوز دست نیافتنی می نمود .

 

یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند و

 

او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .

 

 

وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند .

 

 

دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها

 

 

از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :

 

 

« چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه .

 

 

با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه .


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:47 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد دانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. مرد دانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"

 

مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"

 

مرد دانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد.

 

 

 

کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی!

 

 

 

اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:46 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد

 

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

 

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره اين سگ شگفت انگيز نظري بدهد يا اظهار تعجب كند، اما دوستش چيزي نگفت.

 

 

در راه برگشت، او از دوستش پرسيد آيا متوجه چيز عجيبي در مورد سگش شده است؟

 

 

دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چيز غيرمعمولي شدم. سگ تو نمي تواند شنا كند.!!!

بعضي از افراد هميشه به ابعاد و نكات منفي توجه دارند. روي وجوه منفي تيم هاي كاري متمركز نشويد. با توجه به جنبه هاي مثبت و نقاط قوت، در كاركنان و تيم هاي كاري ايجاد انگيزه كنيد.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:45 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"

 

 

 

گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

 

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

 

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:44 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.

 

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

 

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

 

(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.

 

آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

 

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

 

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

 

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

 

پسر پاسخ داد : فکر می کنم !

 

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

 

پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .

 

ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .

 

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !

 

در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .

 

پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

 

گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

 

عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:42 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»

 

 

مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد. جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.»

 

 

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!

 

 

زندگی پر از ارزش‌های دست یافتنی است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:41 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.

 

 

تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.

 

 

استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.

 

 

همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.

 

 

جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.

 

 

استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!

 

 

داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:39 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45467 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396