داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند

 

 که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود

 

 و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد

 

و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت

 

 باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند.

 

انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند

 

 شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد

 

 و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری.

 

حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت

 

 زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند.

 

مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند

 

 که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد

 

و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.

 

 

انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند

 

 ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند

 

 که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم "دنا جامپ".

 یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه‌ی کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت: « بچه ها میخوام "نمی تونم‌هاتون" رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ی کفشی که روی میز منه. »

 

"من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم." " من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم." "من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم" "من نمی‌تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم" "من نمی‌تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم" بچه‌های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی‌توانم‌هاشون... خودش هم شروع به نوشتن کرد. نمیتونم‌ها یکی یکی در جعبه‌ی کفش جا گرفت.

 

وقتی همه‌ی نمی‌توانم ها جمع شد در جعبه رو بست و گفت: « بچه‌ها بریم تو حیاط مدرسه... » بیلی برداشت و گودالی حفر کرد. گفت: « بچه‌ها امروز می‌خوایم نمی‌تونم‌هامون رو دفن کنیم » جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن. وقتی که تمام شد به سبک مسیحی‌ها گفت: « بچه‌ها دست‌های هم رو بگیرید » خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن.

 

« ما امروز به یاد و خاطره‌ی شاد روان "نمی‌توانم" گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او "می‌توانم" و "قادر هستم" روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و "نمی‌توانم" در آرامگاه ابدی خود به سر برد. »

 

بچه‌ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده. وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود "مجلس ترحیم نمی‌توانم!" بعد از اینکه کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس.

 

تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه‌ها که به هر دلیلی به معلمش می‌گفت: "خانم، نمی‌تونم"، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می‌زد و اون مقوا رو نشونش می‌داد و خود اون بچه حرفش رو می‌بلعید و ادامه نمی‌داد. پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره‌ی علمی رو در مدرسه‌ی خودشون کسب کردند.

 

یه قول همین الان همه‌مون به هم دیگه بدیم. قول بدیم نمی‌توانم‌ها رو خاک کنیم.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟

 

 

کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

 

 

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

 

 

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»

 

 

در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

 

 

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»

 

 

گفتم: «بگو چقدر؟»

 

 

گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»

 

 

گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»

 

 

گفت: «یا علی.»

با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»

 

 

گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»

 

 

نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.

 

 

گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»

 

 

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:

 

«عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.»

 

با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همة کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقة ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم:

 

من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم.

 

«می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!»

 

مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌که در مقابل حرف‌های من عکس‌العمل خُرد کننده‌ای نشان داده باشد. آن‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌رو را نشان می‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می‌بست و گفت: «البته که می‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.»

 

وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌کوشد تا با تکرار کلمة «شما» بین من و خودش دیواری بکشد.

 

آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشته‌ایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن.

 

آن وقت از خودم پرسیدم: چه می‌خواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بی‌آن‌که خودم توجهی داشته باشم تکرا کردم:

 

«با این تریب.»

 

و صدای او را شنیدم: «حالا می‌توانیم شروع کنیم.»

 

سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه‌ای در مقابلِ او طغیان کنم و به روش بیایم. پنجه‌هایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزدیم، می‌خواستم فریاد بزنم:

 

«که چه؟ چرا به من راه نمی‌دهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستاده‌ای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ‌وقت نمی‌گویی که از من چه می‌خواهی، هیچ‌وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتی اگر کلمة تلخی باشد.

 

شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرمای وحشت‌انگیز و تمسخر‌آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک‌هایم را به زیر انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!»

 

نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گل‌های رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفش‌های او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بی‌رنگ و باریک بود و دستة عینک رابا هیجان می‌فشرد، سینه‌اش که زندگی در پشت آن گویی بالبخند - خاموشی «زندگی» را می‌نگریست و چانة محکم و لب‌های لرزانش، و نمی‌دانم چرا بی‌هوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم.

 

او از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌های کشیده‌اش به سوی من می‌امد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!»

 

سرم را با بی‌اعتنایی نومیدانه‌ای تکان دادم.

 

«چه چیز را بگویم چه چیز را؟»

 

به نظرم رسید که آن چه مرا رنج می‌دهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم:

 

«قضیه خیلی یک‌طرفی است نه، من اشتباه می‌کنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.»

 

آن‌وقت او دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های من و روی صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌های لاغر و پیشانی بلندش را به گونه‌ها و پیشانی من مالید و در همة این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس می‌کردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌های خاکستری و سرد، رنگ می‌گرفت.

 

«اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطراف‌مان، و دیگران را هم ببینیم.»

 

«عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخرة کلمات تنظیم کنیم؟»

 

آه، او پیوسته با این فلسفه‌ها مرا گم‌راه می‌کرد. اندیشیدم چه می‌خواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟!

 

این اولین ادراکم از گفته‌های او بود. بی‌آن‌که به مقصود حقیقی او توجه داشته باشم، هیچ‌وقت راجع به گفته‌های او عمیقانه فکر نمی‌کردم. از این کار می‌ترسیدم و پیوسته در همة حرکات و گفته‌های او به دنبال یک اعتراف می‌گشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، می‌خواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی می‌کرد.

 

با هیجان دست‌هایم را به دور گردنش حلقه کردم: «دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟»

 

و در آن حال دلم می‌خواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیده‌ای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتاب‌ها ایستاد.

 

«همه‌اش حساب می‌کنی، همه‌اش به خودت فکر می‌کنی.»

 

و آن وقت با هیجان به‌طرف من برگشت.

 

«بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بیاوریم.»

 

آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. می‌دانستم که چه می‌خواهد و چه می‌گوید. می‌دانستم که فقط می‌خندد، فقط می‌خندد، فقط می‌خندد به همه‌چیز و به همه‌کس، حتی به خودش. اما من نمی‌توانستم مثل او باشم، می‌خواستم فریاد بزنم:

 

«دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که می‌خواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.»

 

اما احساس کردم که قدم‌هایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هایم مرا یاری نمی‌کنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بی‌نیازی رسیدن...آه، شاید همة سال‌های عمرم کافی نبودند و من بی‌هوده تلاش می‌کردم: بی‌هوده تلاش می‌کردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی می‌کردم باز گردانم.

 

از مقابل گنجة کتاب‌هایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسه‌انگیز بود.

 

«گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من می‌آیی، نه؟»

 

قلبم لرزید. نمی‌خواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم می‌خواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید «تو این کار را به‌خاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم:

 

«این طور تصمیم گرفته بودم.»

 

«وحالا چه‌طور؟»

 

بیش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه می‌خواستم؟

 

«حالا، حالا،...آه، نمی‌دانم!»

 

شاید او همین را می‌خواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمی‌کردم. این خیلی دردناک بود. آن‌وقت او با اطمینان برخاست.

 

«شام را با هم می‌خوریم.»

 

من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم: «نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.»

 

و در همان حال گویی او با نگاهش به من می‌گفت: «دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد...آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟»

 

«البته شام می‌خوریم، اما بعد...»

 

و او با خون‌سردی گفت:

 

«بعد هر طور که دلت می‌خواهد رفتار کن.»

 

«من این‌جا نمی‌مانم.»

 

و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌ای که در گوش من صدا می‌کند، چیزی خواسته باشد.

 

«اما او خندید، خنده‌اش رنجم می‌داد، چون می‌دانستم که همه چیز را در من می‌خواند.»

 

«البته اگر بخواهی، می‌روی.»

 

من بی‌آن‌که خودم بخواهم التماس می‌کردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب می‌کرد، بی‌آن‌که لحظه‌ای از آن اوجِ بی‌نیازی پایین آمده باشد.

 

آهسته گفتم: «نه، اگر تو بخواهی می‌مانم...و در غیر این صورت...»

 

نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل این‌که می‌خواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنایه‌آلودی گفت:

 

«من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمی... تو می‌دانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.»

 

میز کوچکش را جلو کشید.

 

«شراب خوبی هم در خانه داریم.»

 

من می‌دانستم که تسلیمم و تلاشی نکردم. هیچ‌چیز نگفتم. می‌ترسیدم که تا مرحلة زنِ حساب‌گری تنزل کنم.

 

در مقابلِ من پشتِ میز نشست و درحالی که جام را پُر می‌کرد به شوخی گفت:

 

«آن‌هایی که با زبان‌شان به آدم فحش می‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش می‌کنند.»

 

و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد.

 

شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمة ملایمی شعله می‌کشید. خسته و ناامید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همة دیوارها از قفسه‌های کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی می‌کرد.

 

و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمی‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم.

 

«آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟»

 

و او با خون‌سردی گفت: «دوستِ کوچکِ من نوشیدنی‌ات را بخور، آن‌وقت می‌رویم در آن اتاق دراز می‌کشیم و من برای تو قصه می‌گویم.»

 

سرم را بلند کردم. چیزی در چشم‌هایش می‌سوخت. حس کردم که پلک‌هایم داغ و سنگین می‌شوند. رویایی روی پیک‌هایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس می‌کشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشه‌های پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ می‌کند...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .

 

 

دامپزشک میگه:

 

 

" اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید "

 

 

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه:

 

 

"بلند شو بلند شو"

 

 

گاو هیچ حرکتی نمیکنه...

 

 

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه:

 

 

" بلند شو بلند شو رو پات بایست"

 

 

بازگاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش

 

 

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه:

 

 

"سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی "

 

 

گاو با هزار زور پا میشه..

 

 

صبح روزبعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه:

" گاو رو پاش وایساده ! جشن میگیریم ...گوسفند رو قربوني كنيد... "

 

 

نتیجه اخلاقی:

خودتونو نخود هر آشی نکنید !


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

اصلا تا حالا فكر كردين مزار اين بزرگمرد ايرانى كجاست ؟

امير كبير صدر اعظم ايران در زمان ناصر الدين شاه كه با دسيسه هاى يك سرى وطن فروش در حمام فين كاشان به قتل رسيد در شهر كربلا به خاك سپرده شد. اين كه چرا او را به كربلا بردند براى من سوال است و احتمال ميدهم براى دور ماندن مردم از مزارش وجلوگيرى از تبديل آن به ميعادگاه مظلومان او را از ايران و ايرانى دور كردند

اما چيزى كه بيش از همه مايه شرمندگيست اين است كه اكثر قريب به اتفاق ايرانيها نمى دانند مزار اين اسطوره تاريخ كجاست. امروزه با سفرهاى متعدد مردم به عراق و كربلا جاى بسى تاسف است كه حتى يكى از كساني كه از عراق بر ميگردد نميداند كه امير كبير هم در آنجا دفن بوده.. آيا فكر نمى كنيد كه همين عراقيها به ما خواهند خنديد كه چطور مردى رو كه بسيارى از داشته هاى امروزمان را مديون اوهستيم فراموش كرديم؟ ایرانیهاملتی ناسپاس هستندکه اینگونه گشتندخار....

. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﺭﯾﺴﺖ!

 

۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ .، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻭﺭﻭﺩ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ !

 

ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ ﻣﻼﻫﺎﯼ ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ، ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ

 

ﭘﻨﻬﺎﻥ می ﺸﺪﻧﺪ .ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ . ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ

 

ﻧﺎﺩﺍﻧﯿﺸﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، جاهلان ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . این تنها روزی نبود که امیرکبیر گریست، ایشان 1188 روز نخست وزیری خود را هر شب از جهل و خرافات

 

مردم ایران می گریست. امیرکبیر برای انجام تمام اصلاحات خود که در کتاب "امیرکبیر"فریدون آدمیت - که به قول آقای خسرو معتضد بهترین کتاب در باره امیرکبیر است- گریسته است.

 

آری امیرکبیر و میجی امپراتور ژاپن برنامه اصلاحات خود را همزمان آغاز کردند. برنامه اصلاحات امیرکبیر بسیار مفصل تر از میجی بود. مردم ژاپن با میجی همراهی کردند، مطالعه

 

کردند، کار کردند، منافع مردم را برمنافع خود برتری دادند، تا امروز ژاپن سومین کشور دنیا از نظر اقتصادی و بهترین کشور دنیا در تمام پارامترهای زندگی باشد.

 

به گونه ای که شخصی که به وی تلقین شده است" به هر کجا روی آسمان همین رنگ است" هنگامی که وارد ژاپن می شود و در ژاپن می گردد بسیار شگفت زده می شود، باور نمی کند که بشریت به این اندازه

 

به تمدن ، ادب، مسولیت پذیری، نظم ، پیشرفت و آرامش دست یافته باشد. لکن مردم ایران با جهل و خرافات بسیار عمیق 1188 روز امیرکبیر را گریاندند. به شکلی که مرگ در حمام فین را بر نخست وزیری این مردم برتری می داد.

 

سالانه 30 میلیون نفر از مردم ژاپن به آرامگاه میجی در توکیو می روند و از اصلاحات او سپاسگزاری می کنند ولی مردم ایران حتی نمی دانند که آرامگاه امیرکبیر روبروی صحن امام حسین در کربلاست.

 

در سال 1393 بیش از 30 میلیون نفر از مردم ایران از کربلا بازدید کرده اند ولی اصلا سری به آرامگاه امیرکبیر که درست درحجره جنوب شرقی روبروی صحن امام حسین است نزده اند.

 

به قول مولوی

 

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زان که بد مرگی است این خواب گران...

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست آنها را با ماشین به انبار منتقل کند.

 در راه از پسری پرسید:

«تا جاده چقدر راه است؟»

 

پسر جواب داد:

«اگر آرام بروید حدود ده دقیقه.

اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر!»

 

تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند.

 

 اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد...

 

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

 

"برای كسی كه آهسته و پيوسته راه می‌رود، هيچ راهی دور نیست

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

لحظاتی هست که باید بسیار آسوده بود؛ چنان آسوده که نا گزیر به پیروی از هیج آداب و رسومی نبود.

روزی امپراطوری مشهور درچین؛ به دیدن یکی از اساتید " ذن " رفت.

استاد ذن روی زمین می غلتید و می خندید.شاگردانش

هم می خندیدند.

امپراطور خجالت زده شد. نمی توانست آنچه را

می دید باور کند؛ زیرا رفتار استاد بسیار غیر عادی بود.

بنابراین به استاد گفت این رفتار شما غیر عادی است.

زیرا از یک استاد انتظار نمی رود چنین رفتاری داشته

باشد. باید مراتب ادب را بجا آورید. در حالی که روی زمین می غلتید و مثل دیوانه ها می خندید.

استاد به امپراطور نگاه کرد. در آن زمان امپراطورها با

خود تیروکمان حمل می کردند.

استاد گفت: آیا شما همیشه زه کمانتان را کشیده نگه

می دارید یا آن را رها هم می گذارید؟

امپراطور پاسخ داد: اگر همیشه زه کمان را کشیده نگه

دارم؛ انعطاف پذیری خود را از دست خواهد دادو هیچ

فایده ای نخواهد داشت. زه کمان باید راحت و آسوده

بماند تا در زمان استفاده؛ انعطاف پذیر باشد.

استاد گفت: و این همان کاری است که من انجام

می دهم


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"؟ در سال های نه چندان، دور در ایران؛تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند.

و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند.در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود.یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بودمتعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد.او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد.در هر کشوری حیوانی که نماد آن کشور است را بر سر خروجی آب می گذاشتند.مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کردند.

 

مهندس اتریشی که به این منظور به ایران آمده بود فکر کرد که بر اهرم خروجی آب چه نمادی بگذارد!?

او دریافت که بر روی پرچم ایران آن زمان 'شیر وخورشید'وجود دارد وشیر "نماد ایران" است.

پس بر روی اهرم خروجی آب،سر شیری فلزی گذاشت و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند می گفتند: رفتیم از سر شیر آب آوردیم!

 

منبع : میراث کهن (ریشه ضرب المثل ایرانی)

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه دزدِ فقیرِ طمعکار رسید به یه خونه اعیونی. در باز بود و هیچکس توی خونه نبود. آروم رفت داخل تا بلکه بتونه چیزی بدزده. اما یه جوی اونجا حاکم بود که نتونست. انگار در و دیوار داشتند باهاش حرف می زدند. از معماری استثنایی اونجا ترسید. عقب عقب رفت تا اینکه به در رسید. قبل از اینکه خارج بشه از داخل اتاقی که چند متر اونطرف تر بود صدای یه زن رو شنید. صدای گوشنوازی بود. طوری که دزد رو مثل آهنربا جذب کرد. چند دقیقه لازم بود تا دزد بفهمه این صدا هم از سنخ همون معماری خونه است. رفت و در اتاقو آروم باز کرد. یه حوری زیبا روی تخت دراز کشیده بود. حوری وقتی دزدو دید نه جیغ کشید نه فرار کرد. برعکس اسمشو صدا کرد و گفت بیا کنارم بخواب. دزد که سابقه تجاوزکاری داشت خواست دست به کار بشه ولی باز نتونست. اون حوری خیلی استثنایی بود و دزد نتونست حتی بهش نزدیک بشه. دزد زد بیرون و در حالی که اشک می ریخت به سرعت از خونه دور شد. سالها گذشت. دزد دیگه دزد نبود. حادثه اون شب متحولش کرده بود و یه آدم متفاوت و استثنایی شده بود. پر از کمالات و هنر. بهش می گفتند استاد. یه روز تصمیم گرفت دوباره بره اون خونه اعیونی و اون حوری زیبا رو ببینه. اون بار به قصد دزدی رفته بود این بار به قصد خواستگاری. گل و شیرینی خرید و رفت ولی حتی راهش ندادند و پیش خدمت خونه گفت چطور جرأت کردی بیای اینجا؟ استاد رو از خونه پرتش کردند بیرون. بیرونِ خونه استاد مُرد...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45463 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396