شعر
نویسنده : مرتضي زارع
تاریخ : یک شنبه 4 آبان 1393 
نظرات 0

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

اشعار محرم, شعر و ترانه

 

 
 
سلام تلاش می کنم با نشان دادن گوشه ای از زیبایی های ایران عزیز سهمی در ترویج فرهنگ ایرانی واسلامی داشته باشم. پاینده باد ایران عزیز

مرتضي زارع