
راز سڪُوت را
نم نم اشــــــڪ می داند
و غم تنهـــــــــایی را
خلوت شَب ...


مرا ببخش به خاطر بی تفاوتی هایم نسبت به تو!
از اینکه بارها و بارها از دردهایت گفتم و هیچگاه گرمی دستانی نشد
تا لمسش کنی، احساس کنی و به یاریت بشتابد ...
مرا ببخش از اینکه قصه های اندوهگین تو،
شروعِ تمامِ مجالس هاست و فقط متاثر شدن، شده کارِ ما ...
نامهربانی ها را انداختیم گردنِ زندگی تا شانه خالی کنیم از دادرسی ها و هزار افسوس که این چرخ گردون به دست ما می چرخد ...
گاهی به تو که می رسم می ایستم، شاید پیدایت کنم ولی،
گم در مشکلاتِ ناچیزِ بزرگ کرده خویش می شوم؛ مشکلاتی که بهانه خوبی شده برای سر باز زدن از همه چیز و همه کس ...
مگر سقف آرزوهای تو چقدر است در این دنیا؟! چیزی جز یک لبخند؟ یک مهربانی؟
پس مرا ببخش از اینکه فراموش کرده ام آدمیت را و باور کن
روزی خواهم آمد با سبدی پر از لبخند، حتی شده دانه دانه لبخندها را از ستاره ها بچینم و بر لبانت بنشانم ...
خواهم آمد و برای گرفتنِ حقت از این دنیا می جنگم، حتی اگر در این راه بمیرم ...

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود ...
یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخِ بسیار زیبایی در دست داشت،
نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد!
به نظر می رسید از آنها خیلی خوشش آمده ...
ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد ...
پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:
مثل اینکه شما گل رُز دوست دارید؟ فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به
شما بدهم؛ به او خواهم گفت که این کار را کردم.
دختر جوان از دریافت گل ها بسیار خوشحال شد و تشکر کرد .
پیرمرد پیاده شد و اتوبوس دوباره به راه افتاد ...
دختر بیرون را که نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که به سمت قبرستان کنار جاده می رود ...
*
*
گاهی بهترین و زیباترین چیزهای دنیا قابل دیدن و لمس كردن نیست و فقط باید از درون احساسشان کرد.

یـــآدَت بـآشَـــد ...
دِلـَــت کــــﮧ شِکَـســـت...
سَــــرَت را بـــــآلا بـگـیـــرےتَـلافــــے نَکــُــטּ ...
فَـریــــــــآد نــَـــزَטּ ...
شَرمـگیـــــــטּ نَـبـــــآش ...!!
دِل ِ شِکَستـــﮧ گوشـه هآیــَـش تیــــز اَســــت...
مَبــــآدآ دِل و دَســـتِ آدَمـــے کــــﮧ روزے...
دِلــــدآرَت بــــود رآ زَخمــــے کُنـــے بــــﮧ کیــــטּ !!
مَبــــآدا کــــﮧ فَرامــــوش کُنــــے روزے شآدیــَــش آرِزویــــت بــُـود...
صَبــــور بــــآش و سـ ـ ـ ـآکــِــت ...