
در این شهر صدای پای مردمی است،
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دارت را می بافند ،
مردمی که صادقانه دروغ می گویند،
و خالصانه به تو خیانت می کنند،
در این شهر هر چه تنهاتر با شی
پیروزتری.

خدایا می شود گاهی صدها بار مادرم را از خود می رنجانم، صدها بار به او بدی می کنم، صدها بار قلبش را می شکانم...
ولی او صدها بار مرا می خواند، صدها بار مرا مورد محبت خود قرار می دهد، دوباره برایم دعا می کند، دوباره به من لبخند می زندو بدیهایم را فراموش می کند.
حال تو ای مهربان مهربانان
ای آفریننده خوبی ها
ای آفریننده مادر
مرا به خاطر بدی هایم نمی بخشی...؟!