🌸🔸🔹🍃از سیر تا پیاز🍃🔹🔸 🌸

کوروش تهامي: قبل از بازيگر شدن دغدغه خوانندگي داشتم

Untitled

- بدون موسیقی و ریتم نمی شود زندگی کرد

 

موسیقی پارس: کورش تهامي از بازيگرهاي با ارزش سينما و تلويزيون ايران است. بازيگر با سوادي که بازي اش در هر فيلم و سريالي به افزايش زيبايي آن اثر کمک هاي زيادي مي کند. نکته جالب درباره کورش تهامي حضور جدي او در موسيقي به خصوص خوانندگي است. او از کودکي فراگيري موسيقي را در زمينه هاي نوازندگي و خوانندگي آغاز کرده . خيلي ها نمي دانند که کورش تهامي قبل از ورود به بازيگري، قطعه اي را در سريال خاطره انگيز «روزي روزگاري» خوانده و تا جايي که خسرو شکيبايي از طرفداران صدايش بوده است. در اين گفتگو از زاويه تازه اي با هم سخن گفتيم و بيشتر درباره دغدغه هاي موسيقايي اش به گفتگو نشستيم . او صداي بسيار زيبايي دارد و معتقدم مي تواند در عرصه خوانندگي حرف هاي بسياري براي گفتن داشته باشد.

 

اصالتا کجايي هستيد؟

متولد تهران هستم. پدرم در تهران به دنيا آمدند و مادرم اهل گيلان هستند.

 

آيا هنر در خانواده شما ريشه دار بوده يا شما اولين نفر از خانوادتان هستيد که وارد عرصه هنر شديد؟

پدر مادربزرگم آواز مي خوانده و گويا صداي خيلي خوبي داشته و لقب «عندليب» گرفته بوده. البته خوش نويسي هم مي کردند. فکر مي کنم آواز تقريبا در خانواده پدري من ارثي است. اما به صورت اين که کلاس رفته باشند و آکادميک آموزش ديده باشند، نبوده است. شايد من اولين کسي بودم که به صورت کلاسيک آواز را دنبال کردم.

 

يعني شما قبل از اينکه به سينما و تئاتر و بازيگري علاقه پيدا کنيد، به موسيقي علاقه داشتيد؟

بله دقيقا. از بچگي همراه من بوده است. دوره دبيرستان با دوستي به نام «پيمان سلطاني» که اصليت کرماني داشتند، آشنا شدم و آواز خواندن من کم کم اصولي شد.از همان سال ها به خاطر علاقه ام به ساز هاي کوبه اي، در کلاس هاي آموزشي تمبک شرکت کردم و کتاب استاد «حسين تهراني» را توسط استاد«مسعود رضايي» آموزش ديدم. يادم هست پنج شنبه ها يک ساعت من از ايشان آموزش مي ديدم. بعد از آن با نوع نوازندگي استاد «ناصر فرهنگ فر» که يکي از برجسته ترين نوازندگان تمبک هستند آشنا شدم. مدتي هم با ايشان کار کردم.هم با ايشان و هم پسرشان آرش. دف نوازي هم تحت تاثير استاد «بيژن کامکار» فرا گرفتم چون تمام کنسرت هايشان را ديده بودم،شروع کردم وچون دستم به تمبک آشنايي داشت خودم دف زدن را ياد گرفتم. از همام سال ها آواز را هم شروع کردم.

 

آواز را هم از استاد خاصي آموختيد؟

بله. بخشي از رديف هاي آوازي را خدمت استاد «جهانگیر ابوجلادی» کار کردم و بخش ديگري را هم از استاد «نوربخش» از شاگردان استاد «شجريان» آموختم.

 

به خواننده خاصي در بين خوانندگان سنتي و کلاسيک علاقه داشتيد؟

من ابتدا به صداي استاد «شهرام ناظري» به خاطر تصنيف هاي همه گيري که در آن دوره داشتند علاقه پيدا کردم. اوايل بيشتر معطوف به نوع اجراي استاد ناظري بودم. اما به مرور زمان بيشتر جذب کاري هاي استاد «محمدرضا شجريان» شدم و نوع آواز خواني ايشان هميشه من را به خودش جذب مي کند.

1491656_799455883467421_6727362175478455316_n

رشته تحصيلي تان ربطي به موسيقي داشت؟

رشته تحصيلي من در دوره دبيرستان گرافيک بود و ديپلم گرافيک دارم. اما در دانشگاه تئاتر خواندم.

 

چرا با وجود علاقه به موسيقي در دانشگاه، تئاتر خوانديد؟

يک مقدار پيچيده است اما اگر بخواهم خلاصه بيان کنم، من هميشه دغدغه بازيگري هم داشتم. اما هيچ وقت مجال پرداختن به آن را نداشتم. براي من تا دوران دبيرستان اتفاق نيفتاد که بازي کنم اما در دبيرستان بازي در يک فيلم سينمايي به من پيشنهاد شد. در دبيرستان يک دفتر دار داشتيم که با هنر آشنا بود، با ايشان که مشورت کردم گفت اين هنر مي تواند براي تو مثل يک هوس باشد. گفت اگر در اين فيلم بازي کني ، ممکن است اين تب و تاب در اثر هر چيزي بخوابد. بهتر است علمي وارد اين جريان شويد. در هر حال من آن فيلم را بازي نکردم. پيگير ماجرا شدم که بتوانم در دبيرستان وارد رشته هنري بشوم. ابتدا تجربي خواندم و بعد وارد هنر شدم که بتوانم در دانشگاه در رشته هنر تحصيلم را ادامه بدهم.

 

احساس  مي کنم دوره اي بخاطر مشغله شما در عرصه بازيگري، از موسيقي کمي دور شده باشيد. درست است يا هميشه در اوج فعاليتتان در زمينه بازيگري، موسيقي هم همراهتان بوده؟

در زندگي شخصي ام هيچ وقت از موسيقي دور نبوده ام. شايد کمتر توانسته ام تمرين ساز بکنم. در نوازندگي ساز کوبه اي به شدت بايد دست روان داشته باشيد و به روز باشيد. اما به هر حال اگر مجال به دست بياورم حتما تمرين مي کنم. در دوره اي هم تمبک را تدريس مي کردم. به خاطر تمرين هاي زيادم و صداي غير قابل کنترل سازم، يادم است که به زير زمين مي رفتم و يک حوله در نفير تمبک قرار مي دادم که صدايش کمتر بيرون بيايد و تا نيمه هاي شب تمرين مي کردم. به نظر من ساز زدن فقط بستگي به تمرين شخص نوازنده دارد. شايد در آن دوره به خاطر تمرين زيادم به جايي رسيدم که مي توانستم به ديگران انتقال دهم براي همين در فواصل سال هاي 70 تا80 تدريس تمبک هم داشتم. دقيقا مقارن بود با ورود من به عرصه بازيگري. تا جايي که مي توانستم تاريخ جلساتم با هنرجويان را عوض مي کردم که به پروژه هاي بازيگري هم برسم. اما از يک جايي ديگر نمي شد زمان را تنظيم کنم براي همين تدريس را کنار گذاشتم.

 

 اولين فيلم يا سريالي که بازي کرديد، چه سالي بود؟

اولين کار رسمي سينمايي من سال 75 بود با نام «سينما سينما» به کارگرداني «ضياالدين دري».

 

از چه زماني بازيگري تبديل به يک اتفاق پر رنگ در زندگي تان شد؟

من با تئاتر شروع کردم از سال 72 که دوره دانشجويي من بود، دغدغه بازيگري ام به بالاترين درجات رسيد. اما در سال هاي اول از روي صحنه رفتن وحشت داشتم و هميشه فکر مي کردم از پس آن بر مي آيم يا نه. مردم هم در تئاتر بايد با نقش ارتباط برقرار کنند. در سال هاي اول در نمايش ها  بيشتر در نقش نوازنده و خواننده حضور داشتم. موسيقي اش را هم طراحي مي کردم. نمي گويم آهنگسازي چون به صورت علمي و آکادميک بلد نبودم.  از روي حس مي زدم اما در چندين کار نقش خواننده و نوازنده داشتم. در نمايش «بيژن و منيژه» به کارگرداني «پري صابري» در سال 76 حدود 50 شب آواز خواندم. نقش بيژن را داشتم. در کاخ سعد آباد هر شب اجرا داشتم. خيلي سخت بود اما پشت صحنه تمام تجربياتي که ديگران داشتند که صدايشان نگيرد را من امتحان کردم. در واقع پوست کلفتي تئاتر شامل حال من هم شد و توانستم نزديک 50 شب بخوانم و صدايم نگيرد.

 

واکنش مخاطبان چگونه بود؟

خيلي دوست داشتند. کاخ سعدآباد بزرگ است و من يادم است که حتي گوشه هاي ديوار هم مي نشستند. اين نمايش به صورت سنتي هم اجرا مي شد و من يادم است که مدل هاي زورخانه اي هم استفاده مي کرديم و نوازنده ضرب زورخانه اي داشتيم و حرکات پهلواني را هم در اين نمايش اجرا مي کرديم. گاهي وقت ها از لا به لاي مردم رد مي شديم و به روي صحنه مي آمديم. من هم خودم را توانسته بودم اثبات کنم و به راحتي از کنار هر چيزي نمي گذشتم. مدتي هم تعزيه کار کردم و به خاطر تعصبم گوشه هاي آوازي را در آن جا هم به کار بردم. البته تعزيه از واحد هاي دانشگاهي ام بود که بايد پاس مي شد. در اين تعزيه من نقش حضرت عباس را بازي مي کردم و وقتي نقش من تمام شد دوست کارگردانم از من خواست که اذان را هم بگويم. اول ترسيدم و گفتم ما که تمرين نکرديم اما بعد ياد اذان استاد موذن زاده اردبيلي افتادم. سريع به نوازنده ترومپت گفتم به من يک کوک «بيات ترک» بده و من در همان پرده که ساز زد اذان را گفتم. يادم است که نوازنده و کارگردان حيرت کرد بودند که من چگونه در آن پرده و بي تمرين اذان گفتم. يادم هست مرحوم استاد «غلام حسين نقشينه» يکي از مهمان هاي ما بودند، از لا به لاي جمعيت آمد به سمت من و بازوي من را گرفت و گفت همه اين تعزيه يک طرف اين اذاني که شما گفتيد هم يک طرف. ابراز محبت ايشان براي من خيلي ارزش داشت. موسيقي را هيچ وقت ازش نگذشتم.

 

 

هيچ وقت به فکر اين نيفتاديد که به سمت انتشار آلبوم يا قطعه موسيقي برويد؟

به هر حال من با دوستانم که موسيقي سنتي کار مي کردند، کنسرت هاي کوچکي را اجرا مي کرديم. مثلا از آخرين کنسرت هايي که داديم سال 71 بود که در دانشگاه شهيد بهشتي همراه با ارکستر بزرگي، ساز کوبه اي را من زدم و آوازش را هم مي خواندم. همان باعث شد استاد «فرهاد فخرالديني» که مهمان آن کنسرت بود، يک قطعه آوازي که در سريال «روزي روزگاري» پخش مي شود را به من دادند که اجرا کنم.

 

در آن سال هنوز بازيگر معروفي هم نشده بوديد، کمي درباره اين سريال توضيح بدهيد؟

بعد آن کنسرت آقاي فخرالديني به من گفتند که براي يک قسمت از سريال من آوازي دارم که به صدايي که تو داري بسيار نزديک است و صدايي است که من مي خواهم. من انقدر جا خوردم و پيشنهاد به قدري براي من عجيب بود که تن لرزه گرفتم و گفتم چه روزي و چه ساعتي کجا باشم. وقتي به يکي از استديوهاي صدا و سيما رفتم، جناب «احمدجو» کارگردان سريال حضور داشتند. به من گفتند يک کم صداتو گرم کن و خودشان خواندند. با پيانويي که آنجا بود تصنيف «مرغ سحر» را خودشان زدند و من خواندم. سکانس را براي من توضيح دادند. داستان جوان چوپاني به نام گل آقا بود که به جاي اينکه حواسش به گوسفندان باشد گوشه اي رفته بود و آواز مي خواند. از طرفي هم زنده ياد «خسرو شکيبايي» و «محمود جعفري» هم در حال صحبت بودند که به گله مي رسند و مي بينند که گله بدون چوپان است و چوپان براي خودش آواز مي خواند. پدر چوپان که آقاي جعفري بود زير لب ناسزا مي گويد و مرحوم شکيبايي از چوپان دفاع مي کند و مي گويد جوان است بگذار آوازش را بخواند. اين سکانس را براي من توضيح دادند و قرار شد من بداهه بخوانم. گفتم اگر کليشه فکر کنيم، يک چوپان دشتي يا شوشتري مي خواند. گفت بخوان و من شروع کردم به خواندن. استاد فخرالديني گفتند چه گوشه اي را مي خواني. گفتم ماهور مي خوانم گوشه عراق. گفتند همين خيلي خوب است. آقاي احمدجو هم يک بيت شاهنامه به من دادند و گفتند اين بيت را برايمان بخوان:

بخواهد از تو پدر کين به من

چو بيند خاک است بالين من

گوشه عراق خيلي سخت  است و آقاي فخرالديني به من تذکر دادند که خيلي کلاسيک مي خواني. اين چوپان کلاس آواز نرفته است.

ازشان اجازه خواستم که به من فرصت بدهند تا مدلي را براي خواندنم پيدا کنم که کم و بيش فالش هم باشد. اما مشکل اينجا بود که در فاصله هاي بالا مي خواستند من بخوانم. من انقدر بالا خواندم و خواندم که ناگهان صداي من فالش شد.  سر آقاي فخرالديني پايين بود و تا صداي من فالش شد، آقاي فخرالديني سرشان را بالا آوردند و گفتند همين را مي خواهم. همان را خواندم و سعي کردم آن اتفاق فالش را اجرا کنم. ضبط شد و دو سه شب بعد پخش شد. اين اولين اتفاق رسمي خواندن من بود.

 

خاطره ديگري هم با آقاي شکيبايي داريد؟

بعد از آن من وارد دانشگاه شدم و کار بازيگري مي کردم. براي سريال «آشيانه سيمرغ» به کارگرداني «شهرام اسدي» انتخاب شدم. پشت سد منجيل کار مي کرديم که لبنان قرن 9 بود. يک روز باد شديدي مي آمد. اين سريال اولين آشنايي من با آقاي شکيبايي بود. يادم است باد خيلي شديدي مي آمد و مجبور شديم که تصوير برداري را متوقف کنيم. من تو حال خودم داشتم زمزمه مي کردم، يهو آقاي شکيبايي گفتند تو داري آواز مي خواني؟ به خودم آمدم گفتم ببخشيد تمرکزتان را بهم زدم. گفتند: نه. بلند تر بخوان چرا انقدر با صداي کم مي خواني. يکي دو بيت خواندم. آقاي شکيبايي به من گفتند چقدر صداي خوبي داري، چرا کار نمي کني؟ گفتم نظر لطفتان است، من خيلي بايد تمرين کنم. البته استاد فلان سکانس سريال روزي روزگاري را هم من آوازش را خواندم. گفت شوخي مي کني. گفتم نه استاد. يهو دست من را گرفت و با موبايل با همسرشان تماس گرفتند و گفتند مي داني الان کي پيش من ايستاده . همان کسي که فلان قطعه را خوانده بود.

استاد شکيبايي خيلي به من محبت کردند و بيشتر از چيزي که حقم بود به من لطف کردند. هر روز صبح ها قرار گذاشتيم با آقاي شکيبايي که من مي رفتم محل اقامت ايشان و برايشان آواز مي خواندم. افتخاري بود براي من که باب آشنايي من با اقاي شکيبايي اين گونه بود. بعد چند وقت که باز ايشان را ديدم گفتند که هنوز آهنگي ضبط نکردي؟ گفتم هنوز نه. گفتند اولين قطعه اي که خواستي ضبط کني بايد بيايي من را سوار کني و ببري استوديو. من دلم مي خواهد در کار تو دکلمه داشته باشم. متاسفم براي خودم که اين اتفاق نيفتاد چون مي توانست مثل مدالي بر سينه من باشد. برايم خيلي خوشايند بود که خودشان پيشنهاد به من دادند.

 

به دو سال اخير مي رسيم که موسيقي براي شما جدي تر شده است و صداي شما را مخاطب شنيده است. درباره اين موضوع صحبت کنيد؟

من هميشه دغدغه موسيقي را داشتم. من هميشه حتي روي بيان شخصيت خاصي که مي خواستم بازي کنم که بصداي متفاوت تري به نسبت صداي من داشته، تمرين هايي که مي کردم بر اساس آواز بود. مثلا سريال «تبريز در مه» نقش عباس ميرزا را ايفا مي کردم. تا صحنه آماده بشود من صدايم را با آواز گرم مي کردم. اين دغدغه بود اما وسواس باعث مي شد که عقب بيفتم و از ارائه کار دور بشوم. دوستان و مشوقان زيادي هم داشتم. همه اعتراض مي کردند که چرا نمي خوانم. اما هر وقت قوي تر فکر مي کردم و تصميم مي گرفتم ناگهان در بازار مي ديدم که خيلي کار وارد بازار  شده. هميشه فکر مي کردم نکند کاري که من انجام مي دهم شبيه اين کار ها بشود و لا به لاي اين کار ها گم بشود. دوست داشتم مثل بازيگري ام آن چيزي باشد که خودم دوست دارم و نياز هاي روحي رواني خودم را هم ارضا کنم. از طرفي هم  بايد مخاطب راضي نگه مي داشتم. اين ها عواملي بود که باعث مي شد من ترمز کنم و تصميمم را اجرا نکنم. خودم و موسيقي ام را هم با کسي مقايسه نمي کردم. روي انتخاب شعر ها هم وسواس داشتم. من خيلي آرماني فکر مي کردم که اگر اين گونه نبود من تا الان شايد 2 تا آلبوم در بازار داشتم. کم کم واقعيت براي خودم روشن شد و فهميدم اگر الان اين کار را شروع نکنم بعدش خيلي دير مي شود و امکان انجام اين کار سخت مي شود. خيلي برايم ترسناک بود. براي همين تصميم گرفتم شروع کنم. همين الان هم متوجه شدم در فواصل موسيقي که 15 سال پيش مي توانستم بخوانم. الان ديگر نمي توانم. نمي دانم اگر تمرين مداوم داشته باشم بتوانم اجرا کنم اما الان ديگر راحت نمي توانم بخوانم. در عوض فواصل بم خواني در صدايم پيدا شده است.

 

قطعه اي براي تيتراژ سريال «عصر پاييزي» خوانديد، چه بازتاب هايي براي شما داشت؟

خوشبختانه خيلي خوب بود. بعضي ها در جريان بودند که من آواز مي خوانم و بعضي ها هم تعجب مي کردند که مگر من آواز مي خوانم. اما اکثريت نظرشان مثبت بود چون باز خواني يک ترانه قديمي بود به شکلي جديد تر که توسط «نيکان» تنظيم شده بود. براي بعضي ها خاطره انگيز بود. آن قطعه هم براي قسمت هاي آخر سريال استفاده شد. يادم است که خيلي پيام هاي محبت آميز  دريافت کردم و خدا را شکر بازتاب خوبي داشت.

 

آيا قصد داريد اين مسير را ادامه بدهيد و جدي تر در بازار موسيقي کار کنيد؟

بله قصد دارم اما زمانش هنوز معلوم نيست. اميدوارم هر چه زودتر اين اتفاق بيفتد. براي خودمم خيلي خوشايند است.

 

شما با کدام فيلم يا سريال بود که احساس کرديد مورد توجه مردم قرار گرفته ايد؟

فکر مي کنم سريال «زير تيغ» بود. البته قبل از آن فيلم سينمايي و سريال بازي کرده بودم. اما زير تيغ بيشتر جا پيدا کرد.

 

در اين سال ها با کارگردان هاي خيلي خوبي کار کرديد. با کدام يک راحت تر بوديد؟

خوشبختانه خصوصيت اخلاقي من طوري است که خيلي راحت با بقيه ارتباط برقرار مي کنم و هميشه براي همه احترام زيادي قائل هستم و سعي مي کنم کسي را آزار ندهم. با همه کارگردان ها رابطه ام خيلي خوب بوده. به خصوص در سريال زير تيغ و فيلم «به رنگ ارغوان» به کارگرداني «ابراهيم حاتمي کيا» خيلي تجربه خوبي داشتم. اين کارگردان ها خيلي فرصت براي تمرين به بازيگر مي دهند. مثلا آقاي حاتمي کيا حتي از تمرين ها هم فيلم مي گيرند. تمرين زياد باعث مي شود نتيجه بهتري هم بگيريم. اين کارگردان ها زمان زيادي براي بازيگر قائل هستند.

 

شما هميشه دقت و وسواس زيادي در انتخاب نقش هايتان داشته ايد و نقش هايي را بازي کرده ايد که تفاوت بسياري با هم داشته اند. در اين باره کمي توضيح بدهيد؟

دقيقا همين طور است که شما مي فرماييد. من پيشنهادات زيادي دارم اما به خاطر شباهتش به بعضي از نقش هايم و يا ضعيف بودن متن ها باعث شده است که کم کار شوم. اما دوست ندارم تکراري بازي کنم و دوست دارم تجربه هاي جديد داشته باشم. خسته نمي شوم از نقشي که سخت بهش مي رسم و بر عکس لذت هم مي برم. زماني هم که نقشي را بازي مي کنم تمام مدت زندگي ام در آن نقش است و حتي در منزل و خيابان هم آن را تمرين مي کنم. دوست دارم نقشي را بازي کنم که هميشه در ذهن تماشاگر پابرجا باشد. حتي اگر نقش کوتاه باشد دوست دارم مخاطب را درگير بکنم. در سينما احساس مي کنم افراد درگير نام شدند و از روي نام انتخاب مي کنند. براي همين تعداد کار هاي درخشان خيلي کم شده است. همه اين ها باعث شده که من کم کار بشوم. من هيچ وقت اهل پارتي بازي نبودم و هميشه انتخاب شدم نه اينکه کسي پارتي من بشود. يک نظري هم دارم و اين است که بايد هميشه ياد بگيرم. در صورتي که خيلي ها با اين مخالف هستند. ما هميشه احتياج داريم خودمان را ريکاوري کنيم و برگرديم به عقب ببينم چه کرديم. من تا به حال 53 کار تصويري انجام داده ام ولي هميشه فکر کردم آيا توانسته ام 50 تا جمله حرف بزنم که حسابي باشد و به ياد ماندني باشد. اين ها براي من دغدغه است. من اصلا به فکر حاشيه نبوده ام و هميشه با آرامش زندگي کردم. هميشه به اين حرفه طوري نگاه نکردم که فقط تعداد کار هايم زياد شود و يا درامدي کسب کنم.

 

براي سوال آخر موسيقي چه بخشي از روح و عاطفه شما را پر مي کند که انقدر در زندگي شما پر رنگ است؟

من هميشه از افرادي که موسيقي برايشان اهميتي ندارد سوال مي کنم که شما چگونه زندگي مي کنيد. اصلا بدون ريتم و موسيقي نمي شود زندگي کرد. همه زندگي ملودي دارد. بعضي از نياز هاي روحي فقط با موسيقي برطرف مي شود. نوع موسيقي در احوال آدم ها فرق مي کند. بايد به درون خودمان رجوع کنيم. موسيقي حالمان را خوب مي کند.

78089

منبع: هفت نگاه – بازنشر اختصاصی موسیقی پارس







[ یک شنبه 27 تیر 1395  ] [ 7:05 PM ] [ مهدی زارع ]

[ نظرات (0) ]

بزنم یا نزنم؟

 

 

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

 

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

 

قیصر امین پور







[ سه شنبه 21 اردیبهشت 1395  ] [ 4:00 PM ] [ مهدی زارع ]

[ نظرات (0) ]