شكوفايى اقتصادى و آبادانى زمين و مبانى آن
چهارمين اقدام دولت علوى در عرصه بهبود وضعيت اقتصادى جامعه، سياست گذارى اين نظام براى آباد كردن زمين، توجه به معيشت مردم و نقد كردن امكانات بالقوّه آن بود. اين سياست با به اجراء گذاشتن برنامه هاى مختلف و پخش امكاناتى كه دولت در اختيار داشت، قابل تحصيل بود. در اين ميان آنچه پيش از ورود به موضوع، از نقطه نظر تئوريك و مبانى فكرى چنين سياستهايى اهميت حياتى دارد، يافتن پاسخ اين پرسش است كه آيا با نگرشى چونان نگرش امام على(ع) به دنيا و جهان نگريستن و از اين عينك آن را تفسير كردن كه دنياى شما نزد من از عطسه بزى ماده بى بهاتر است، چنان كه در سطور گذشته نقل گرديد، آيا با اين نگاه به دنيا، توجه به گسترش آب و خاك و آبادى زمين لازم و صحيح بلكه ممكن است؟ و آيا مى توان در انديشه رفاه مادى مردم بود؟ آيا براى انسانى كه جهان را گذرا، موقت و بى ثبات مى بيند و سوداى جهان آخرت در سر دارد، زيبنده است كه در انديشه نان و آب خود يا ديگران باشد و نقد عمر را در راه تلاش مادى از كف دهد؟ بعلاوه با توجه به اينكه اكثريت مردم، خود به اندازه كافى در زندگى مادى غوطه ورند و دنيا لبريز از دنياپرستان و دنياخواهانى است كه به آبادانى اين جهان كمك خواهند كرد، آيا اين صواب است كه غم زندگى مادى ايشان را بخوريم و در هوس تغيير زندگى و سامان دادن به امور معيشتى آنان باشيم و غم آشفتگى احوال آنان را در دل داشته باشيم؟
در تلقى صوفيانه از دنيا و آخرت كه در آثار امثال ابوحامد غزالى و شيفتگان وى منعكس است، پاسخ روشن است زيرا در اين مكتب، دورى از زخارف دنيا مگر در حد ضرورت و به عنوان سد جوع و حفظ رمق اصل سعادت شمرده مى شود. بر اساس تفسير ايشان از جهان، انسان زيركانه و زيرچشمانه بايد به سرگين كشى و هيزم آورى ديگران براى حمّام نظاره كند و خود در حمامى كه با هيزم آورى آنان گرما يافته، به شستشوى جان بپردازد. هشيارى و از غفلت رستن، به پيراستن و آراستن جان است و انسان بايد دنيا را واگذارد به حيات غفلت آلود آدميان اسير خور و خواب كه مى توانند دنيا را بسازند و امور جامعه را تدبير و تحت نظم و نَسَق در آورند.[33]
آيا روى آورى حضرت امير(ع) به ساده زيستى و حفظ زندگى خود در پايين ترين حد امكان و دورى از پوشاك فاخر و خورشهاى رنگارنگ و قصرهاى خيره كننده، بر اساس همين تفسير صوفيانه نبود كه مى خواست فقر را به عنوان الگو مطرح كند و در جامعه آن را توسعه و بسط دهد و انظار مردم را به سوى خود جلب نمايد و چنين زندگى را، ايده آل و غايت قصواى، اهداف نظام دينى و حكومت اسلامى قرار دهد؟
در پاسخ از اين پرسش كه با مبانى فكرى اصلاحات و بحث توسعه و رشد و پيشرفت اجتماعى ربط مى يابد، آنچه به طور اجمال و فشرده و با تكيه بر سيره فردى و زمامدارى امام على(ع) مى توان ابراز نمود آنكه، نگرش صوفيانه به جهان، بر اساس اين تحليل غلط از دنيا و آخرت شكل مى گيرد كه دنيا و آخرت را در دو حيطه جدا و متمايز بلكه متضاد تعريف مى كنند و ساحت هر يك را جداى از ديگرى مى شناسند، به طورى كه امكان رابطه و يگانگى و هم جبهگى اين دو را ناميسور و ناشدنى مى بينند و طبق همين بينش كه به سكولاريزم خواهد انجاميد، در بحث انتظار از دين هم، معتقد مى شوند: دين براى تأمين سعادت اخروى و نشان دادن طريق آخرت است. و سلوك آن را به ما مى آموزد و اما مسأله اصلاحات و توسعه و پيشرفت و رفاه مادى، به كلى از دايره مقولات دينى و مفاهيم وحيانى بيرون است و صد در صد جنبه بشرى دارد.[34]
در برابر، سيره حضرت امير(ع)، نگرش صوفى مآبانه را، هرگز برنمى تابد. او با آنكه به بالاترين درجات كمال معنوى كه براى يك انسان متصور است، رسيده بود و نداى «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً» سر مى داد و مى فرمود: «ايها الناس! سلونى قبل ان تفقدونى فَلأَنَا بطرق السماء اعلم منّى بطرق الارض»،[35] به بهانه زهد و قطع وابستگى به دنيا، از كار و تلاش شبانه روزى هرگز باز نايستاد. او از كار، خسته و دلزده نمى شد و به كشاورزى، بيل زدن، آبيارى كردن مشغول مى شد و عملاً نشان مى داد كه كار كردن براى عمران و آبادانى زمين و تلاش در جهت سازندگى، منافاتى با دلبسته نبودن به دنيا ندارد و آنچه براى مؤمن متقى مذموم و نكوهيده است و دنيا تلقى مى شود، تعلق خاطر به دنيا داشتن و شيدايى نسبت بدان است و گرنه كار در دنيا و آبادانى زمين اگر با نيت صحيح و انگيزه هاى عقلانى و انسانى درست انجام پذيرد، عين سلوك آخرت و سعادت است.[36]
در روايت نقل است؛ امام(ع) با كوله بارى از هسته خرما عبور مى كرد، پرسيدند: اى ابوالحسن، چه با خود دارى؟ فرمود: اگر خدا بخواهد، هزار نخل خرماست. و حضرت همه آنها را با دستان پرقدرت خود كاشت.[37] حتى در دوره خلافت هم، از دسترنج كشاورزى خويش در مدينه، معيشت خود و خانواده خود را تأمين مى نمود، در حالى كه بسيارى از آنها را به مستمندان مى بخشيد و يا وقف مى نمود و صدقه مى داد.[38] انديشه صوفى گرايانه منفى كجا تلاش و كار براى ترويج اقتصادى را هيزم كشى براى حمّام مى پندارد و از غفلت رستگان را به وهم خيالى خويش دعوت مى كند كه به جاى سرگين آورى، مشغول شستشوى جان خويش در حمّامى شويد كه ديگران رنج فراهم آوردن آن را بر خود خريده اند. اين انديشه كجا و انديشه واقع نگر و حقيقت جوى امام على(ع) كجا كه وقتى علاء بن زياد زبان به شكايت از برادرش عاصم نزد امام(ع) گشود و به امام عرض كرد: برادرم لباسى پشمينه بر تن كرده و تارك دنيا شده، حضرت امر نمود: او را حاضر كنيد. آنگاه خطاب به او فرمود:
يا عُدىَّ نفسه، لقد استهام بك الخبيث، اما رحمت اهلك و ولدك، اترى الله احلّ لك الطيّبات و هو يكره ان تأخذها؛[39]
اى دشمنك خويش، شيطان سرگردانت كرده و از راهت به در برده. آيا بر زن و فرزندت رحم نمى كنى؟ آيا مى پندارى خداوند پاكيزه ها و طيّبات را حلال و مجاز شمرده، اما ناخشنود است كه از آن بهره گيرى؟آنگاه عاصم زبان به اعتراض باز نمود و گفت: پس چگونه است شما پوشاك خشن تن آزار مى پوشى و از خوراك بى لذت و دشوار استفاده مى نمايى؟ در پاسخ فرمود: اين وظيفه پيشواى دادگر است كه زندگى خود را هم سطح ضعيفان قرار دهد تا فقر آنان را به هيجان و طغيان وا ندارد.
بنابراين، انتخاب زندگى ساده و فقيرانه از طرف والى اسلامى، نه براى گسترش فقر و الگو معرفى كردن آن است، بلكه براى آن است كه با فقيران و نيازمندان، همدردى شده باشد، تا آنان در خود احساس حقارت و ضعف نكنند و با حفظ حقوق الهى و كرامت انسانى خويش به كار و تلاش بى وقفه همت گمارند و چهره زشت و خشن و محروميت را از خود و جامعه خويش بزدايند.
فقر مقوله اى نيست كه در جهان بينى دينى و معارف اسلامى مورد تشويق قرار گيرد. هرگز جامعه فقير و محروم و عقب افتاده، جامعه اى اسلامى و دينى به واقع كلمه كه داراى حداقل استانداردهاى آموزه هاى دينى باشد، تلقى نخواهد شد. حديث و روايت در نكوهش فقر و شيوه هاى مبارزه با آن آنقدر فراوان است، كه ذكر و توضيح و تفسير همه آنها نيازمند مقالات متعدد است. آنچه در مكتب امام على(ع) و فرزندان طاهرش مى توان فرا گرفت آن است كه:
خير الدنيا و الاخرة فى خصلتين: الغنى و التقى و شرّ الدنيا و الاخرة فى خصلتين، الفقر و الفجور؛[40]
خير دنيا و آخرت در بى نيازى و پرهيزگارى، و شرّ دنيا و آخرت در نيازمندى و تبهكارى خلاصه مى شود.
الفقر الموت الاكبر؛[41]
فقر و مستمندى، بزرگترين مرگ است.
حضرت امير(ع) در وصيتى به فرزند خويش محمد حنفيه فرمود:
يا بنّى! انّى اخاف عليك الفقر، فاستند بالله منه فان الفقر منقصة للدين، مدهشة للعقل، داعية للمقت؛[42]
فرزندم، از فقر بر تو بيمناكم، بنابراين از شرّ آن به خدا پناه بر چرا كه فقر داراى آثار سويى چون نقصان دين، سرگردانى و حيرت خِرَد و پيدايش دشمنى است.
طبق اين وصيت حكيمانه، ميان نيازمندى، و ايمان و تديّن و خردمندى و مدارا و رفاقت رابطه متعاكس برقرار است. چگونه مى توان از ايمان و خردورزى و خصايل انسانى و كرامت سخن گفت در حالى كه مردم اسير فقر مى باشند و ستون فقراتشان در اثر فقر خميده شده است. اين است كه پيامبر(ص) گفته اند:
كاد الفقر يكون كفراً؛[43]
نزديك است كار فقر به كفر بيانجامد و آنكه معاش ندارد، در بند آخرت هم نخواهد بود.»
اين حقيقت را شيخ عطار در قالب داستانى جالب بازگو مى كند كه سائلى از عارفى، اسم اعظم الهى را مطالبه نمود و در پاسخ وى آن عارف «نان» را به عنوان اسم اعظم معرفى نمود ولى گفت: اين مطلب را نمى توان با كسى واگو كرد. سائل كه از اين پاسخ به شگفتى در آمده بود عارف را به باد سرزنش گرفت و او را احمق دانست. اما آن عارف روشن ضمير در پاسخ گفت:
«وقتى قحطى به نيشابور آمد از هيچ كجا بانگ نماز شنيده نمى شد و هيچ مسجدى به روى نمازگزارى باز نبود و تنها فريادى كه شنيده مى شد؛ فرياد نان بود. از اينها فهميدم كه نقطه جمعيت و بنياد دين، نان است.»[44]
اين است كه در ادعيه پيامبر اكرم(ص) وارد است:
بارك لنا فى الخبز و لا تفرّق بيننا و بينه، فلو لا الخبز ما صلّينا و لا صمنا و لا ادّينا فرائض ربّنا؛[45]
نان را بر ما مبارك گردان و ميان ما و نان جدايى ميافكن. چرا كه اگر نان نبود، نه نماز مى گذاريم و نه براى روزه امساك مى نموديم و نه ساير فريضه هاى پروردگار را مى توانستيم انجام دهيم.
بنابراين در زمينه رشد ايمان دينى و ظهور كمالات انسانى در جامعه، اولين قدم آن است كه قسط و عدالت اقامه گردد و در سايه آن حقوق محرومان و مستمندان از چپاولگران و ستمگران گرفته شود و فقر و محروميت از جامعه زدوده شود، تا بستر لازم براى كمال و رشد انسانى و خصائل اخلاقى فراهم آيد. و اين وظيفه بزرگى است كه بر دوش حكومت دينى و حكومتى كه تأسى به اميرالمؤمنين(ع) را وجهه برنامه خويش قرار مى دهد، سنگينى مى كند.
تا بحران فقر و غنى و جنگ طبقاتى فرو ننشيند و اين شكاف پر نشود، كارآمدى دولت دينى به شدت در معرض آسيب است. و در اين صورت است كه انواع توطئه ها و تهاجمات دشمن، كارگر و مؤثر خواهد افتاد و نظام را در معرض طوفان حوادث و بحران مقبوليت جدى اسير خواهد كرد و در اين صورت هر چقدر خيرخواهان به تبيين تئوريك حكومت دينى بپردازند و انديشه دينى توليد كنند، تأثيرى نخواهد بخشيد، بلكه در مواردى به ضد ارزش مبدل خواهد شد. در جامعه اى كه فقر وجود داشته باشد، قدم اول براى اصلاحات فرونشاندن فقر و برقرارى قسط است و گرنه هيچ برنامه ديگر فرهنگى و سياسى و اجتماعى چندان مؤثر نخواهد بود، براى مردمى كه از محروميت در رنج به سر مى برند، چگونه مى توان از آزادى سياسى سخن گفت و يا ايمان و دين و فرايض دينى را براى آنها تفسير نمود و از فضائل اخلاقى سخن گفت. در حديث است؛ حاكم اسلامى بايد تدبيرى بينديشد كه مردم به فقر و تهيدستى گرفتار نيايند و گرنه موجب كفر و بيرون رفتن ايشان از دين مى شود. «و لم يفقرهم فيكفرهم.»[46] و اين رمز آن است كه پيشواى عدالت، حضرت امير(ع)، براى برگشت جامعه به سنّت نبوى و گسترش دين، كار خود را از مبارزه با غارتگران اموال عمومى و فقر و محنت جامعه شروع نمود. چرا كه با اقامه عدالت اجتماعى، راه بندگى خدا هموار و راه شيطانهاى انسى و جنّى مسدود و تيرشان براى اغواى مردم به سنگ خواهد خورد. در بحران فقر است كه شيطان، مى تواند بذر توطئه و نفاق بكارد و در دلهاى بيمار تخم ريزى نمايد. از يك سو بحران فكرى و عقيدتى به وجود آورد و سيل شبهات را به سوى ايمان دينى مردم و جوانان سرازير نمايد و از سويى در برابر فرونشستن آتش خانمانسوز فقر مقاومت به خرج دهد و مانع از اين شود كه نظام سياسى، توفيق جدى در رفع كانون فتنه بيابد و كارآمدى خود را به اثبات رساند. اين بود كه حضرت امير(ع)، كار خود را از اين نقطه آغاز نمود، كه به گفته جرج جرداق، نويسنده انديشمند مسيحى: چقدر زيبا و مقدس است اين شلّاقى كه على(ع) آن را بر ضد فقر و منافقانى كه آن را نيكو جلوه مى دهند، بلند مى كند كه همه آنان را مى خورَد و نابود مى كند، آن چنان كه لهيب آتش، كاه آلوده را مى خورَد و خاكستر مى كند و نيرنگها و حيله هاى آنان را در جلو ديدگانش ريشه كن مى سازد، آنجا كه مى گويد: «لو تمثّل لى الفقر رجلاً لقتلته» اگر فقر در برابر من به صورت انسانى مجسّم گردد البته او را مى كشم.»[47]
دولت علوى، آنگاه كه بر مصدر امور تكيه زد، به دنبال اقدامات اصلاح طلبانه گذشته، با وجود مخالفتهاى فراوانى كه از سوى منافقان نوكيسه و صاحبان ثروتهاى بادآورده بر او تحميل شد، آرمان فقرزدايى را جزء رؤوس برنامه هاى كار خود قرار داد، و به عنوان مهمترين اقدام عملى و مثبت در اين راه، موضوع عمران و آبادانى زمين را، در دستور كار خود و كارگزاران و عاملان دولت خويش جاى داد. در اين ارتباط به چند سند مهم اشاره مى كنيم.
سند اول:
واژه «عمارت» از واژه هايى است كه امام(ع) با اقتباس از قرآن كريم، مورد توجه و عنايت خاص خود قرار مى دهند و در مواردى متعدد به آن اشاره مى نمايند. «عمارت» آنقدر در مديريت و وظايفى كه حاكم اسلامى بر دوش دارد، مورد اهتمام ايشان است كه در عهدنامه مالك اشتر جزء وظايف و مأموريتهاى چهارگانه وى شمرده شده است. مالك اشتر، در ولايت بر مصر، موظف به انجام چهار امر مهم بود كه از سوى اميرالمؤمنين بر دوش وى گذارده شده بود: جمع آورى خراج و ماليات، پيكار و جهاد با دشمن، اصلاح و سامان دهى به كار مردم و بالاخره مأموريت چهارم وى: «و عِمارةُ بِلادِها» بود.[48]
بنابراين، مقوله «عمارت» در سرفصل وظايف و مأموريتهاى دولت دينى حتى در حال جنگ، قرار دارد. اما اينكه منظور از «عمارة بلاد» چيست؟ به گفته راغب اصفهانى، عمارت، واژه اى متناقض با خرابى است[49] و در برابر آن قرار مى گيرد. بنابراين تفسير، هر كارى كه موجب شود، زمين از خرابى رها شود و عمران يابد، «عمارة الارض» خوانده مى شود و مالك اشتر به عنوان والى و حاكم مصر، مأموريت مى يابد كه بلاد و شهرهاى سرزمين پهناور مصر را به گونه اى از خرابى و بى سامانى بيرون آورد كه در همه جا مردم شاهد عمران و آبادى و وفور نعمت باشند و به راحتى و در رفاه، از نعمتهاى خدادادى آن سامان بهره مند گردند.
سند دوم:
حضرت امير(ع) در گفتارى ديگر، در تفسير آيه كريمه «هو انشأكم من الارض و استعمركم فيها»[50] كه اشاره به آفرينش انسان و پيدايش وى از خاك مى كند و اينكه خداوند، از انسان عمران و آبادانى زمين را خواستار شده است و به او فطرتاً مأموريت داده تا زمين را طبق نيازها و منافعى كه مى تواند از آن بهره ببرد، بسازد،[51] مى فرمايد:
فاَعْلَمَنا سبحانه انه قد امرهم بالعمارة ليكون ذلك سبباً لمعايشهم بما يخرج من الارض من الحبّ و الثمرات و ما شاكل ذلك؛[52]
خداوند در اين آيه به ما مى آموزد كه انسان وظيفه و مأموريت از جانب حضرت حق دارد كه زمين را آباد گرداند تا در پرتو عمران و آبادانى زمين، زندگى براى بشر در زمين تأمين شود و با استفاده از روييدنى ها زمين و بركات آن از قبيل دانه هاى مختلف و ميوه هاى رنگارنگ به حيات خود تداوم بخشد.»
اين وظيفه هرچند متوجه همه انسانهاست و بر اساس معارف دينى، همه بايد در آبادانى زمين سهيم باشند و وظيفه اى را بر دوش گيرند و به بيان حضرت امير(ع) «من وجد ماءً و تراباً ثم افتقر فابعده الله؛[53] كسى كه آب و خاك در اختيار داشته باشد و با اين وجود نيازمند و محتاج باشد، خداوند او را از رحمت بيكرانش دور گرداند» و طبق همين مبنا، در آموزه هاى دينى از كسالت و تنبلى و بى كارگى و بى عملى نكوهش شده است، اما با توجه به امكانات و نفوذ و قدرتى كه دولت در اختيار دارد، در درجه نخست اين وظيفه بر دوش دولت است كه زمينه آبادانى و توسعه كشور را فراهم آورد، چنان كه در عهدنامه به مالك اشتر به اين وظيفه اوليه حاكم تصريح شده بود و در موارد متعددى نيز مورد تأكيد قرار گرفته است. تا آنجا كه فرمود:
فضيلة السلطان عمارة البلدان؛[54]
عمارة و آبادانى شهرها (كه امروزه آن را توسعه و رشد مى نامند) فضيلتى براى قدرت حاكم است.
در واقع با توجه به اينكه در صفحات گذشته ثابت شد كه برقرارى قسط و عدل هدف اصلى و غايت واقعى اقامه دولت دينى شمرده مى شود، و از سوى ديگر وقتى به اثبات رسيد كه بحث عمارة الارض و آبادانى زمين نيز در حيطه وظايف دولت اسلامى قرار مى گيرد، نتيجه آن خواهد بود كه آبادانى و توسعه از اجزاى جدايى ناپذير عدالت اجتماعى است و بدون پيشرفت و توسعه كشور، نمى توان گفت جامعه به عدالت حقيقى با آن محتوايى كه در معارف دينى از آن ياد شده است دست يافته است. و اين حقيقتى است كه در سخنان حضرت امير(ع) مكرراً مورد اشاره قرار گرفته است. نگاه كنيد به اين سخنان:
ما عمّرت البلدان بمثل العدل؛[55]
هيچ مقوله اى همتاى عدالت، در عمران و آبادانى شهرها نيست.
وما حصّن الدول بمثل العدل؛[56]
هيچ چيز چون عدل، موجب استحكام دولتها نمى شود.
ان افضل قرّة عين الولاة استقامة العدل فى البلاد، و ظهور مودّة الرعيّة؛[57]
آنچه بيش از هر چيز سبب خنكى چشم زمامداران مى گردد، برقرارى عدالت در سراسر شهرها و آشكار شدن عشق و علاقه صميمانه شهروندان به آنان است.
هيچ قدرت و حكومتى بدون برقرارى عدالت تداوم پذير نيست و عدالت نيز بدون عمران و آبادانى همه جانبه و توسعه اى كه موجب نابودى ديو فقر و تهيدستى گردد، امكان پذير نيست.
سند سوم:
حضرت امير(ع) در خطبه طالوتيه در مدينه، به صورت كاملاً شفاف اعلام نمود كه از پيامدهاى حكومت اسلامى واقعى اين است:
و ما عال فيكم عائلٌ؛[58]
آنگاه (در زمان برقرارى دولت اسلامى) عائله مند گرفتارى در ميان شما مشاهده نخواهد شد.»
و يكى از ميوه هاى شيرين و ارمغان هاى لذيذ دنيوى نظام اسلامى پالوده شدن جامعه از ديو فقر و بينوايى است.
سند چهارم:
مقوله عمران و پيشرفت، به عنوان يكى از راه كارهاى مهم و شيوه هاى حساس رسيدن به عدالت و قسط و تحقق اهداف بعثت رسولان و عافيت يافتن مردم، مأموريتى بود كه دولت علوى، به عنوان امر و فرمان الهى بر دوش خود احساس مى نمود و در اين مدت محدود پنج ساله كه سراسر آن را مناقشات و درگيرى پوشانده بود، تا حدود زيادى موفق به تحقق و پديد آوردن نخستين ميوه هاى شفابخش آن بود. چنان كه حضرت امير(ع) طى خطابه اى با مردم كه به صورت شفاف و رو در رو، فرآورده هاى دولت و ره آوردهاى حكومت خود را با آنان در ميان مى گذاشت، فرمود:
و البستكم العافية من عدل؛[59]
از عدالت خود لباس عافيت بر تنتان كردم.
در اين تشبيه زيبا، حضرت(ع) عافيت را به پوشش و لباس مثل مى زند كه جنس و ماده تشكيل دهنده آن عدالت علوى بود. عافيت را كه همان صحت، سلامتى، تندرستى و آرامش تن و روان است، حاكم و زمامدارى مى تواند به شهروندان خود اهدا كند و مدعى باشد مردم سراسر كشور تحت فرمان من، از عافيت برخوردارند، كه آبادى و عمران مملكت را با دادگرى و عدالت خود، در عمل به مردم نشان داده باشد و عافيت يابى در پرتو عمران و عدالت، ادعاى حضرت امير(ع) در ارائه گزارش كار خويش و عملكرد دولت خود به مردم بود.
سند پنجم:
به صورت ملموس، در سخنى ديگر از امام(ع)، زندگى پايين ترين و فقيرترين قشر از طبقات اجتماعى كوفه كه مى تواند به عنوان محك و ملاك پر شدن و يا حداقل كاسته شدن از فاصله ميان فقيران و ثروتمندان محسوب گردد و نويدبخش رفاه نسبى مردم باشد، اينچنين تشريح شده است:
ما اصبح بالكوفة احد الّا ناعماً، انّ ادناهم ليأكل البرَّ و يجلس فى الظلّ و يشرب من ماء الفرات؛[60]
كسى را در كوفه نمى توان يافت كه متنعّم نباشد و در رفاه به سر نبرد، حتى پايين ترين قشر مردم، خوراكش از نان گندم است و سرپناه و مسكن دارد كه در آن آرامش مى گيرد و از آب فرات مى آشامد.»
اينكه دولتى موفق شود در مدتى كوتاه و پرهياهو بر سه مشكل نان و مسكن و آب، فائق آيد و براى محروم ترين شهروند خود، لااقل در نقطه مركزى حكومت، نان مناسب، سرپناه و آب قابل شرب فراهم آورد و مثلاً آب فرات را كه در فاصله نسبتاً زيادى از كوفه قرار داشت، با استفاده از ابزارهاى بسيار ساده چهارده قرن پيش، به اين شهر منتقل نمايد؛ نشان از كارآمدى بالاى حكومت علوى در سازندگى كشور و توجه به رفاه عمومى از طريق آبادانى و عمرانى كشور دارد.
سند ششم:
از سندهاى تاريخى توجه امام على(ع) به عمران و شيوه مديريت ايشان در اين زمينه، نامه اى است كه به قرظة بن كعب انصارى از صحابه پيامبر(ص) و والى كوفه و متولى خراج بين النهرين در زمان خلافت
اميرالمؤمنين(ع)، نگاشته شده است. امام(ع) در نامه خويش تأكيد مى كند:
گروهى از مردم (اهل ذمه) منطقه تحت فرمان تو، يادآورى كرده اند كه نهرى در سرزمينشان وجود داشته كه از بين رفته و از جريان باز ايستاده است و اكنون اگر مجدداً حفر گردد و آب آن به جريان افتد، موجب آبادانى و عمران آن منطقه خواهد شد و در نتيجه توان پرداخت خراج خود را هم خواهند يافت، از اين رو از من خواسته اند، نامه اى به تو بنويسم و تو را وادار به استخدام ايشان براى حفر نهر مزبور و پرداخت هزينه هاى آن نمايم. البته من صلاح نمى دانم كه فردى را مجبور به اين كار نمايى. تو مردم را گردآور و با ايشان شور و مشورت نما، اگر مطلب چنين است كه گفته اند، افرادى را كه حاضر به همكارى براى حفر مجدد نهرِ ياد شده مى باشند، بر اين كار بگمار. و در اين صورت نهر، از آنِ كسانى است كه در حفر آن شركت داشته اند، پس نهر را اصلاح و آن را آباد گردان. قسم به جان خودم اگر عمران كنند و آبادى پديد آورند، براى من محبوب تر از آن است كه ناتوان باشند و در كارى كه بر عهده شان نهاده شده يعنى سازندگى (صلاح البلاد) كوتاهى نمايند.»[61]
سند هفتم:
مستندى ديگر كه حاكى از اهتمام دولت علوى به امر عمران و آبادانى است، سياستهاى مربوط به اخذ ماليات و جمع آورى خراج مى باشد. در اين زمينه، در عهدنامه مالك اشتر مى خوانيم؛ بايد توجه و عنايتت به عمران و آبادانى زمين، بيش از گرفتن خراج باشد زيرا خراج بدون آبادانى قابل تحصيل نيست.
و من طلب الخراج بغير عمارة اخرب البلاد و اهلك العباد و لم يستقم امره الّا قليلاً؛[62]
دولت و حكومت كه به دنبال مطالبه ماليات، بدون آباد كردن است، شهرها را با اين كار خراب مى كند و بندگان خدا را به نابودى مى كشاند و هرگز حكومتى، با چنين سياستى، دوام نمى آورد.
بنابراين از نشانه هاى مديريت صحيح و حسن تدبير دولت آن است كه سياستهاى مالياتى را به شيوه اى پيش ببرد كه به امر عمران و توليد، بيشتر كمك شود و زمينه رشد اقتصادى را فراهم آورد و مردم را تشويق به كار و سرمايه گذارى نمايد وگرنه در صورتى كه ماليات بر دوش مردم سنگينى كند و دولت تنها در انديشه جمع آورى آن باشد و در امر عمران و توسعه برنامه اى كارآ و مفيد، ارائه ندهد، سه عاقبت و نتيجه سوء گريبانگير نظام و كشور خواهد شد؛ خرابى بيش از پيش كشور، نابودى و له شدن مردم در زير فشار معيشت و بالاخره با گسترش نارضايتى مردم، اركان نظام و قدرت سياسى به تزلزل درخواهد آمد و بحران جدى فراروى او را خواهد گرفت. و از اين رو است كه اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد: «سوء التدبير مفتاح الفقر.»[63]
همان طور كه در مقياس كم، اگر انسان به خرج و دخل خود توجه نكند و نتواند در زندگى خود عاقبت انديشى درست داشته باشد، گرفتار فقر خواهد شد، در مقياس بزرگ اجتماعى هم، دولت و نظام سياسى به عنوان مغز متفكر و هدايتگر و مدير جامعه، اگر در سياستهاى اقتصادى خويش نتواند واقعيتها را مشاهده كند و با توجه به منابع مختلف مالى در مديريت خويش عاقبت انديشى خردمندانه داشته باشد، جامعه قطعاً با بحران فقر و حرمان مواجه خواهد شد و آتش آن، دامن چنين حاكمان و سياستگذارانى را خواهد گرفت.
سند هشتم:
آخرين مستندى كه براى توجه ويژه دولت علوى به مقوله توسعه و عمران همراه با عدالت، در اينجا قابل ارائه است، توجه ويژه امام على(ع) به اقشار مختلف از صاحبان حِرف و صنايع و كشاورزان و بازرگانان و بازاريان است. امام(ع) از يك سو به تشويق آنان مى پردازد و از سويى آنها را هدايت و راهنمايى به روشهايى مى نمايد كه مورد اهتمام دين و صاحب شريعت است. اين سياست از اين جهت اهميت دارد كه اقشار يادشده، پايه هاى اصلى گردش چرخ اقتصاد مى باشند و براى رسيدن به نظام سياسى به اهداف بلندى همچون عمران و آبادانى، نمى تواند نسبت به آنان بى توجه باشد، رو در رو با آنها خود را قرار ندهد، نسبت به مشكلات و تنگناهاى آنان بى تفاوت باشد و آنها را مورد تشويق و لطف ويژه قرار ندهد. در مورد كشاورزان، به خراج گيران، واليان و فرماندهان نظامى توصيه مى كرد كه آنها را مورد ظلم و اجحاف قرار ندهند، در باره اربابان حِرَف و پيشه وران مى فرمود: خداوند پيشه ور امانتدار را دوست دارد. هنگامى كه از كنار خانمى در حال بافندگى عبور مى كرد، وى را مورد التفات قرار داد و فرمود: از حلال ترين راههاى درآمد كار بافندگى است كه به آن، اشتغال دارى. با اين وجود حضرت(ع) به اين قشر توصيه «جودة صنعت» كه همان بالا بردن كيفيت كالا و رعايت استاندارهاست داشت و مى فرمود: كيفيت را فداى سرعت نكنيد. به تجار و بازرگانان مى فرمود: تجارت كنيد، خداوند به شما بركت دهد و در اهميت اين شغل مى فرمود: «از پيامبر اكرم(ص) شنيدم اگر رزق ده قسمت شود، نُه قسمت آن در تجارت است و يك قسمت آن در ساير كارها» كه به اهميت تجارت و صادرات اشاره مى كند. در همين ارتباط حضور مستقيم امير مؤمنان(ع) به عنوان خليفه جهان اسلام كه بر امپراطورى پهناور اسلامى حاكم است، بسيار حائز اهميت است.
به نقل سيره نويسان، هر روز، بر قاطر رسول خدا(ص) با نام شَهْباء سوار مى شد و بر اصناف مختلف بازار به بازار مرور مى نمود و بر كار قصابان، خرمافروشان، ماهى فروشان و ديگر اصناف نظاره مى كرد، از يك سو آنها را مورد تفقّد قرار مى داد و اهتمام خويش را به موقعيت آنها، يادآور مى شد و از سويى آنها را با روش صحيح كار و كسب آشنا مى نمود. از كم فروشى، گران فروشى، فروش كالاى تقلبى، دروغ گويى، رباخوارى، قسم خوردن، احتكار و ساير محرّمات فقهى بيع و تجارت نهى مى كرد و آنها را به عدالت و انصاف رعايت حقوق جامعه توصيه مى كرد. حضور مستقيم حضرت در ميان بازاريان، آنقدر مهم بود، كه همگان هرچه در دست داشتند، مى افكندند و با جان و دل به نصايح و فرمايشات مولاى خويش گوش فرا مى دادند. هنگامى كه «اصبغ» عرض كرد يا اميرالمؤمنين، مسؤوليت سركشى و نظارت بر بازار را به من محول كنيد و شما در خانه بمانيد، در پاسخ فرمود: «ما نصحتنى يا اصبغ»؛ خيرخواهى براى من نكردى اى اصبغ. مردم بازار، هر روز با نداى «اتقّوا الله» كه از زبان مبارك مولاى متقيان مى شنيدند، به كار و كسب مشغول مى شدند و آيات وحى را با حنجره زيباى قرآن ناطق به گوش جان مى سپردند كه تلاوت مى نمود: «تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوّاً فى الارض و لا فساداً.»[64] مى فرمود: اين آيه در باره واليان عدالت پيشه متواضع و ديگر قدرتمندان اجتماعى فرود آمده است.[65]
5ـ تأمين اجتماعى اقشار محروم و از كارافتاده
پنجمين اقدام اصلاحى حكومت علوى براى زدودن پديده زشت فقر و محروميت از چهره ميهن اسلامى، در پى اقدامات سه گانه اول كه جنبه سلبى و پيشگيرانه داشت و اقدام چهارم كه بستر مناسب را براى رشد و شكوفايى اقتصادى فراهم مى نمود، اهتمام ويژه به امور معيشتى محرومان و بيچارگان و در ماندگان اجتماع بود. گرچه برنامه هاى پيشين، بسيار مؤثر و كارآمد در كاستن از فاصله هاى طبقاتى بود و چهره جامعه را در مدتى اندك دگرگون ساخت، به طورى كه مستمندان، احساس هويت و كرامت نمودند و حقوق اجتماعى خود را باز يافتند و قول و وعده خود مولا(ع) در آغاز بيعت مدينه كه فرموده بود: «لَتُبَلْبَلُنَّ بلبلةً و لتغربلنّ غربلة و لَتُساطنّ سوط القدر حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم»[66] اكنون كه چهره جامعه، به عصر جاهليت مقارن با بعثت پيامبر اكرم(ص) بازگشته و ارتجاعى شده و دوباره ثروتمندان و اشراف بر گرده محرومان چيره شده اند، بايد تمامى طبقات و اقشار جامعه با هم درآميزيد، مخلوط شويد و غربال گرديد و چونان دانه هايى كه در ديگ جوشان زير و رو و بالا و پايين مى شوند، بايد آنان كه به پايين كشانده شده اند، صعود يابند و بالا روند و كسانى كه بالا قرار گرفته اند، به زير آورده شوند، اين وعده امام(ع) اكنون تا حد زيادى محقق شده و جامعه غربال شده بود، هر فرد از آحاد شهروندان، در موقعيت مناسب با خود، در ساختار اجتماع قرار گرفت و ساختار جامعه كه در اثر رشد نا متعادل بخشهايى از آن غدّه هاى سرطانى و ناهنجارى هايى آن را رنجور نموده بود، با اجراى سياستهاى علوى، تعادل را در پيكر خويش احساس مى نمود.
در سايه عدالت و فضاى سالمى كه براى رشد همه شهروندان پديد آمده بود، كسانى كه توانى در خود مى ديدند، به ظهور و شكوفايى و فعليت آن همت گماشتند، ولى يك برنامه ديگر نيز لازم بود كه ساختار مترابط و منتظم اصلاحات اقتصادى را تكميل گرداند و آن حمايت از اقشار آسيب ديده و يا آسيب پذير بود. اين مطلب، ذاتى و اقتضاء طبيعى جوامع بشرى است كه همواره انسانهايى ناتوان از يتيمان و از كارافتادگان و غيره در درون جامعه حضور دارند كه دولت نمى تواند، نسبت به مسايل آنان بى توجه باشد. اقدام پنجم حكومت علوى، تنظيم سياستهاى مربوط به اين قشر بود. از اين قشر در عهدنامه مالك اشتر به «طبقه سفلى» ياد شده و مأموريتهايى كه مالك به عنوان كارگزار ارشد حكومت علوى در سرزمين مصر بايد در باره اين قشر به اجراء گذارد، عبارت بود از:
ثم الله الله فى الطبقة السفلى من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين و اهل البُؤسى و الزمنى ... و احفظ الله ما استحفظك من حقّه فيهم و اجعل لهم قسماً من بيت مالك و قسماً من غلّات صوافى الاسلام فى كلّ بلدٍ؛[67]
پس خدا را، خدا را، در باره طبقه پايين از مردم، همانان كه راه چاره اى نمى بينند، از مسكينان و نيازمندان و بينوايان و زمينگيرشدگان، اين گروه ها كه برخى شان اظهار مشكل مى كنند و برخى به رو نمى آورند، حقى را كه خداوند در باره ايشان فرمان داده به جا آر و بخشى از بيت المال و بخشى از زمينهاى خالصه را، براى ايشان در هر شهرى كه ساكنند مقرر كن.»
اقدام براى تأمين اجتماعى محرومان با استفاده از بيت المال و خزانه عمومى، برنامه اى نبود كه تنها در امريّه و فرمان به كارگزارانى چون قثم بن عباس و مخنف بن سليم و مالك اشتر بر روى كاغذ نگاشته شود.[68] بلكه شخص امام(ع) انجام آن را عملاً از وظايف خود مى شمرد و به آن اقدام مى كرد. به گفته برخى محققان، امام(ع) بر طبق آمار دقيق و به دست مأموران بصير، به انجام اين كار مى پرداخت.[69] امام(ع) خود را پدر يتيمان معرفى مى كرد و همچون پدر با ايشان رفتار مى كرد.[70] توجه به بينوايان و از كارافتادگان، مخصوص مسلمانان نبود، اقليتهاى مذهبى چون نصرانيان نيز از شفقت ولىّ امر مسلمانان متنعّم بودند. از تهذيب الاحكام نقل است: پيرى نابينا و سائل از راه مى گذشت، حساسيت اميرالمؤمنين برانگيخته شد، پرسيد: اين چيست؟ پاسخ دادند: يا اميرالمؤمنين، نصرانى است. فرمود:
استعملتموه حتى اذا كبر و عجز منعتموه؟ انفقوا عليه من بيت المال؛[71]
تا توان در تن داشت، او را به كار گماشتيد، اكنون كه پير و فرتوت شده، او را منع مى كنيد؟ از بيت المال بر او انفاق نماييد.
از اين رو طبق قوانين فقه اسلامى، به گفته امام خمينى، كسانى كه نمى توانند زندگى خود را بچرخانند و مال كافى ندارند و قوه كسب و كار و صنعت هم ندارند، دولت بايد هر طور صلاح مى داند آنها را اداره كند يا كالاى مستقيم در اختيارشان گذارد و يا مخارج ساليانه آنها را تأمين كند، تا خودشان، خود را اداره كنند.[72]
طرح يك پرسش
با تأمل و توجه به بررسى هايى كه گذشت، ثابت گرديد حكومت علوى نسبت به اصلاحات اقتصادى و بهبود معيشت و ارتقاى رفاه عمومى، داراى حساسيت فراوانى بوده و براى آن برنامه هايى جامع و كامل داشته و تا حدود زيادى موفق به اجراى آن گرديده است، هرچند محدوديتهاى پديد آمده از سوى نوكيسگان قدرتمند و مخالف اصلاحات سياستهاى امام(ع) را نمى پسنديدند، به هر شكل ممكن در برابر آنها سنگ اندازى مى شد. در اين راستا، از پنج برنامه مهم اقتصادى نام برده شد و مورد بررسى و دقت قرار گرفت. اين پنج برنامه عبارت بودند از:
1 ـ تبعيض زدايى؛
2 ـ مصادره اموال حيف و ميل شده؛
3 ـ جلوگيرى از پيدايش ثروتمندان نامشروع جديد
4 ـ توسعه عمران و آبادانى كشور؛
5 ـ تأمين اجتماعى.
اكنون در پايان اين نوشتار جاى طرح يك پرسش باقى است؛ پرسشى كه در ابتداى بحث به آن اشاره گرديد و از نقطه نظر معرفت دينى و نظريه پردازى براى اصلاحات و مبانى نظرى و عقيدتى آن بسيار مهم و حياتى است و حلقه اتصال ميان آنچه در چهارده قرن پيش در حكومت علوى رخ داد و آنچه مورد نياز امروز جامعه ما است، مى تواند قرار گيرد و به مباحث گذشته اين مقاله و هر مبحثى كه پيرامون حكومت علوى گفته يا نوشته مى شود، جنبه كاربردى و عينى ببخشد. پرسش آن است كه:
مبانى فكرى و تئوريك اصلاحات اقتصادى حكومت علوى چه بود؟
جايگاه اصلاحات ياد شده در جغرافياى معرفت دينى و مبانى تئوريك آن كجاست؟
آيا اصلاحات ياد شده، تنها جنبه بشرى داشت و امرى عرفى بود كه عقلانيت سياسى حضرت امير(ع) و مصلحت انديشى هاى اجتماعى او، پى به ضرورت آن برده بود و ربطى به آموزه هاى دينى نداشت و معارف اسلام و آيات وحى و سنّت نبوى، نسبت به آن ساكت و بى نظر بود و به اصطلاح در موقعيت خنثى و لابشرط قرار داشت؟
يا اينكه برنامه هاى اصلاح طلبانه دولت امام على(ع) پيش از بشرى بودن، جنبه الهى داشت و اميرالمؤمنين(ع) تنها نه به عنوان يك ضرورت عرفى كه عقلانيت ايشان حكم مى كرد، بلكه به عنوان وظيفه اى دينى و شرعى كه بر دوش خود احساس مى نمود و رسالتى كه از طرف خداوند بر عهده داشت، بايد دست به اصلاحات ياد شده مى زد و به جنگ فقر و غنا خاتمه مى بخشيد و حقوق محرومان را به آنها بازمى گرداند و جامعه را براى توسعه و عمران آماده مى نمود؟
در پاسخ از اين پرسش مهم معرفت شناختى كه رابطه اى مستقيم با بحث انتظار از دين و به طور كلى تبيين رابطه دنيا و آخرت دارد، به اجمال و فشرده مى توان گفت، با دو رويكرد كاملاً متفاوت در ارتباط با پرسش بالا مواجهيم:
برخى از روشنفكران دينى جديد در تحليلهاى خود به اين پاسخ دست يافته اند كه: مسلمان بودن و مسلمان خوب بودن هيچ ملازمه اى با وجود يك جامعه پيشرفته ندارد. البته نه به اين معنا كه مسلمانى با رشد منافات دارد، بلكه به اين معنا كه اسلام، مسلمانى و مسلمان خوب بودن هم با سطح نازل از رشد و توسعه قابل جمع است و هم با سطح بالاى آن. اين دو مقوله دو جريان مستقل هستند و نمى توان گفت از اسلام، رشد و توسعه و آبادانى در مى آيد. اين مسأله مربوط به توقع ما از مسلمان بودن و مسلمان خوب بودن است، آيا توقع آن است كه مسلمانى، رفاه و ترقى را هم در اختيار ما قرار دهد؟ يا نه، مى توان مسلمان بود و جامعه ساده داشت و مى توان مسلمان بود و جامعه پيشرفته داشت. اسلام نه مانع هيچ كدام است و نه مقتضى هيچ يك. مسلمان بودن با اخلاق و رفتارهاى ضد اسلامى ناسازگار؛ است نه با علم و تكنيك ساده يا پيچيده.[73]
رويكرد دوم، كه تحليلى بر خلاف تحليل بالا ارائه مى دهد، نظريه مشهور ميان عالمان دين پژوه است و معتقد است دين اسلام، نسبت به مقولاتى نظير رشد و توسعه و رفاه و رفع محروميت و پالايش فقر از درون جامعه، وضعيت بى تفاوت و بدون رأى و نظر به خود نگرفته است و رأى ممتنع ندارد، بلكه اگر جامعه، طبق آموزه هاى صحيح دينى مديريت و رهبرى شود و مردم نيز به وظايف شرعى خود پايبندى نشان دهند، اسلام در درون خود اقتضاى كمال و رشد و توسعه دارد و جامعه اسلامى خوب و مطابق تعاليم وحيانى كتاب و سنّت، جامعه اى برخوردار، پيشرفته و مترقى است.
ورود به اين بحث و داورى نسبت به اين دو تحليل معرفتى مربوط به دين، با استناد به مفاهيم مندرج در متون دينى، مجال واسع مى طلبد كه از حوصله بحث كنونى بيرون است، اما اگر بخواهيم به صورتى فشرده، با تكيه بر سيره حضرت اميرالمؤمنين(ع) به ويژه در دوره پنج ساله پايانى كه مديريت جامعه اسلامى را بر دوش مى كشيدند و شميمى از عطر جانفزاى آن در اين بحث تقديم شد، پاسخ صواب و مناسب به پرسش بالا را بيابيم و نسبت به دو تحليل پيش گفته، داورى نموده و يكى را به عنوان پاسخ منطبق بر روش فردى امام على(ع) و شيوه حكومت علوى، برگزينيم، آيا كدامين را بايد درست تلقى نمود و صواب انگاشت؟
به نظر مى رسد، براى كسى كه به اصلاحات اقتصادى حضرت امير(ع) نگاهى بيفكند و سخنان و اقدامات ايشان را در اين باره با تأمل مورد ژرف نگرى عميق و منصفانه قرار دهد، پاسخ چندان دشوار نيست. نشان مى دهد كه اقدامات حضرت(ع) و برنامه هاى اصلاح طلبانه آن وجود مبارك، دقيقاً بر اساس وظايف و تكاليفى بود كه از دين مى دانست و مى خواست آن را به اجرا در آورد و اگر پرچم پس گرفتن حقوق محرومان و مظلومان از حلقوم ستمگران را در دست مى گيرد و فرياد مبارزه با تبعيض و فقر و فساد را با آهنگ رسا، سر مى دهد و از مدينه تا بصره و از بصره تا كوفه و از كوفه تا صفين و نهروان، حركت مى كند، به جهاد برمى خيزد، دشمن را از پاى درمى آورد و از يك سو در برابر زراندوزان قارون صفت متنفّذ كه در رگهاى حياتى جامعه اسلامى ريشه دوانيده بودند، مى ايستد و از سويى ديگر، در برابر مستمندان و فقيران و سيلى خوردگان جامعه زانو مى زند و از انديشه آنان لحظه اى آرامش به خود راه نمى دهد، همگى تكليفى بود كه از سوى خداى سبحان بر دوش خود احساس مى نمود.
آيا اين سخن قابل پذيرش است كه حضرت امير(ع)، تنها بر اساس عقلانيت عرفى و يك تصميم گيرى سياسى مربوط به مديريت جامعه دست به چنين اصلاحات بنيادين مخاطره آميز زد؟ اصلاحاتى كه در نهايت جان خود را در راه اجراى آن تقديم كرد و يك راه روشن ابدى و يك الگوى تمام عيار، براى رهبرى و مديريت عادلانه جامعه انسانى فرا روى انسانيت قرار داد؟ در حالى كه اگر با نگاه عرفى به قضيه نگاه افكنده شود، شايد بسيارى از سياستهاى به اجرا در آمده توسط امام(ع)، مطابق با مصلحت سنجى هاى منطبق بر عقلانيت صرف، نباشد. چنان كه بسيارى از خواصّ پيرامون امام(ع) چنين پيشنهادى داشتند و به امام توصيه مى كردند كه برخى از برنامه هاى مخاطره آميز و دردسرآفرين و مشكل زا را اندكى با تأخير شروع نمايد تا پايه هاى حاكميت دولت جديد استحكام يابد. آيا عقلانيت عرفى اين اجازه را مى دهد كه حاكم جديد در روز اول پس از بيعت، برنامه خود را با صراحت هرچه تمام در ملاء عام اعلام نمايد و خبر از رفع تبعيض در تقسيم اموال عمومى و بازگرداندن اموالى كه با تصميمات نادرست خليفه گذشته از خزانه مردم بيرون رفته، به بيت المال دهد و غولهاى بزرگ سرمايه را عليه خود بشوراند، به طورى كه از همان روز اول، شروع به دسيسه و توطئه در برابر برنامه هاى اعلام شده نمايند. طلحه و زبير از يك سو، وارد عمل گردند و عمرو بن عاص از گوشه اى ديگر به معاويه نامه نگارى كند و او را هشدار دهد؟ در حالى كه آنچه عقلانيت عرفى حكم مى كند و امروزه هم در بسيارى از مكاتب حقوقى دنيا نرخ رايج شده، آن است كه مرور زمان حق گذشته را ابطال مى كند و صاحب حق نمى تواند، نسبت به آن ادعايى داشته باشد، ولى امام(ع) فرياد برمى آورد كه حتى اگر حقوق مردم در كابين زنان قرار گرفته آن را باز خواهم گردانيد.
انصاف آن است كه امام(ع) مبناى حركت خود را تكليف دينى و فرمان الهى مى دانست و از اين رو بانگ برمى آورد كه: پروردگار هستى از عالمان ميثاق گرفته كه در برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان لب فرو نبندند و از هيچ اقدامى مضايقه نكنند و مى فرمود: براى اظهار معالم دين به راه افتاده ايم نه براى كشمكش در سلطنت.
كوتاه سخن آنكه، بررسى اقدامات امام در اين راستا به ويژه اقدامات پنج گانه اى كه در اين مختصر گزارش شد و مبانى حضرت امير(ع) براى انجام آنها كه در گفتار و كلمات نورانى ايشان متبلور است، با صراحت بسيار روشن و غير قابل ترديد، خط بطلان بر تحليل اول كه بر اساس مبانى سكولاريزم و تفكيك حيطه امور عرفى از امور شرعى و دنيا از آخرت شكل گرفته، خواهد كشيد. مگر مستند مولا(ع) براى رفع تبعيض از تقسيم بيت المال، جز سنّت پيامبر و مقررات شريعت بود كه ميان عرب و عجم و سياه و سفيد تفاوتى قائل نشده است؟ مگر مستند امام براى اقدام دوم خود و بازگرداندن اموال تاراج رفته، چيزى جز دستور ديگر اسلام بود كه حق قديم را چيزى ابطال نمى كند؟ و آيا به راستى، دليل ديگرى جز حكم و فرمان حضرت حق بود كه امام مقاومت نشان مى داد و از پيدايش سرمايه داران زالوصفت كه در اطراف قدرت را مى گيرند، جلوگيرى مى كرد؟ و آيا مستند اصلاح چهارم حضرت كه به آبادانى زمين و عمران كشور فرمان مى داد و كارگزاران را مأمور به احياى مملكت و رواج و رونق اقتصادى مى كرد و علاوه بر آنكه خود، در دورانى كه از حكومت بركنار بود، به تلاش براى سازندگى و پديد آوردن توليد انبوه و رونق كشاورزى مى پرداخت، در عصر زمامدارى، اين را جزء برنامه هاى خود قرار داد و در سايه حكومت او، كوفه از نعمت آب و نان و مسكن مناسب برخوردار شد، آيا اينها جز دستورات دينى بود كه خداوند از انسان عمران و آبادانى زمين را خواستار شده است؟ و آيا محقق منصفى مى تواند بپذيرد كه منشأ تأمين اجتماعى انسان كه در حكومت علوى جزء برنامه هاى بسيار مورد تأكيد امام على(ع) بود، چيزى جز فرامين وحيانى و احكام اسلام بود كه حقوق زمينگيران و از كارافتادگان و بيچارگان بايد از بيت المال پرداخت شود و خداوند حقى براى آنان در خزانه عمومى قرار داده است؟
حق سخن آن است كه مقولاتى نظير فقرزدايى، عمران، توسعه، اصلاحات و حتى آزادى و مردم سالارى همگى مفاهيمى مى باشند كه همچون عدالت، در درون مفاهيم دينى، پيام مربوط به آنها موجود است و مسلمانان موظف به تحقق آنها شده اند و بالاتر از پيام آنكه، آنچه در چهارچوب احكام اسلام و دستورات كتاب و سنّت به ويژه طبق آنچه در مكتب امام على(ع) و فرزندان معصوم(ع) او منعكس است، وجود دارد، روش نيل به آنها و ترسيم خطوط كلى تحقق عينى آنها در عرصه جامعه كاملاً پيش بينى شده است و اگر مردم و به ويژه نظام سياسى حاكم بر جامعه و مديران ارشد كشور، نسبت بدان پايبند باشند و علاقه مند گردند، جامعه مزه و طعم حلاوت رفاه و توسعه و فتح بركات آسمان و زمين بر روى خود را خواهد چشيد و خواهد فهميد كه اگر مردم ايمان و تقوا پيشه كنند، هرگز جامعه اى بى رونق، فقرزده، محروميت كشيده و عقب افتاده نخواهند داشت و در جهت مادى و معنوى پيشرفت چشمگيرى خواهند داشت. البته پيشرفت، مقوله اى تدريجى و مرحله اى است، نه اينكه يك روزه جامعه اى ساده در حد قرن اول هجرى تبديل به جامعه اى مثل قرن حاضر گردد، بلكه با اجراى فرامين دين، جامعه راه خود را براى طى پيشرفت خواهد يافت و بدون مانع فكرى و عقيدتى و يا مانع بيرونى، راه كمال و ارتقاى را در همه ابعاد، طى خواهد كرد و در اين هنگام است كه ثابت مى گردد، اسلام نسبت به پيشرفت، حالت بى تفاوت ندارد، اسلام مقتضى علم، پيشرفت و توسعه است. البته علم با اخلاق، پيشرفت با معنويت و توسعه يكپارچه كه در آن به جاى بى عدالتى و سرمايه سالارى زالوصفتانه، توسعه اى مبتنى بر عدالت كه در آن فقر و تبعيض مشاهده نگردد و دسترنج محرومان و منابع آنان به دست مستكبران به يغما نرود و مصادره نشود. مفاهيمى را كه انسان از سيره مولا على(ع) و حكومت ايشان مى آموزد آن است كه اسلام، نه نسبت به تلاش براى دنيا و عمران و سازندگى، نظر منفى دارد، آنچنان كه صوفى مسلك و انديشه هاى غزالى مى توان آن را يافت و نه حالت بدون اقتضا و خنثى را داراست كه انسان مسلمان خوب باشد و در عين حال جامعه اش فقرزده باشد و عده اى در انبوهى از ثروت همچون كرم ابريشم درغلطند و خود را به نابودى كشانند.
از اينجا پاسخ يك سؤال مورد علاقه عامه مسلمانان به ويژه مؤمنان و متدينان كه در دهه هاى اخير مورد توجه متفكران و انديشمندان مختلف قرار گرفته است نيز، به دست خواهد آمد و آن رمز عقب ماندگى ملل مسلمان است. طبق آنچه در مكتب نورانى اميرالمؤمنين(ع) مى آموزيم آن است كه رمز عقب ماندگى و انحطاط، جدايى مسلمانان از دين بوده است. از روزى كه مسلمانان از دين جدا شدند و رفته رفته، يكى پس از ديگرى، احكام الهى را به ويژه در بعد اجتماعى و سياسى تعطيل كردند و به فراموشى سپردند، و از سنّت نبوى و علوى فاصله گرفتند، راه انحطاط را آغاز نمودند، اول، دين را فراموش كردند و جز لايه هايى ظاهرى از مكتب نورانى اسلام، بقيه كالعدم محسوب آمد و سپس به بدفهمى و تفسيرهاى ناصحيح از مفاهيم دينى روى آوردند و سرانجام به عقب افتادگى و انحطاط در زمينه هاى مختلف مبتلا شدند، هم انحطاط معنوى و هم انحطاط مادى. و اكنون نيز راه اصلاح، على رغم پندار پاره اى روشنفكران و انديشه هاى سكولار، بازگشت به اسلام راستين است.[74] بايد اصلاحات را از عمل و رفتار بر طبق آنچه خدا فرمان داده است و در كتاب و سنت وجود دارد و در فقه اسلامى آموخته مى شود، شروع نمود و اصلاحات بيرون دينى جز مشكل آفرينى روزافزون چيزى را به ارمغان نخواهد آورد.
«و ضرب الله مثلاً قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كلّ مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون.»[75]
اين آيه بيانگر قصه پر غصه مسلمانان است كه راه حل پايان دادن به آن نيز در آن هويدا است.
پى نوشت ها
33 ـ نگاه كنيد به: عبدالكريم سروش، قصه ارباب معرفت، ص51 ـ 53.
34 ـ براى آگاهى بيشتر نگاه كنيد به: مهدى بازرگان، آخرت و خدا، هدف بعثت انبياء و اظهار نظر عبدالكريم
سروش در همان كتاب ص145 و محمد مجتهد شبسترى، كيهان مورخه 29/9/79.
35 ـ نهج البلاغه، خطبه 189، ص280.
36 ـ براى آگاهى بيشتر نگاه كنيد به: شهيد مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج16، سيرى در نهج البلاغه،
ص511 ـ 573.
37 ـ الكافى، ج5، ص75.
38 ـ نگاه كنيد به: موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج9، ص373 ـ 386.
39 ـ نهج البلاغه، خطبه 209، ص324 ـ 325.
40 ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج20، ص303 ـ 446.
41 ـ نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 163، ص500.
42 ـ همان، شماره 319، ص531.
43 ـ محمدرضا حكيمى، الحياة، ص223.
44 ـ مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، ج1، ص241 ـ 242، نقل از: مصيبت نامه، ص267.
45 ـ كافى، ج5، ص73.
46 ـ همان، ج1، ص406.
47 ـ مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، ج1، ص242، نقل از: امام على، صداى عدالت انسانيت، ترجمه
سيدهادى خسروشاهى، ج1، ص183 ـ 184.
48 ـ نهج البلاغه، نامه 53، ص427.
49 ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، ص359.
50 ـ هود، آيه 61.
51 ـ نگاه كنيد به: علامه طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج10، ص310.
52 ـ موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج4، ص172 و محمدرضا حكيمى، الحياة، ج4، ص341 و وسائل
الشيعه، ج13، ص195.
53 ـ وسائل الشيعه، ج12، ص24 و موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج4، ص172.
54 ـ موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج4، ص172.
55 ـ مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، ج2، ص227.
56 ـ شرح غرر الحكم و درر الكلم، ج6، ص74.
57 ـ نهج البلاغه، نامه 53، ص.
58 ـ الكافى، ج8، ص32 ـ 33.
59 ـ نهج البلاغه، خطبه 87، ص120.
60 ـ بحارالانوار، ج40، ص327.
61 ـ موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج12، ص250 ـ 251 و ج4، ص171.
62 ـ نهج البلاغه، نامه 53، ص436.
63 ـ محمدرضا حكيمى، الحياة، ج4، ص346.
64 ـ قصص، آيه 83.
65 ـ براى آگاهى و تفصيل بيشتر نگاه كنيد به: موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج4، ص172 ـ 190.
66 ـ نهج البلاغه، خطبه 16، ص57.
67 ـ نهج البلاغه، نامه 53، ص438.
68 ـ محمدرضا حكيمى، قيام جاودانه، ص209.
69 ـ نگاه كنيد به: موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج4، ص204 ـ 206.
70 ـ اصول كافى، ج1، ص406.
71 ـ موسوعة الامام على بن ابى طالب(ع)، ج4، ص204.
72 ـ نگاه كنيد به: امام خمينى، كشف الاسرار، ص326 ـ 327.
73 ـ نگاه كنيد به: عبدالكريم سروش، و به تراز ايدئولوژى، ص313 ـ 315.
74 ـ نگاه كنيد به همان، مدارا و مديريت، ص105 ـ 117.
75 ـ نحل، آيه 112.
نويسنده: مصطفى جعفر پيشه فرد












