(ابراهیم من هستم)
حسین هدایتی
چشم هایش به رنگ دیگری است. نزدیک شده است. هوایش را از بوی باران آکنده است. جبروت خداوند، بر شانه های بلندش می لغزد. درست همین جاست! درست همین لحظه، کنار همین بوته های تناور آه. می خندد و نمی خندد، دست هایش از خورشید است. می چرخد و می چرخد ـ و ناگهان ... ؛ ابراهیم من هستم! این را با تمام سلّول هایش فریاد می زند.
در چشم بر هم زدنی، جهانِ گذشته اش را مرده خواهد یافت. جغدی مفلوک در تابوتی تاریک. ـ می گذارد و می گذرد! ـ جایش این جا نیست؛ باید برود؛ ـ می رود ـ .
چشم هایش، پرنده وار بر شاخه های اطمینان می رقصند. دیگر زانوهایش نمی لرزند. در کدام گوشه ی سرنوشتش ایستاده است؟
ابراهیم تبر بر دوش، بر گُرده و گلوی خاک زده است و ـ ابراهیم تیغ به کف ـ پرده های فراموشی، زیر پنجه هایش ضجّه می کشند. می رفت؛ با عزمی کوه وار. شانه های سرافرازش،تکیه گاه آسمان ها بود. می رفت؛ با چشمانی از شکیب و با زانوان صبورش در باد. دستی در قانون گیسوان اسماعیل زد ـ بی خونی در انگشت ـ
خلیل من!
صدا مثل پروانه ی، بامدادهای بهشت بر کتف هایش نشست. برخیز! برخاست، پرواز اسماعیل در منای مقدّس! ضجّه ی خاک از حنجره ی حجاز!
ابراهیم! بس است. آسمان ها از عطر تو پر شده اند. چشم هایت را در این هوای تازه بچرخان. چنگ بزن در خواب پریشان ابلیس. روز، روز توست! می شناسمت؛ که مصیبت های جهان را تنگ در بغل گرفته ای.
ابراهیم! بس است؛ پاره ی آغوشت را پذیرفتیم. برگرد، قهرمان آزمون های بزرگ! صدای استواری ات تا همیشه در گوش قلّه ها خواهد ماند، محبوب من! برگرد ...!
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب